داشتم فکر میکردم چرا گنگ و مبهم با آدم ها حرف میزنم؟
چرا راست و حسینی نمیرم بگم چمه!
فهمیدم که من انتظار درک شدن دارم، فراوان؛
و چون میدونم سر اصل مطلب رفتن مساوی ست با منتقل نشدن عمق احساسم و شنیدن جمله ی : وا حالا مگه چیه در حالی که من دارم تو اندوه شنا میکنم
من از عمق غمم میگم و میذارم طرفم هر اتفاقی رو که تو ذهنش با اندازه ی غم من متناسب میبینه تصور کنه!
حالا که برگ برگ خزان شد جوانیم
از شاخه های محکم خود می تکانی ام ؟
دل باختم به وسوسه دلفریب باد
جای گلایه نیست بخواهی برانی ام
من که سراغ میوه ممنوعه رفته ام
اما هنوز در هوس جاودانی ام
یک برگ پاره پاره خط خورده ام ولی
شاید اگر به پات بیافتم بخوانی ام
شاید برای اینکه دلم آسمان شود ...
گاهی خودت به قعر زمین می کشانی ام
اما دلم خوشست رهایم نمیکنی
از راه دیگری به خودت می رسانی ام
_ بعد از هزار سال می آیم عصا زنان
با مهر زیر سایه خود می نشانی ام
باید به قدر آنهمه دوری ببینمت
از پشت قاب عینک ته استکانی ام
ــ ز.یوسفی
همانا یکی از عمیق ترین احساسات خوب دیدن یه دوست قدیمی دوست داشتنیه وقتی مدت هاست ندیدیش و یهو جلوت سبز میشه
پاییزم باشی بهار سبز میشی 😃🌱
از خواب میپرم!
جسمی که مدتها تر و خشکش کردم ، افتاده وسط حوض مریضی
لرز کرده ام
وقت تجمع شده
ــ میخوای بمونی؟!
نمیخواهم . . .
کشان کشان میروم ، در خودم از سرما جمع میشوم ، لق میخورم اما میروم
با خودم به جانی فکر میکنم که اگر چه ضعیف و خسته اما هست!
و جان اگر به جانان تقدیم نشود مفت هم نمی ارزد
و چقدر داستان محبت عجیب است
من دوزاری خسته اگر روزی مریض میشدم کسی جرئت نداشت از گوشه اتاق مرا به دو قدم آن طرف تر دعوت کند
من از فکر کردن به خروج از رخت خواب عذاب میکشیدم
حالا قدم زنان شعار میدهم و از مرز های مریضی ام بیرون میپرم
نه که بگویم من عاشقم. . .
عشق کجا بود
اما عشق را در چشم های پیرمرد دولای عصا زنان میخوانم
و در قدم های پسرکی که استخوان هایش مشکل شدیدی دارد و به طرز فجیعی راه میرود حس میکنم
من دلم نمیآید از این آدم های فوق العاده دوست داشتنی هم وطن دور بمانم
دلم نمیآید به مهمانی ولایت نروم. . .
و کاش ، کاش ، کاش روزی همه این جان مانده را تقدیم کنم
@saabaab🌧
هدایت شده از هتلِ بی ستاره!
نفس کشیدم و از نو دوباره زاده شدم
به شوق خواستنیها پر از اراده شدم
پس از گذشت چهل روز گریه، از سر صبر
زدم به خندهٔ انگورها و باده شدم
درخت کوچک خوشقسمتی که در شبِ برف
به پیشواز بهاران شکوفه داده شدم
به هر دهی که رسیدم، در اولین فرصت
غباری از حرم یک امامزاده شدم
کسی که خسته و زخمی، کسی که راضی و شاد
رسیده است و نوک قله ایستاده شدم
فقط به خاطر دیدار با سلام تو بود
که از قطار خداحافظی پیاده شدم
#فاطمهعارفنژاد