نمیدونم ازکجا اما ازیه جایی به بعد فهمیدم هروقت [رها کردم] همه چی اونی شدکه منمیخواستم یعنی یه جورایی همه چی خودش خودبهخود درست شد
اگه بخوام حرف بزنمسالها باید با درد اون حرفها بسوزم و اگر بخوام بنویسممدت ها باید از درد دست و عقل به خودمبپیچم واگربخوامسکوتکنمبایدجوری ناپدیدشم که انگاراز اول نبودم
چون تا دهن بازکنم یا قلم دست بگیرم همه جوری رفتار میکنن انگار دوماه کنار هم تو یه آسمان دیدن.
تو بازخواهی گشت
مهربان تراز همیشه
درشبی از تاریخ که دیگر این
عقش نبضی نخواهد داشت