همچون پرنده ای بلندپرواز،
بر فراز همه ی شعرها و عشق ها،
همه ی فهم ها و حرف ها چرخ می خورم.
دلم حلقوم تشنه ای است در زیر باران بهارینی
که از غیب بر زمین فرو می کوبد،
می بارد ومی بارد.
هر قطره ای کلمه ای.
چه زلال!
چه خوب!
حرف برای گفتن با تو زیاد دارم اما میدونم درنهایت قراره ازشون بدترین برداشت ممکن روداشته باشی
خب اره اگرمنم کسیو واقعا دوست داشتم براشجونمممیدادم یا نمیزاشتم حتی ثانیهای ازکنارم دور شه اما داستان چیز دیگریست.
من جایی برای تنهایی میخوام
جایی که بتونم خودم و خودم باهم یه زندگی تازه رو شروع کنیم وکسی کار به کامون نداشته باشه