این اتفاق برای چادرم فقط از یک صبح تا شب رخ داد. بالاخره آخرین سلام را دادیم. میبینید, ما وقتِ رفتن با همه خدا حافظی میکنیم و با اینها سلام!
وقتی که یک پایم را روی پله اتوبوس گذاشتم و هالهی نوری از حرم پیداست فاطمه سلام میدهد. یادم میافتد سفرم به خیر نمیشود بدون این خم شدن. مثل زیارت عاشورا میگویم آخرین زیارتم نباشد و ولو میشوم روی صندلی رو به روی در.
#یادداشت
#الی_الله⁴⁸
#روز_سیزدهم
ذکرم را پیدا میکنم. چیزی که تمام سفر به یاد آوری و تکرارش توصیه شدم را در شلوغی نجف مییابم. پیش از نماز مغرب بلندگوهای حرم زیارت عاشورا میخواند و تنها عبارتی که میشنوم«سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ» است. جملاتی که ثانیههای عراقِ اربعین به آدم نشان میدهد. این سِرّ نهان است، چیزی که همه به زبان میآورند ولی همچنان پیچیده در پارچههای حریر در صندوقچه زیرزمینی دِل است. اینکه ما فقط پیامبر را دوست داریم و بقیه را تا وقتی وصلههای تن و عبایش باشند. راستش را بخواهید هیچکدامِ ما آدمها ارزشش را نداریم که کسی بخواهد دائما با ما به سلامت رفتار کند. چون پا گذاشتیم توی راهی که تصادفا به کربلا ختم میشود عزیز شدهایم. چون توی شناسنامه منصوبمان کردند به امیرالمومنینﷺ لیاقت محبت دیدن پیدا میکنیم. چون پی هرچیزی بهرحال الان را در سایه این خانواده نفس چاق میکنیم محترم شمرده میشویم.
این چیزیست که مدام باید تکرار کنم. وظیفه من را در مورد آدمها یادم میآورد، کبر و غرورم را سر میبرد و کاری میکند که پیامبرم عارش نیاید اگر منصوب به او خطاب کنند.
پ.ن: https://eitaa.com/khamenei_ir/27974 همین عبارت رو بخونید از بیان بزرگِ ما:)
#یادداشت
#الی_الله⁴⁹
#روز_سیزدهم
گذرنامهام مُهر پایان خورد ولی من یک وعده درست و حسابی غذا میل نکردم. شبِ قبل به طرز معجزه آسایی ایوب در من حلول کرده بود و میتوانستم واقعا بر مصیبتهای وارده صبر کنم. (و این البته معجزه شانه به شانه رفتن با رفیق است.) اما ظهر بالاخره نُه روز غذا نخوردن و پناه بردن به مایعات یقهام را گرفت و البته حسابی حالم را. بعد از کلی غر زدن غذای محبوبم را پیدا میکنم، مدت قابل توجهی توی صف میایستم، با عشق میبرمش گوشهایی امن که خلوت کنیم اما فکر میکنید چه شد؟ مجبور شدم تنها امیدم را عروس کنم. اشکم داشت در میآمد، از حق نگذریم واقعاهم در آمد ولی خب گذشت. تا ماشین را جان نداشتم روی پاهایم بروم، بعد هم سرزنش شدم که چرا در مرتب کردن وسایل خودم را شریک نکردم ولی خب باز هم گذشت. سکوت به دادم رسید تا درست و حسابی بهش فکر کردم. کسی که نُه روز را همین شکلی با ضعفهای عمیق گذرانده این چند ساعت را هم میتوانست بیحاشیه به سر ببرد؛ پس تا شب با همین آش و همین کاسه تربیت شو.
القصه که ما رسیدبم به وطن و این آخرین برگِ وقایعیست که قرار بود من را ببرد الی الله.
«به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
به صد دفتر نشاید گفت حسبالحال مشتاقی»
#یادداشت
#الی_الله⁵⁰
#روز_سیزدهم
السلام علی اسیر الکربات؛
کربات جمعِ مشکلات مادی و دنیاییست و یکی از القاب سیدالشهدا اسیر الکربات است. کسی که حصاری از هموم مادی او را احاطه کرد و مسیرش را تغییر داد. اما آیا در شأن امام است که به اسارت غمهای ناچیز دنیا در بیاید؟
کربات نامههای کوفی بود که امام را به بند کشید. امام از نبی آموخته بود برای هر ابراز نیازی که شنید پاسخی در خور داشته باشد و حال آنکه موجی از آنها روی زین اسب و شتر روانه منزلش میشد.
مردم امام میخواستند و او تاخت که به خواهش مردمش برسد. کربات او را کشاندند و عبرات بر قتلش جاری شدند.
ما هم حسینـعلیهالسلامـمان را به بند کشیدهایم و به حضور میخوانیم؟
#اربعین
٬
و تمام؛
کنار جاده انقدر عمیق هم را بغل کردیم که بوی چادرش برای من یادگار مانده.
نیمه شب تا صبح راه رفتنهای کنار جاده، متحد شدن توی اعتصاب غذاهای نامحبوب، تعریف کردن خاطرات فشار خوردن در صف زیارت، نیمه شب پیام رد و بدل کردن، جلو جلو رفتن و کلافه کردن بقیه کاروان، بهم نشان دادن موکبهای خفن و خوشمزه، تکمیل کردن جملاتِ پرت و پلای عربی همدیگر، تحلیل کردن رفتار مردهای کاروان، روی مخ هم غر غر کردن تا بند آمدن نفس، مهیا کردن فضا برای هشت دقیقه خواب عمیق وسط هیاهو، جا باز کردن برای هم، یاد آوری کردن نکاتِ مهم و همه چیز واقعا تمام شد.
بعدِ نیم ماه، طولانیترین سفر عمرم به سر رسید. فکر میکردم پایانش خیلی خوشآیندتر باشد. آسایشش خوب است اما حالا وقتِ جان گرفتن شیوهای جدید از دلتنگیست. با لحنِ فاطمه توی مغزم پیچ میخورد که«الرفیق، ثم الطریق».
#یادداشت