|صاحبSaheb|
ششم ربیع سالروز رحلت سید علی قاضیه. (برام جالبه که امروز بارها اسمشون توی خونه اومد و حتی روایت امشب
🌊
بمیرد تِشنه مستسقی
وَ دریا همچنان باقی...
|صاحبSaheb|
قلبهایتان را دفن کنید. آن قرمز تپنده را روی خطوط دست خدا بگذارید و آهسته انگشتهایش را ببندید. خیلی
وقتی مدام قلب را برگردانید در جایگاه اصلی، فطرتش را به یاد میآورد. عطرِ دست خدا را میگیرد و گوشه و کنارش گُلهای یاس جوانه میزند. رشد کردنِ جوانهها در اتاقک سمت چپ تذکر میشود برای شما. بزرگ میشوید، وسعت میگیرید و سفرهتان بقدر تمام خلقت پهن میشود. شبیه سفره دارهای قدیم که آخرین نفر لب به غذا میبردند. همه برایتان مهم میشوند، وقتی که همه چیز جز خودتان موضوعیت پیدا میکند.
|صاحبSaheb|
زن با سرعت میگمیگ عربی صحبت میکند، من نفسم میگیرد. میپرسد:«عراقی؟» همچنان زُل زدهام به دهانش.
دست به قلم حرکت است. حالا که نوشتی، بنویس!
در تفتیش های کاظمین پلیس میپرسد:«مِن نجف؟»
و من میخواهم با سر تائیدش کنم. بعد سوار هایس های نجف شوم و بعد از سلام در یکی از پس کوچه های شارع الرسول بپچم و کلید بیاندازم در یکی از قفل های خراب و زنگ زده اش. اما میگویم:«ایران ... مشهد»
اشکالی ندارد پلیس حین خدمت چشم هایش برق بزند؟ شاید هم اشک واقعی بود. گفت:«التماس دعا» با لحجه مُهلِک عربی. من ساعتها توی حرمها مینشستم تا عربی صحبت کردن عراقیها را بشنوم. و گاهی که میفهمیدم باهم چه میگویند انگار که یک شوت بیهوایم گل میشد، ذوق میکردم. عرب ها کمابیش فارسی یاد گرفتهاند. توی حرم امام حسین علیهالسلام مامان از یکی از خادم ها سوال میکند و او بعد از کلی بالا و پایین کردن برای جواب دست های مادرم را میگیرد و به عربی میگوید:«تو را به خدا فهمیدی؟» و مادر با خنده تائیدش میکند. بعد خادم میگوید:«قربونت بشم.» با لهجه عربی، که من نشنیدم و مامان خنده دار اجرایش میکند.
یا نجف که یک زائر سوال میکند و فقط «صلات»ش را میفهمم و میگویم ایرانی هستم. بعد یک لبخند شیرین میزند که شال سفیدش باز میشود و میگوید«ببخشید خانم.» با بدترین نوعی که میشد اعراب گذاریش کرد.
باید خود را ببخشم که دنیا دنیا حرف باهم داشتیم و من لال بودم؟ یک روز که کسی پرسید «مِن نجف» و گفتم «نَعَم» تمام حسرت های این روزها را برایشان با لهجه عراقی تعریف میکنم.
[دی ماه هزار و چهارصد و دو]
#کامل_و_کوتاه
#یادداشت
|صاحبSaheb|
وقتی مدام قلب را برگردانید در جایگاه اصلی، فطرتش را به یاد میآورد. عطرِ دست خدا را میگیرد و گوشه و
همه چیز که بمیرند حَیّ بودن خدا را میتوانید به چشم ببینید. موقعیتها، آدمها، اشیاء، حالات، اصوات، تصاویر؛ جهان را بکشید. وقتی چیزی نماند شمایید، خدا و هرچه برای اوست. برای اینکه با خدا هم مسیر شوید و بتوانید ساعت بگذرانید با او لازم است که مشابهش شوید. اصولا شباهت، سنخیت، کفویت و تمام چیزهایی که خبر از یک وجود در دو چیز میدهد علت انس و ارتباط گرفتن است. همانطور که دست توی پالتو فرو میبرد، همانطور که گرم لبخند میزند، همان شیوهایی که بیلچه را بلند میکند و اندازد به دل گلدان، همان گونه که ادویه در غذا میزند. این وقت میتوانید جای پای او روی زمین باشید، وقتی که هیچ چیز جز او موضوعیت ندارد.
