#اطلاعیه
#حلقه_صالحین
#دفاع_مقدس
⚜با عرض سلام و ارادت ،
ضمن گرامیداشت هفته دفاع مقدس 🇮🇷
خدمت خواهران عزیز
به اطلاع میرسانیم :
⭐️برگزاری حلقه صالحین و قرائت زیارت جامعه کبیره
⭐️همراه با مسابقه بصورت حضوری
✨سخنران : حاج آقا موسوی
✨موضوع : دفاع مقدس
✨تاریخ : ۱۲ مهر ۱۴۰۱
✨ساعت : ۱۰ صبح
✨مکان : مسجدالنبی شهرک شهیدمنتظری
💞منتظر قدوم سبزتان هستیم💞
#پایگاه_بسیج_حضرت_زینب_کبری_سلام_الله_علیها
@saalehat
#معرفی_کتاب 📚
#هم_نشین_خوب 🖇
♦️برشی از کتاب🌱
یک وقت هست آدم با خانوادهٔ شوهرش مشکلی ندارد و فقط رفت وآمد می کند، یک وقت هست که با خانوادهٔ شوهرش صمیمی می شود، خودمانی و خانه یکی؛ محبتشان را به دل می گیرد. ما این شکلی بودیم. من هرچه ازشان دیدم، خوبی و صمیمیت بود. همراه دوتا جاری دیگرم و مادرشوهرمان توی یک خانه زندگی می کردیم. روزمان تا آمدن مردها، دور هم می گذشت. نوعروس بودم، ولی مستقل. چند ماه اول، پخت وپزم از مادرشوهرم جدا بود. خودم خواستم و سفره یکی شدیم. گفتم: «دو نفر ماییم، دو نفر شما، آن هم توی یک خانه. چرا دوتا سفره پهن کنیم؟» عروس ده ماهه بودم که دخترم به دنیا آمد. پدرشوهرم، اولْ بزرگ خانواده خودش بود، بعد فامیل. بزرگ تری اش هم فقط به سن وسال و ریش سفیدش نبود؛ آن قدر دلسوز و مهربان بود که خودش و حرفش روی چشممان جا داشت. اسم بچه را گذاشت فاطمه و ما هم روی حرفش حرف نزدیم. حبیب مرد زحمت کشی بود. صبح زود می رفت سر ساختمان و آخر شب خسته برمی گشت. بنایی کار راحتی نبود. اصلا، هیچ کاری راحت نیست.
مردها صبح به صبح می رفتند و آخر شب به سختی خودشان را تا خانه می کشاندند. یک لقمه غذا خورده و نخورده، چشمشان گرم خواب می شد. گاهی برای کار و کاسبی بهتر می رفت یک شهر دیگر و روزها می گذشت و ازش بی خبر بودم. من می ماندم و فاطمه که برایم مثل عروسک بود. حسابی سرم را گرم کرده بود؛ منتها مریضی ام خوب نشده بود و بقیه خیلی مراقبم بودند....
#تنها_گریه_کن
#دفاع_مقدس
https://eitaa.com/joinchat/1000341707C0791b3d0c8
#معرفی_کتاب
#هم_نشین_خوب 📚
کتاب دختر شینا: خاطرات قدمخیر محمدی کنعان
درباره این کتاب👇
از دوران جنگ تحمیلی خاطرات بسیاری گفته و نوشته شده است. چه از زبان افرادی که در خط مقدم و میان آتش و خمپاره قرار داشتند، چه آنها که به انتظار برگشت عزیزشان نشسته بودند.
جنگ واژهای است که دنیای انسانهای بسیاری را در جهان دگرگون کرده است. تاریخ را که مرور کنیم، از خاطرات جنگ زیاد میخوانیم. از دلتنگیها، دوریها و انتظارهای کشنده. از تنهاییها، ترسها و اضطرابها.
