eitaa logo
صبرا قشم ( نشر خوبی‌ها)
174 دنبال‌کننده
9.1هزار عکس
6.6هزار ویدیو
103 فایل
این کانال با هدف تعامل و هم افزایی بانوان فعال و توانمند قشم، در عرصه فرهنگی و مذهبی و محوریت جهاد تبیین با نگاهی نو و متفاوت جهت صحنه گردانی ایجاد شده است. (صبرا=صحنه گردانان بردبار روایت امید) و وابسته به مدرسه علمیه ریحانه الرسول(س) قشم است.
مشاهده در ایتا
دانلود
💥❗️ حدیثی عجیب❗️ 🌹عن مولانا باقر العلوم علیه السّلام قالَ: لَتُمَحَّصُنَّ يا شيعَةَ آلِ مُحَمَّدٍ تَمحيصَ الكُحلِ فِی العَيْنِ ، و إنَّ صاحِبَ العَينِ يَدری مَتی يَقَعُ الكُحْلُ فی عَينِهِ و لايَعلَمُ مَتی يَخرُجُ مِنها. و كذلك يُصبِحُ الرَّجُلُ عَلی شَريعَةٍ مِن أمرِنا و يُمْسی و قد خَرَجَ مِنها ، و يُمسی عَلی شَريعَةٍ مِن أمرِنا و يُصبِحُ و قد خَرَجَ مِنها. 👈إمام باقر علیه السّلام فرمود: ای شیعیان آل محمّد یقیناً مورد آزمایش سخت قرار میگیرید ، همچون پاک شدن سرمه در چشم ، انسان میفهمد چه موقع سرمه وارد چشمش گردید ، ولی خارج شدنش از چشم را متوجّه نمیشود ... 👈به همین شکل انسان بامداد إعتقاد به إمامت ما دارد ولی شامگاه بی إعتقاد میشود ، و يا شامگاه إعتقاد به إمامت ما دارد ولی بامداد عقیده خود را از دست میدهد ، بدون آنکه خود بفهمد چطور إعتقادش دگرگون گردید. 📖غیبت نعمانی باب۱۲ / حدیث۱۲ ✅امروز از امام محمد باقر علیه السلام بخواهیم که به ما عنایتی ویژه کنند و ما در اعتقادمان نسبت به امام زمانمان ثابت قدم بمانیم و در این راه شهید بشویم
: عارفی را گفتند: کتابی در زمینه اخلاق معرفی کنید فرمود:لازم نیست یک کتاب باشد یک کلمه کافیست که بدانی " خدا " می بیند __________________________________
23.77M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلیل شرکت در راهپیمایی موفقیت های انقلاب اسلامی
: عارفی را گفتند: کتابی در زمینه اخلاق معرفی کنید فرمود:لازم نیست یک کتاب باشد یک کلمه کافیست که بدانی " خدا " می بیند __________________________________
: عارفی را گفتند: کتابی در زمینه اخلاق معرفی کنید فرمود:لازم نیست یک کتاب باشد یک کلمه کافیست که بدانی " خدا " می بیند __________________________________
💠تلنگر قرآنی ✍قرآن به ما خبر داد: زنی سالخورده و نازا باردار شد.. دختری مجرد و پاکدامن، فرزندی به دنیا آورد.. چاقو نبرید.. آتش نسوزاند.. نهنگ؛ بنده‌ای را بلعید ولی او را هضم نکرد.. شتری از دل صخره بیرون آمد.. ماه دو نیم شد.. نوزادی سخن گفت.. دریا شکافته شد.. او می‌خواهد به ما بگوید که خدا، پروردگار ناممکن‌هاست. 💞 🔻ممکن ها که دیگه هیچ
🔻یه وقتهایےخطر از بیخ ڪَوش ام ڪَذشت، وچه لحظاتے ڪه فقط یڪ ثانیه مانده بود تا آبرویم بریزد؛ ڪَاهے حتے یڪ وجب تا مرڪَ فاصله داشتم اما خون از دماغ ام نیامد. 🔻ڪَاهے شده در ڪارهایم اشتباه میڪنم اما بر حسب اتفاق همه چیز درست پیش میرود. 🔻در چنین لحظاتے ڪه این خطرها از سرمان میڪَذرد همیشه باید بڪَوییم » _الهے شڪرت ڪه نفس میڪشم، _الهےشکرت ڪه هوایم را دارے، _الهےممنون ڪه تنهایم نمیڪَذارے، اما ما فقط چه میڪَوییم⁉️ شانس آوردم❌ __________________________________
🔻برخی افراد، در ، مسئله‌ی حل نشده را حل می‌کنند و یا گمشده‌ای را پیدا می‌کنند! با این وضع می‌خواهند نماز برایشان سازندگی هم داشته باشد⁉️ 🔻می‌گویند: من بیست سال است که نماز بجا می‌آورم، کو؟ قرب کو؟ همانجایی که بودیم هستیم! ___________________________________
🔻یه وقتهایےخطر از بیخ ڪَوش ام ڪَذشت، وچه لحظاتے ڪه فقط یڪ ثانیه مانده بود تا آبرویم بریزد؛ ڪَاهے حتے یڪ وجب تا مرڪَ فاصله داشتم اما خون از دماغ ام نیامد. 🔻ڪَاهے شده در ڪارهایم اشتباه میڪنم اما بر حسب اتفاق همه چیز درست پیش میرود. 🔻در چنین لحظاتے ڪه این خطرها از سرمان میڪَذرد همیشه باید بڪَوییم » _الهے شڪرت ڪه نفس میڪشم، _الهےشکرت ڪه هوایم را دارے، _الهےممنون ڪه تنهایم نمیڪَذارے، اما ما فقط چه میڪَوییم⁉️ شانس آوردم❌ __________________________________
وقتی امام زمان خود را ... ... فرقی نمی کند... کربلا باشد یا هرجای دیگر! قُربةً اِلَی الله، او را خواهیم کُشت! ________________________________
قشنگه... مفهوم عکس: وقتی ابزارهای قدرت خود را تسلیم کنند، باید برای زنجیرهای بردگی آماده شوند...
