دارم میزنم بیرون!
دقیقا تکه بی قراری را در خودم ادراک میکنم که هی میرود این ور و آن ور و من در یکی از یک وری ترین حالاتم هستم
سوراخش را پیدا نمیکند
این است که گاه به گاه گریه میشود و گوی سیاه چشم هایم را ریز ریز میکند و گاهی هم خون میشود و از بینی ام میزند بیرون و گاهی آه میشود و از دهانم در میآید
چه مرگت است چرا آرام نمیگیری یک گوشه؟
و باز وول میخورد جایی نزدیک قلبم
جایی نزدیک آن نقطه ای که وقتی اندوهگین میشوم درد میگیرد!
من هنوز راهی پیدا نکرده ام
من پریشانم و این از همه جایم پیداست
من سر سوزنی این تکه ی بیقرار خودم را نمیشناسم. . .
من هیچ گاه من عرف نفسه نبوده ام که حالا کسی بگوید چرا خدانشناس شده ای!
ناکس نشسته و متن درهم من را میخواند
وای! من واقعا دارم میزنم بیرون
تو از چه ای؟ تو از چه جنسی؟ مشت داری ؟ نداری؟ چرا حس میکنم مشت هایت دل و روده و معده و جانم را در خود میفشارند؟ حرف بزن ...!
دارم میزنم بیرون
نمیگذارم
نمیگذارم
اما نمیشود
تو قصد کرده ای! تو اهل در زندان ماندن نیستی
اگر راست میگویی خودت راهش را پیدا کن
نمیدانم چه مرگت شده اما گمانم مرگ بدی نیست!
تو باید راه تازه ای بیابی
راهی جز مجرای اشکی من
جز خون شدن
جز آهی که کشیده میشود تا به ابد
چه راهی؟ نمیدانم...
تو از کدام دیار وجود منی که چنین عزم سفر داری؟
من ، این من در مرداب مانده برای منِ تکه تکه ی بی قرار خود مژده ای دارم- مژده ای که از زبان مردی حکیم از اعصار تاریخ به اینجا رسیدهـ ـ : و ان الراحل الیک قریب المسافه
دارم میزنم بیرون. . .
راهی برای بیرون رفتن پیدا نمیکنم اما ذکر برداشته ام : یا من اذا تضایقت الامور فتح لنا باباً لم تذهب الیه الاوهام...
ای کسی که وقتی کارها تنگ میشود دری را برای ما باز میکنی که خیال ها به آن نمیرسد...
لطفاً آن در را باز کن
ما داریم میزنیم بیرون
به امید دیدار!
داشتم فکر میکردم چرا گنگ و مبهم با آدم ها حرف میزنم؟
چرا راست و حسینی نمیرم بگم چمه!
فهمیدم که من انتظار درک شدن دارم، فراوان؛
و چون میدونم سر اصل مطلب رفتن مساوی ست با منتقل نشدن عمق احساسم و شنیدن جمله ی : وا حالا مگه چیه در حالی که من دارم تو اندوه شنا میکنم
من از عمق غمم میگم و میذارم طرفم هر اتفاقی رو که تو ذهنش با اندازه ی غم من متناسب میبینه تصور کنه!
حالا که برگ برگ خزان شد جوانیم
از شاخه های محکم خود می تکانی ام ؟
دل باختم به وسوسه دلفریب باد
جای گلایه نیست بخواهی برانی ام
من که سراغ میوه ممنوعه رفته ام
اما هنوز در هوس جاودانی ام
یک برگ پاره پاره خط خورده ام ولی
شاید اگر به پات بیافتم بخوانی ام
شاید برای اینکه دلم آسمان شود ...
گاهی خودت به قعر زمین می کشانی ام
اما دلم خوشست رهایم نمیکنی
از راه دیگری به خودت می رسانی ام
_ بعد از هزار سال می آیم عصا زنان
با مهر زیر سایه خود می نشانی ام
باید به قدر آنهمه دوری ببینمت
از پشت قاب عینک ته استکانی ام
ــ ز.یوسفی
همانا یکی از عمیق ترین احساسات خوب دیدن یه دوست قدیمی دوست داشتنیه وقتی مدت هاست ندیدیش و یهو جلوت سبز میشه
پاییزم باشی بهار سبز میشی 😃🌱
از خواب میپرم!
جسمی که مدتها تر و خشکش کردم ، افتاده وسط حوض مریضی
لرز کرده ام
وقت تجمع شده
ــ میخوای بمونی؟!
نمیخواهم . . .
کشان کشان میروم ، در خودم از سرما جمع میشوم ، لق میخورم اما میروم
با خودم به جانی فکر میکنم که اگر چه ضعیف و خسته اما هست!
و جان اگر به جانان تقدیم نشود مفت هم نمی ارزد
و چقدر داستان محبت عجیب است
من دوزاری خسته اگر روزی مریض میشدم کسی جرئت نداشت از گوشه اتاق مرا به دو قدم آن طرف تر دعوت کند
من از فکر کردن به خروج از رخت خواب عذاب میکشیدم
حالا قدم زنان شعار میدهم و از مرز های مریضی ام بیرون میپرم
نه که بگویم من عاشقم. . .
عشق کجا بود
اما عشق را در چشم های پیرمرد دولای عصا زنان میخوانم
و در قدم های پسرکی که استخوان هایش مشکل شدیدی دارد و به طرز فجیعی راه میرود حس میکنم
من دلم نمیآید از این آدم های فوق العاده دوست داشتنی هم وطن دور بمانم
دلم نمیآید به مهمانی ولایت نروم. . .
و کاش ، کاش ، کاش روزی همه این جان مانده را تقدیم کنم
@saabaab🌧