آخرین بحث جدی من که به شکست ظاهری من انجامید؟!
همین چند دقیقه پیش بود
میخواستم با دمپایی بابام بیام بیرون که مادر عزیزم جدی و محکم گفت نمیشه برو درش بیار
من درین عرصه به ظاهر شکست خوردم
اما هرکس تقوای الهی رو پیشه کنه خدا دری رو به روش باز میکنه که خودشم فکرشو نمیکرده😃
بله داشتم میگفتم
مومن در هیچ چارچوبی نمیگنجد
پس تصمیم گرفتم پشت کفشمو بخوابونم و راه بیفتم
اما وقتی پوشیدم متوجه شدم نه تنها احساس شکستمو از بین نمیبره بلکه پام تحمل هیچ فشاری رو نداره
مسیر تنفسی جلوی پام بسته شده
و اینجا پرده ها از جلوی چشمام کنار رفت و تونستم یجوری بپوشم که از پشت و جلو خوابیده باشه 😃😃
از دمپاییم بهتر شده
فقط نمیتونم راه برم😶🌫
همش لق میخورم
میخوام نشونتون بدم ولی وسط تجمعم
اینجا آشنا زیاده
نمیخوام درجات دیوانگیمو همه بفهمن👨🦯
تو کوچه درحالیکه مثل مستا تلوتلو میخوردم حس میکردم هنوز لذتم کامل نشده
و باید راز عزیزمو به مامانم بگم و خرکیف شم😃😃
پس گفتم مامان اگه قول بدین نگین نکن و درست شو و این حرفا ، یه رازی بهتون میگم
مامانمم گفت ینی هیچی نگم ؟
گفتم ندونید بهتره یا بدونید سکوت کنید ؟
مامانم گفت اگه درباره فلان مسئله نباشه ، باشه قبوله! ( یه چیزی که خیلی براش مهمه و نمشه کاریش کرد 😔)
گفتم پس یه دقه وایستید
و شاهکارمو نشون دادم
خعلییییی کیف داد