eitaa logo
سَبَب:)
59 دنبال‌کننده
189 عکس
31 ویدیو
3 فایل
همانی که دل اهل خاک را به آسمان وصل میکند ! ... چنان گرفته دلم از جهان که مثل سکوت؛ اگر به نام صدایم کنند می‌شکنم! ـ سعید صاحب‌علم
مشاهده در ایتا
دانلود
آهای ستاره ی سحر! دلم برات تنگ شده مهمون خوب بی خبر دلم برات تنگ شده
توروخدا دعا 🌱 یه شرایطی که خیلیم منتظرش بودم و بالاخره بدست اومد رو دارم از دست میدم! دلم بلبشوست🙂 دعا کنید واقعا اگه خیرم درشه حفظ شه برام
🤌🤌🤌
ببین مادر تورو هربار دیدم با کت و شلوار... شبش از ذوق خواب روز دامادیتو میدیدم! 🥲
هدایت شده از خبرگزاری فارس
📷 تصویر پیکر کودک شهید حملۀ آمریکا به عروسی سیریک @Farsna
یه چند تا صلوات میفرستید حل شه کارم؟
خزان شدیم ولی از بهار خاطره داریم . . . یکی دوتا نه! هزاران هزار خاطره داریم
دارم میزنم بیرون! دقیقا تکه بی قراری را در خودم ادراک میکنم که هی میرود این ور و آن ور و من در یکی از یک وری ترین حالاتم هستم سوراخش را پیدا نمی‌کند این است که گاه به گاه گریه می‌شود و گوی سیاه چشم هایم را ریز ریز میکند و گاهی هم خون میشود و از بینی ام میزند بیرون و گاهی آه میشود و از دهانم در میآید چه مرگت است چرا آرام نمی‌گیری یک گوشه؟ و باز وول میخورد جایی نزدیک قلبم جایی نزدیک آن نقطه ای که وقتی اندوهگین میشوم درد میگیرد! من هنوز راهی پیدا نکرده ام من پریشانم و این از همه جایم پیداست من سر سوزنی این تکه ی بیقرار خودم را نمیشناسم. . . من هیچ گاه من عرف نفسه نبوده ام که حالا کسی بگوید چرا خدانشناس شده ای! ناکس نشسته و متن درهم من را میخواند وای! من واقعا دارم میزنم بیرون تو از چه ای؟ تو از چه جنسی؟ مشت داری ؟ نداری؟ چرا حس میکنم مشت هایت دل و روده و معده و جانم را در خود می‌فشارند؟ حرف بزن ...! دارم میزنم بیرون نمی‌گذارم نمی‌گذارم اما نمیشود تو قصد کرده ای! تو اهل در زندان ماندن نیستی اگر راست میگویی خودت راهش را پیدا کن نمیدانم چه مرگت شده اما گمانم مرگ بدی نیست! تو باید راه تازه ای بیابی راهی جز مجرای اشکی من جز خون شدن جز آهی که کشیده می‌شود تا به ابد چه راهی؟ نمیدانم... تو از کدام دیار وجود منی که چنین عزم سفر داری؟ من ، این من در مرداب مانده برای منِ تکه تکه ی بی قرار خود مژده ای دارم- مژده ای که از زبان مردی حکیم از اعصار تاریخ به اینجا رسیدهـ ـ : و ان الراحل الیک قریب المسافه دارم میزنم بیرون. . . راهی برای بیرون رفتن پیدا نمیکنم اما ذکر برداشته ام : یا من اذا تضایقت الامور فتح لنا باباً لم تذهب الیه الاوهام... ای کسی که وقتی کارها تنگ میشود دری را برای ما باز می‌کنی که خیال ها به آن نمیرسد... لطفاً آن در را باز کن ما داریم می‌زنیم بیرون به امید دیدار!
توی حلیم فروشی این عکس را گرفتم که یادم باشد روی قفسه سینه ام ، جایی درست نشسته بر ضربانم بنویسم: این قسمت خیلی داغ است :)!
چنان باش فارغ ز بار تعلق که‌‌برتن اگر سر نباشد نباشد
داشتم فکر میکردم چرا گنگ و مبهم با آدم ها حرف میزنم؟ چرا راست و حسینی نمیرم بگم چمه! فهمیدم که من انتظار درک شدن دارم، فراوان؛ و چون میدونم سر اصل مطلب رفتن مساوی ست با منتقل نشدن عمق احساسم و شنیدن جمله ی : وا حالا مگه چیه در حالی که من دارم تو اندوه شنا میکنم من از عمق غمم میگم و میذارم طرفم هر اتفاقی رو که تو ذهنش با اندازه ی غم من متناسب میبینه تصور کنه!