آسمان شهریور یکیست. داغیِ بیخط و خش ظهر و سرمای بینوسان عصر. آسمانِ بیابر و به سکون رسیده؛ آسمانِ مردم چهل ساله.
کاش فردا که رفتم سر کلاس استاد بخواهد خودمان را معرفی کنیم. اسم خواهر و برادرهایمان را بپرسد و خوراکی مورد علاقهمان را. سوال کند که چیزی ما را خوشحال میکند یا سرگرم. وقتی هر پانزده نفرمان این کار را تکرار کرد بگوید نقاشی بکشیم. حس خودمان را نسبت به شروع سال تحصیلی جدید به تصویر بکشیم. من مداد رنگیهایم را بگذارم روی میز و با همین عنوان با بغل دستی دوست شوم. ساعت تفریح که خورد میوههای تکه شدهام را هم به اشتراک بگذارم و باز که رفتیم سر کلاس نقاشی را ادامه بدهیم. دو ساعت بعد توی مهد پایین روی تاب و سرسرهها جیغ و داد کنیم و ساعت دوازده و نیم بابا بیاید دنبالم...
ولی زندگی جدیست و جاری، من بزرگ شدهام و روز دوم مهر شبیه چهارده_پانزده سالِ پیش عمرم نیست.
پ.ن: عوضش نمیکنم با عالمی درسامو ولی خستهترین محصل ساکنِ ابتدای مهرم، به جهت از در از دست دادن تابستانم... به ضمیمه اشک!
اول مهر برای من یک حادثهی جدید و گریهآور نبود. سه سالگی اولین باری بود که از مادرم جدا شدم و رفتم مهد کودک. در حقیقت کلاس اول که شروع شد فهمیدم میتوانم وقتی مادرم نیست بهانهاش را بگیرم. (و بعد از همونجا به عنوان شیوه زندگیم انتخابش کردم。◕‿◕。)
قرآن و آب را مامان مهیا کرد و دستم را گرفت. توی حیاط مدرسه با یک خداحافظی ساده جدا شدیم، حتی نفهمیدم تا کجای مراسم را حضور داشت. با دوستهای مهد کودک در یک کلاس بودیم و همین باعث میشد تمام قواعد مربوط به کلاس اولیها را فراموش کنم. وقتی همه چسبیده بودند به مادرهایشان و گریه میکردند من، فاطمه، حسنا و زینب ریز ریز میخندیدیم. ما چهارتا کوچکترین جثههای مدرسه بودیم، بقدری که در عظمت سالن کلاسمان را گم میکردیم. من بدون بچهها از کلاس بیرون نمیرفتم و قاطی نیمکتها وول میخوردم. این خلق از همان وقت در من باقیست که بدونِ همراه هیچ جای مدرسه را سیر نکنم.
اتفاقی که برای باقی بچهها در ماهِ دوم رخ میداد را ما روز اول شروع کردیم. از در و دیوار سوژه خنده پیدا میکردیم و تمامِ ساعتها را خوش میگذراندیم.
دکمه لباسم را میدیدم و چهره مامان میآمد جلوی صورتم که چطور دوختهایش را محکممیکرد، ساندویچی که با دستهای خودش پیچیده بود را گاز میزدم، دفتر و کتابهایی که برایم جلد کرده بود را نگاه میکردم و جملاتی که گاهی گوشه کتاب و دفترم نوشته بود؛ اینها وجه تفاوت ما چهارنفر بود. ما مطمئن بودیم مامان تمام وقت به ما فکر میکند و با مدرسه رفتن از دستش ندادهایم. مامانهای ما جلوههای کوچک خودشان را در لحظاتِ تحصیلمان کاشته بودند و هر آینه بودند. حسِ تعلق ما را یادمان میآوردند و انگار که واقعا حضور داشتند رفتارهایمان را مدیریت میکردند. مامانهای ما بودند درحالی که نمیدیدمشان، شاید شبیه خدا! (بیجا و بیقاعدهترین مثالِ عالم تشبیه را در این متن ملاحظه کردید:))
پ.ن: ذوقِ دیشب دخترخاله کوچولو که شکوفه بود سیزده_چهارده سال قبل خودم را یادم آورد و ناگهان دیدم واژهها نشستند بغلِ هم.
#یادداشت