eitaa logo
صبرا قشم ( نشر خوبی‌ها)
189 دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
5.4هزار ویدیو
98 فایل
این کانال با هدف تعامل و هم افزایی بانوان فعال و توانمند قشم، در عرصه فرهنگی و مذهبی و محوریت جهاد تبیین با نگاهی نو و متفاوت جهت صحنه گردانی ایجاد شده است. (صبرا=صحنه گردانان بردبار روایت امید) و وابسته به مدرسه علمیه ریحانه الرسول(س) قشم است.
مشاهده در ایتا
دانلود
سعی می کنم از باب "افواه الرجال" هم که شده داستانهایی را که شنیده ام یا دیده ام گاهی در وب بنویسم. این هم یکی از همانها: منبع داستان: آیت الله شبیری زنجانی: در شصت -هفتاد سال قبل مرتاضی از هند به قم آمده بود و ادعاهای عجیبی داشت😳.از جمله اینکه می گفت می توانم انسان ها را با نیروی روحم از زمین بلند کنم. .😢. و راست می گفت.تعدادی از مردم را بلند کرده بود.😳 روزی در مجمع ما آمد. دوستم سید موسی صدر -بعدها:(امام موسی صدر) گفت: اگر می توانی مرا از زمین بلند کن.مرتاض گفت درون آن سینی -که بزرگ هم بود- بنشین.ما با خود فکر کردیم سید موسی حالا وردی ذکری چیزی می گوید و جادوگری این مرتاض را باطل و ویران می کنم.اما مرتاض کمی تلاش کرد و آقا موسی را با سینی حدود یک متر به هوا برد. وقتی قضیه تمام شد ما سید موسی صدر را-که جوانی نو خط بود- سرزنش کردیم که این چه کاری بود کردی؟ چرا آبروی ماها را بردی. سید گفت: می خواستم طلسمش را بشکنم. ولی هر چه تلاش کردم گویی مرا بسته بودند و نمی توانستم از روی سینی به زمین بپرم. مرتاض را نزد استاد خود علامه طباطبایی بردیم.🙄 ما که جمعی از شاگردان علامه بودیم و برخی هایمان گویی خود را باخته بودند و بعضی با کمال وقار و اطمینان نفس به همراه این مرتاض به منزل علامه رفتیم. وارد اتاق علامه شدیم. با روی خوش از ما شاگردانش استقبال و برخورد کرد و در گوشه ای نشست. گفتیم که این مرتاض از هند آمده و کارهای خارق العاده می کند و برخی نمونه هایش را هم ما دیده ایم.😢 علامه فرمود: مثلا چه کارهایی؟ گفتیم مثلا انسان را روی هوا بلند می کند.
هیچ تعجبی در علامه بر انگیخته نشد و فرمودند خب نشان دهد. مرتاض گفت: به ایشان بگویید می خواهد تا ایشان را بلند کنم؟ وقتی به علامه گفتیم ایشان فرمود انجام دهد. من همینطور که مشغول نوشتن بودم به نوشتنم ادامه می دهم ✍و او کار خودش را بکند. مرتاض مقداری دم و دستگاهش را در اورد و اورادی می خواند و مدتی کارهایش طول کشید. علامه هم کماکان سرش روی کاغذ بود و کنار دیوار نشسته بود و مشغول نوشتن✍. مدتی گذشت یک دفعه علامه سر خود را بالا آورد و نگاهی به مرتاض کرد و دوباره سرش را پایین انداخته و مشغول نوشتن شد.🤔 مرتاض در هم شد اما دوباره ادامه داد. اوراد و اذکاری می خواند که ما نمی فهمیدیم و اداها و اطواری هم در می اورد. مدتی گذشت دوباره علامه سرش را لحظه ای بالا اورده و نظری به چشمان مرتاض انداخت و دوباره مشغول نوشتن شد. مرتاض که آثار ناراحتی در چهره اش موج می زد 😥😵‍💫و عصبی هم شده بود که نتوانسته بود علامه را از زمین بلند کند باز هم ادامه داد و این بار کارهایش بیشتر طول کشید. علامه در مرحله سوم نگاهش را به او دوخت و اندکی طول داد. مرتاض پا شد و وسایل خود را جمع کرد و بیرون رفت.با سراسیمه گی و التهاب.😣😓 برخی از ماها پی اش رفتیم و از وی پرسیدیم چه شد؟ نتوانستی؟ با عصبانیت گفت من تمام نیرو و توان خود را بکار گرفتم تا روح وی را تسخیر کنم و بعد او را از زمین بلند کنم ونهایتا ایشان نگاهی به من کردند و تمام اورادم باطل شد و کارهایم نقش بر آب😰 . به علاوه نفوذ نگاهشان جوری بود که کم مانده بود قبض روح شوم.😱 مثل اینکه کسی گلوی مرا گرفته و کم مانده بود خفه شوم. دفعه ی دوم سعی بیشتری کردم ولی ایشان با یک نگاه کوتاه دوباره کم مانده بود جان مرا بگیرد.