*امتحانِ جان‌ها..* خاطره‌ای تربیتی از معلم کلاسِ سوم دبیرستان پس از تصحیحِ اوراق امتحان، لیستِ نمرات را چون گنجی پنهان در کیف نهادم. برگه‌ها را به شاگردان بازگرداندم و گفتم: «نمره‌ها را بکاوید. اگر خاری از اشتباه در آن دیدید، فردا بیاورید تا از جانِ برگه‌ها بَرکَنم.» سه هفته، همچون رودی خموش گذشت. روزی با چهره‌ای آکنده از دل‌واپسی وارد کلاس شدم. دفترم را بر میز کوبیدم و گفتم: «لیستِ نمرات گم شده..! راستش را بگویم... تنها چاره این است که هرکس نمره‌ی خویش را بگوید تا دوباره بنویسم.» شاگردان.. چشم در چشمِ هم دوختند. نخستین صدا برخاست: «بیست..!» دومی فریاد زد: «نوزده و نیم..!» سومی با لهجه‌ای شیرین: «من هم بیست، آقا...!» لبخندهای راز آلود، همچون شرری در کلاس پراکنده شد. برخی با اشاره‌ی چشم به هم می‌گفتند: «چه آسان گذشت امتحان..!» من، بی‌هیچ واکنش، رقم‌ها را می‌نوشتم. انگار قلمم بر پوستِ وجدان‌ها خط می‌کشید... لیستِ تازه را به دفتر سپردم. شادیِ شاگردان، هوای کلاس را تلألویی عجیب بخشید. ایام گذشت نمره بچه‌ها ثبت و خیالشان راحت بود روزی دیگر در میانه‌ی درس، ناگهان کیفم را گشودم. لیستِ نخستین را همان که گم کرده‌ بودم همچون تیغی از نیام برکشیدم: «بچه‌ها؛ لیستِ گمشده پیدا شد... حالا ببینیم راستِ نمره‌ها چه بود...!» هوا بند آمد. رنگ از رخسارها پرید. دست‌های لرزان، میزها را می‌فشرد. چشمانِ خیس از شرم، به زمین دوخته شد. پسرکی پشتِ نیمکت، با انگشتانِ مرتعش، دکمه‌ی پیراهنش را می‌پیچاند. دیگری در ردیفِ جلو، چانه‌اش می‌لرزید؛ گویی پرده‌ی آبرویش دریده شده است. همه در هیبتی یخ‌زده می‌پرسیدند: «چگونه این لیستِ لعنتی، پس از سه هفته سر برآورد..؟!» سکوتی مرگبار فرونشست... ناگهان، همان لیستِ اصلی را پیش از چشمانِ حیرت‌زده‌شان بالا گرفتم. تکه‌تکه‌اش کردم..! ریزِ کاغذهای پاره را چون برفِ توبه بر سطلِ زباله ریختم و گفتم: «به وجدانِ شما ایمان دارم. هر نمره‌ای که گفته‌اید، حجّتِ من است..!» همان نمرات خودتان را ثبت کرده ام، نفس‌های بریده، یک‌باره رها شد. گویی زنجیر از پایِ روح‌ها گسسته‌ شد. آنان که آستین‌های دروغ را بالا زده بودند، شرم کنان می‌پرسیدند: «چرا رسوایمان نکرد..؟!» هفته‌ی بعد... هنگامِ ورود، کلاسی دیگرگونه دیدم: بر چهره‌ها، سکوتی سنگین نشسته بود؛ گویی همگی در محرابِ شرم به نماز ایستاده‌اند..! ناگهان «محمد» برخاست. پاهایش می‌لرزید، ولی گام‌ها استوار بود. رویِ تخته‌ی سیاه نوشت: «ببخشید...» سپس رو به کلاس کرد و با صدایی که از گلوگاهِ اشک برمی‌خاست، فریاد زد: آقا.. این شرم تا ابد در استخوان‌هایمان می‌دود... شما با پاره‌کردنِ آن لیست، آینه‌ی روح‌مان را شکستید، تا خود را آنگونه که هستیم ببینیم..! ما فریفتیم... ولی شما بخشیدید. درس گرفتیم: راستی، بالاترین نمره‌ست..! قول می‌دهیم از امروز: «تنها با وجدان‌مان امتحان پس دهیم...» و من، پشتِ میزِ معلمی، اشک در چشمانم حلقه زد. آری، بزرگترین امتحان، همان است که هرگز بر کاغذ نمی‌آید... بلکه در کارگاهِ جان‌ها ساخته می‌شود.《 @Women92 》 📍مطالعات اسلامی زنان