eitaa logo
کتابخانه امام صادق (علیه السلام )مشهد مقدس
422 دنبال‌کننده
516 عکس
142 ویدیو
26 فایل
این کانال جهت اطلاع رسانی به اعضای کتابخانه ایجاد شده است. این کتابخانه از ساعت ۷/۲۰ الی ۱۹ همه روزه بجز ایام تعطیل در دو سالن مجزا( برای آقایان و بانوان) در خدمت علاقمندان به کتاب و کتابخوانی می باشد. ارتباط با ادمین کانال @emamsadeqlib
مشاهده در ایتا
دانلود
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 آقامبارڪ‌است‌ردای‌امامتت ای‌غائب‌ازنظربه‌فداےامامتت.. 🔸 سالروز امامت حضرت صاحب الزمان(عج) مبارک 🌺
“معرفی کتاب” سلام بر ابراهیم : ادامه زندگینامه و خاطرات شهید ابراهیم هادی (پهلوان بی مزار ) جلد دوم اثر : گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی " همه دسته گل به آب می دهند اما انگار حکایت ما فرق دارد. ما دسته گل به خاک می دهیم ، انگار آنان که زلال تر از آب هستند باید خاک آلود به دیدار رب العالمین بروند . ما دسته گلی زیبا به خاک فکه دادیم که عطرش هنوز به مشام می رسد ." شهید ابراهیم هادی می دانست که هر کسی را چگونه جذب کند و با رفتار و اخلاق حسنه اش به راه دین داری و ولایت رهنود نماید ، وی جوانان هرزه و بی هدف زیادی را به حضور در جبهه های جنگ دعوت کرده بود و زندگی شان ر تغییر داده بود این شهید گرانمایه ویژگی برجسته ای که داشت ، اخلاص در کارهایش بود . دغدغه اصلی او در تمام طول عمرش کار مخلصانه برای خداوند بود . شخصیت شهید ابراهیم هادی در عین سادگی و بی آلایشی دارای ابعاد وسیع و اثر گذاری است . در خاطرات برادر شهید هادی آمده است که : {مادر مان زن مومن و بسیار معنوی بود ،همیشه به قرائت قرآن و ادعیه اهمیت می داد .ابراهیم نیز دست کمی از مادر نداشت .ابراهیم را در محله به عنوان ورزشکار مومن و با تقوا قبول داشتند . بارها دعوا و ناسازگاری میان مردم در محل را سر و سامان داده بود . در حقیقت کارها و اقدامات شهید ابراهیم هادی مصداق کلام نورانی مولای مان حضرت علی (ع) در نهج البلاغه بود : اصلاح و سازش دادن میان مسلمانان از تمام نمازها و روزه های مستحبی بالاتر است . از دوستان شهید نقل شده : ابراهیم شخصیت محبوبی داشت و در تیم والیبال خیلی خوب بازی می کرد و همچنین نمازش را همیشه قبل از تمرین در مسجد به جماعت می خواند . شهید هادی درس جوانمردی و لوطی گری به ما داد ،رفاقت با ابراهیم ما را مقید به مسجد و نماز اول وقت کرد . آن هم در زمانی که هیئت و مسجد رفتن ، توسط بسیاری از جوانان آن دوره مسخره می شد !! ابراهیم بسیار با تقوا و بدون تکبر بود ، ما شاهد خیلی از افراد بودیم که با آغاز انقلاب در درون آنها نیز انقلاب صورت گرفت و مذهبی شدند . اما ابراهیم از قبل انقلاب ، یک شخصیت خاص معنوی داشت که با همه متفاوت بود . شهید هادی نه تنها در رعایت مستحبات و مکروهات دقت می کرد ،بلکه روح بسیار لطیف و معنوی او به گونه ای بود که بسیاری از افراد خوب جامعه ،با او قابل قیاس نبودند . ابراهیم انسان بزرگ منش و با سخاوتی بود ، چرا که دنیا و مال دنیا در نظرش بسیار کوچک بود . از دیگر داستان های جذاب و شنیدنی ابراهیم هادی : مرد خدا به روایت مهدی حسن قمی : ابراهیم بسیار مهربان بود و کم کم جذب شخصیت و متانت او می شدیم ، ابراهیم ما را مسجدی کرد ، او هر کاری می توانست برای رضای خدا انجام می داد .