دوران هشتسالهی جنگ تحمیلی نیز از خود یادگاریهای زیادی بر جا گذاشته است. خاطراتی که گاه انسان را غرق در خود میکنند. وقتی برخی از این خاطرات را ورق میزنیم، دنیایی عاشقانه را به موازات روزگار جنگ و آتش و خون میبینیم.
زندگی راه خودش را حتی میان آتش و زخم هم پیدا میکند. مثل گلی، از دل خاک سخت و سرد بیرون میآید و رشد میکند. اما جنگ بیرحمتر از آن است که بگذارد قد بکشد. دوران هشت سال دفاع مقدس پر از عاشقانههایی است که در سایهی شوم تجاوز دشمن ناتمام ماندند. کتاب دختر شینا به شرح یکی از همین عاشقانهها میپردازد.
#دختر_شینا
#دفاع_مقدس
https://eitaa.com/joinchat/1000341707C0791b3d0c8
#برشی_ازکتاب 👇
فصل گوجه سبز بود. میآمدم خانهات؛ مینشستم روبه رویت. ام.پی.تری را روشن میکردم. برایم میگفتی؛ از خاطراتت، پدرت، مادرت، روستای باصفایتان، کودکیات. تا رسیدی به حاج ستار و جنگ. بار سنگین جنگ ریخته بود توی خانه کوچکت، روی شانههای نحیف و ضعیف تو؛ یعنی قدمخیر محمدی کنعان و هیچکس این را نفهمید. ماه رمضان کار مصاحبه تمام شد. خوشحال بودی به روزهایت میرسی. دست آخر هم گفتی: «نمیخواستم چیزی بگویم؛ اما انگار همه چیز را گفتم.» خوشحالتر از تو من بودم. رفتم سراغ پیاده کردن مصاحبهها.
قرار گذاشتیم وقتی خاطرات آماده شد، مطالب را تمام و کمال بدهم بخوانی، اگر چیزی از قلم افتاده بود، اصلاح کنم؛ اما وقتی آن اتفاق افتاد، همه چیز به هم ریخت.
تا شنیدم، سراسیمه آمدم سراغت؛ اما نه با یک دسته کاغذ، با چند قوطی کمپوت و آبمیوه. حالا کی بود، دهم دیماه ۱۳۸۸. دیدم افتادهای روی تخت؛ با چشمانی باز. نگاهم میکردی و مرا نمیشناختی. باورم نمیشد، گفتم: «دورت بگردم، قدمخیر! منم، ضرابیزاده. یادت میآید فصل گوجه سبز بود. تو برایم تعریف میکردی و من گوجه سبز میخوردم. ترشی گوجهها را بهانه میکردم و چشمهایم را میبستم تا تو اشکهایم را نبینی؟ آخر نیامده بودم درددل و غصههایت را تازه کنم.»
میگفتی: «خوشحالیام این است که بعد از این همه سال، یک نفر از جنس خودم آمده، نشسته روبهرویم تا غصه تنهایی این همه سال را برایش تعریف کنم. غم و غصههایی که به هیچکس نگفتم.» میگفتی: «وقتی با شما از حاجی میگویم، تازه یادم میآید چقدر دلم برایش تنگ شده. هشت سال با او زندگی کردم؛ اما یک دل سیر ندیدمش. عاشق هم بودیم؛ اما همیشه دور از هم. حاجی شوهر من بود و مال من نبود. بچههایم همیشه بهانهاش را میگرفتند؛ چه آنوقتهایی که زنده بود، چه بعد از شهادتش. میگفتند مامان، همه باباهایشان میآید مدرسه دنبالشان، ما چرا بابا نداریم؟! میگفتم مامان که دارید. پنجتا بچه را میانداختم پشت سرم، میرفتیم خدیجه را به مدرسه برسانیم. معصومه شیفت بعدازظهر بود، ظهر که میشد، میرفتیم او را میرساندیم...»
#دختر_شینا
#دفاع_مقدس
https://eitaa.com/joinchat/1000341707C0791b3d0c8
#معرفی_کتاب
کتاب عارفانه📚
درباره این کتاب👇
کتاب عارفانه فردی به نام عارف احمدعلی نیّری را بهوسیلهٔ خاطرات و شرحی از زندگینامهٔ وی، به خوانندهٔ خود، میشناساند.