😱 دفعه ی سوم نهایت درجه ی تلاشم را و هر چه بلد بودم به کار بردم تا تسخیرش کنم ولی این بار هم جوری نگاه کرد که احساس خفگی و اینکه کسی گلوی مرا می فشرد از دو دفعه ی قبل بیشتر شد😰😨 و این بود که فهمیدم این روح را نمی توان تسخیر کرد و خیلی عظمت دارد. مرتاض که از شکست خوردنش ناراحت بود 🥶و قدرت روحی یکی از پروردگان مکتب امام جعفر صادق و امام زمان علیهما السلام را دیده بود همان شب از قم رفت و تمام برنامه هایش به هم ریخت. ارادت ما هم به علامه ی طباطبایی-علیه الرحمه- بیشتر از قبل شد.😍 https://eitaa.com/joinchat/2067792066Cff78302135
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
11.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برسد به گوش جهانیان دو جهان به نام محمد است 🌹🌹🌹❤️❤️❤️🌺🌺🌺💐💐💐💐💐🌹🌹🌹 @naseriin 🌹🇮🇷❤️
📌روز جهانی کودک نزدیکه، کادوی بچه ها یادتون نره! بهترین و خلاقانه ترین کادو برای بچه ها به نظرم کتاب اختصاصی با اسم و عکس و قهرمانی خودشونه عاشقش میشن بچه ها خوندنش هم مجانیه اینجا بزنید و بخونید و زودی سفارش بدید که‌ روز کودک دست خالی نمونید: 👇👇👇 https://dsmn.ir/9PGXpG الان هم تخفیف ویژه دارن! کانال کتاب اختصاصی هم عضو شید: 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2333409311C4e5586fc6b
8.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 داستان پیرمرد ژنده پوشی که حاضر نشد نیمی از ثروت یک ثروتمند را قبول کند 🎞 مجموعه کمیک موشن حدیث عشق 🔻داستان هایی از سیره رفتاری پیامبر اکرم (ص) (ص)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📢 موافقت رهبر معظم انقلاب اسلامی با عفو یا تخفیف و تبدیل مجازات بیش از دوهزار نفر از محکومان محاکم 🔹 این عفو یا تخفیف و تبدیل مجازات به درخواست رئیس قوه قضائیه و به مناسبت حلول ماه ربیع الاول و فرارسیدن میلاد باسعادت حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی(ص) و حضرت امام صادق(ع) انجام شد. 🔹 رئیس در نامه خود، عفو یا تخفیف و تبدیل مجازات را برای دوهزار و دویست و هشتاد و چهار نفر از محکومان محاکم عمومی و انقلاب، سازمان قضایی نیروهای مسلح و سازمان تعزیرات حکومتی، درخواست کرده بود.
48.77M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ نماهنگ جان دلم 🔹میزبانی گروه های سرود سنندج و محمدرضا نوشه ور با سرود جان دلم از مهمانان جشن بزرگ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟ خانوم خوشگله برسونمت؟؟؟ خوشگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟ اینها جملـاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصـلن اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد. روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت... شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....! دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند... دردش گفتنی نبود....!!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن... چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد... خانوم! خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!! دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد... امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..! انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد! احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود! یک لحظه به خود آمد... دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته  https://eitaa.com/joinchat/705232902Cb7ecfb26d1