|سومین اتاقِ سمت چپ|
ششم؛
تشک یکی از تختهای بالایی را برمیداریم و باکیفیتترین دوربین را میگذاریم وسط. چراغهای اتاق را خاموش و گوشیهایی که از صبح به شارژ بودند را، به عنوان پروژکتور، روشن میکنیم. تصویرهایی که کماند را به نقاش و خطاط میسپاریم که تکمیل کنند و من با رقیه به همراه یک جعبه دستمال کاغذی جدید میروم پایین پلهها برای نوشتن متن. نوشتن متن به نام من میخورد هرچند اواخرش را میاندازم روی دوش رقیه و در طبقهها گم میشوم. بعد نوبت گوینده است که شیفت پایین پله را تحویل بگیرد و در سکوت و وحشت دیالوگهایش را بگوید. کادر، متن، صدا و همه چیز آمادهاست نوبت که به چینش تصویرها میرسد نطق فاطمه باز میشود.
آن چیزی که بعدا فهمیدیم اسمش موشن است ما را زود همنشین میکند. سر فاطمه از کتابهایش بیرون آمده و حتی خودم را مخاطب حرفهایش قرار میدهد. از اضطراب چشمهایم را میدزدم،، جواب سوالهایش را روی دوش رقیه اندازم و یک لحظه نمیگذارم تنها بمانیم. مسخره است اما واقعا میترسم با او مواجه شوم و او منِ واقعی را ببیند. تقریبا در همه دیدارهایم از این میترسم و در بعضی دیگر بیشتر. هرچقدر در مورد ازدست دادن یکنفر نگران باشم بیشتر دچار این التهاب میشوم. اولین رفاقتیست که یک شبه سرعت گرفت و البته عمق!
فاطمه تا خودِ لحظهی تحویل دادن بیدار است و مشغول تدوین. صبح که نتیجه کارمان را نگاه میکنیم حظ میبریم و نمیدانیم واقعا کدام یکی بیشترین زحمت را کشید. ما آدمهایی که هرکداممان پاره تنِ یک فرهنگ بودیم سه روز در یک اتاق خوابیدیم و باهم یک ایده را توی ذهنمان ترسیم کردیم. بازوهای هم را قوت دادیم و یک شبه شاهکاری خلق کردیم که اسم گروهمان را نشاند در برترینهای مسابقه. برنده شدن واقعا دغدغه اصلی هیچکداممان نبود، مهلا حسابی همه را میخنداند و رقیه هوای حالمان را داشت.
آن شب وقتی استاد برای سرکشی آمد یک اتفاق بین ما رقم خورد و تا حالا پشت بندش توفیق ردیف شده. یک عهد گروهی را آغاز کردیم که وقتی مهلتش تمام شد قلبمان درد گرفت و هرچند با شکستهای متعدد اما رهاش نکردیم. شاید به قول فاطمه این واقعا نقطه اوج طلبگی آدم باشد که همین اول کار همراه پیدا کند برای مسیرش.
🎥🎒
بسماللّٰهالرحمنالرحیم
روایت اولین روزهای طلبگی، #روایت_سومین_اتاق_سمت_چپ
نوشتار آبی را لمس کنید و روایت هر بخش را بخوانید.
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم
قسمت ششم
مشتاقم نظرات شما را از اینجا به صورت ناشناس و از اینجا رو در رو بشنوم。◕‿◕。
حتی میتونید این پیام رو برای دوستانتون بفرستید و با جمع بزرگتری این روایت رو بخونیم:)
اوقات خوش؛
🎀 رضایت صد در صد از یک خریدِ نامرغوب (جوراب ست و از این قرتی بازیا。◕‿◕。)
✨ تولد فوقِ لاکچری (نامرسوم بین طلاب) مِهری خانم
🌋 نمونهای از شیطنتهای رفیقِ ناآراممಠ‿ಠ
💎و در نهایت منبری که بالاخره همه چیزش نشست سر جای خودش و به ثمری که باید رسید(⌐■-■)
(وقت گذاشتن برای مهیا کردن مطلب هرچقدر زمان بره و گاها موجب انهدام اعصاب میشه ولی واقعا دوستداشتنیه)
خلاصه از این روزای صورتی و جیغ جیغوی دخترونه بود امروز😁
|صاحبSaheb|
° کاش یک مرتبه پرسیده بودی _تو مرا ندیده چطور عاشقی؟ که بگویم دیدنی نیستی؛ تو یک حس شیرین رضایتی ک
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قال رسولُ اللّهﷺ؛
«أقلُّ ما يكونُ في آخِرِ الزّمانِ أخٌ يُوثَقُ بهِ أو دِرْهَمٌ من حَلالٍ.»
«كمياب ترين چيز در آخر الزمان برادرى قابل اعتماد يا درهمى حلال است.»
[منبع]
|صاحبSaheb|
از آدمهایی که؛ قاعدههای مشخصی دارن و افراد طبق ضوابط اونها باهاشون برخورد میکنن خوشم میاد. اونهایی
به همین مقدار از آدمهایی که برای اختیارم ارزش قائل نباشن دلگیرم -_-
استاد احمدی میگه؛
«اصلا همه چیز چیده شده که تو
همینی که باب میلت نیست رو بشنوی!
برای اون روز مقدس باید اجتماعی بار بیای.»