بخشی از این کتاب را مادر شهید، بهعنوان راوی، توضیح داده است.
برشی از این کتاب👇
وقتی روی پایش ایستاد رو به سمت کربلا دستش را به سینه نهاد و آخرین کلام را بر زبان جاری کرد: «السلام علیک یا ابا عبدالله»
بعد هم به همان حالت به دیدار ارباب بیکفن خود رفت. برای همین دستش هنوز به نشانهی ادب بر سینهاش قرار دارد!
برای من عجیب بود. چرا طلّاب علوم دینی و شاگردان استاد، که معمولاً انسانهای صبوری هستند در فراق این دوست، طاقت از کف دادهاند!؟
پیکر شهید را داخل قبر گذاشتند و لحد را چیدند. شخصی که آخرین لحد را گذاشت، و بیرون آمد، رنگش پریده بود!
پرسیدم: چیزی شده؟!
گفت: وقتی آخرین سنگ را عوض کردم ناگهان بوی عطر فضای قبر را پر کرد. باور کنید با همهی عطرهای دنیایی فرق داشت!
امروز مراسم ختم این شهید است. رفقا گفتهاند: خود استاد حقشناس در مراسم حضور مییابند! فراق این جوان برای استاد بسیار سخت بود.
من در اطراف درب مسجد امینالدوله ایستادم. میخواستم به همراه استاد وارد مسجد شوم. دقایقی بعد این مرد خدا از پیچ کوچه عبور کرد و به همراه چند تن از شاگردان به مسجد نزدیک شد...
#عارفانه
#دفاع_مقدس
https://eitaa.com/joinchat/1000341707C0791b3d0c8
#معرفی_کتاب
کتاب با بابا📚
برشی از این کتاب👇
محمد از چهارسالگی در مکتبخانه ابوتراب در روستا قران آموخت و سپس به دبستان رفت و تا ششم ابتدایی درس خواند. بعد از آن مشغول دامداری و کشاورزی شد، چرا که در روستا امکان ادامه تحصیل نبود. ذهن خلاق و استعداد عجیبی داشت. عاشق نقاشی بود و در مدت کوتاهی توانست فنون نقشهکشی و طرح قالی را یاد بگیرد.
طراحی قالی کار هرکسی نبود. یک هوش سرشار و توانایی خاصی احتیاج داشت. او از دامداری و طراحی، درآمد خوبی کسب میکرد. بهطوریکه برخی، حسرت شرایط مالی محمد را میخوردند. الشیخ محمد در اوایل دهه پنجاه راهی سربازی شد و سپس با دختر داییاش ازدواج کرد. ازدواج آنها بسیار ساده و شاد، اما بدون گناه بود. او برای مراسم خودش شعری سرود و مجلس را با شادی و بدون گناه برگزار کرد. ملا غلامرضا دایی محمد از قاریان و ملاهای باسواد آن منطقه بود. خداوند به شیخ محمد صدای خوبی عنایت کرد، او هم مداح و قاری مسلط قران شد. مدتی بعد زمزمههای انقلاب را شنید. او به جمع انقلابیون پیوست و با خان و خان بازی مخالفت کرد.
زمانی که فهمید عدهای از فقها نقاشی موجودات زنده را جایز نمیدانند، با وجود علاقه بسیار، کشیدن نقاشی را رها کرد. انقلاب پیروز شد. در اولین انتخابات شورای روستا، با اینکه نامزد نشده بود، اما با شناختی که اهالی از او داشتند، بهعنوان رئیس شورا انتخاب شد! سپس راهی کاشمر شد تا بتواند بهتر به خط امام و انقلاب کمک کند. او در سپاه کاشمر عضو شد که آن هم حکایت جالبی دارد.
#با_بابا
#دفاع_مقدس
https://eitaa.com/joinchat/1000341707C0791b3d0c8