خدا هم در چشم مردم به او عظمت عجیبی داد . ابراهیم اگر دنبال ورزش بود ، آن هم به اخلاص و معنویت او مربوط می شد. می خواست از این طریق به بندگان خداوند خدمت کند . در این کتاب ارزشمند می خوانیم : راه خدا ، برخورد با منکران ، در محضر علما ، هیئت ، احترام به سادات ، دستمال های سرخ و روزهای غم ... از خصوصیات بارز شهید بزرگوار این بود که بسیار کم حرف بود . کشتی گرفتن بریش هدف نبود . آمده بود تا بدنی قوی داشته باشد . با تمام ورزشکاران برخورد خوبی داشت ، او با هر کشتی گیری رفاقت می کرد بعد از مدتی مثل ابراهیم ، به نماز اول وقت و معنویت اهمیت می داد . روحیه پهلوانی داشت هیچگاه به سراغ نقطه ضعف حریف نمی رفت .عجیب بود که گاهی به حرفش روحیه می داد. امیر منجر از همرزمان شهید هادی نقل می کند : روزها گذشت و خبری از ابراهیم نبود ، تا اینکه ابراهیم در عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسید .مدتی خبر شهید هادی را اعلام نکردند . فکر می کردند که او زنده است و اسیر شده ،تا اینکه خبر گمنامی ابراهیم پخش شد . از دوستان خبر شهادت ابراهیم را برای علامه جعفری بردند ، علامه جعفری هنگامی خبر شهادت و مفقود شدن پیکر ابراهیم را شنید خیلی ناراحت شد . ایشان در وصف شهید هادی این شعر را قرائت کردند: این مدعیان در طلبش بی خبرانند آن را که خبر شد ، خبری باز نیامد .... شهید هادی متانت و عزتمندی بسیاری داشت .همیشه از حاصل دسترنج خودش برای دیگران هزینه می کرد ، نه موقعیت های ویژه او را ذوق زده می کرد و نه از دست دادن موقعیت ها او را ناراحت و نگران . مهندس احمد استاد باقر در خاطرات خود می نویسد : این خصلت ها از او یک شخصیت اسطوره ای ساخت .ابراهیم چهره ملکوتی و جذابی داشت .ابراهیم رازدار خیلی از اطرافیان و دوستان خود بود ، دل بزرگی داشت همه اورا محرم اسرار می دانستند ... مقام معظم رهبری درباره احترام به شهدا می فرمایند : " زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست . " “ پایان”
معرفی کتاب جذاب و خواندنی " دختر شینا" خاطرات شنیدنی همسر سردار شهید حاج ستار ابراهیمی هژیر خاطره نگار : خانم بهناز ضرابی زاده دختر شینا زندگینامه ‌ی دختری است به نام «قدم خیر». اسم او را بخاطر قدم خوشی که داشت قدم خیر گذاشتند. قدم خیر عزیزدردانه ‌ی پدر و مادرش بود، کسی که دختران روستا آرزو داشتند به جای او باشند. پدر و مادرش بخاطر اعتقاداتشان او را به مدرسه نفرستادند و او بی ‌سواد ماند اما به ‌خاطر ایمان قوی که داشت بارها افتاد و دوباره ایستاد و ثابت کرد جهاد یک زن تربیت درست فرزندانش و حمایت او از همسرش می ‌باشد و در نهایت زندگی او با جنگ رقم خورد و نامش به عنوان همسر شهید در سرزمینش ماندگار شد. دختر شینا” عاشقانه ای از دوران جنگ است که “بهناز ضرابی زاده” آن را از “خاطرات قدم خیر محمدی کنعان همسر سردار شهید حاج ستار ابراهیمی هژیر گردآوری و به صورت رمان به نگارش درآورده است. این اثر با استقبال مخاطبان ادبیات و هنر مقاومت ، رو به رو شده و جزء نخستین آثار در زمینه ی خاطرات زنان می باشد . این کتاب پر بار نقش مادران و همسران شهدا که با پایداری و رشادت هم دوش همسرانشان در پشت پرده جنگ حضور داشتند و تاثیرات شگفت حضور پر رنگ این شیر زنان را در جنگ تحمیلی هشت ساله ی ایران را به تصویر می کشد . “سردار شهید ستار ابراهیمی”، یکی از شهیدان والامقام استان همدان بود که در عملیات والفجر۸ به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد. “بهناز ضرابی زاده” رمان دختر شینا” را به روایت “قدم خیر محمدی” همسر این شهید برجسته به تصویر کشیده که با وجود از دست دادن همسر خود در بیست و چهار سالگی، دیگر ازدواج نکرد و پنج فرزند خود را به تنهایی پرورش داد. “دختر شینا” نیز از مجاهدت و ایستادگی زنان، پا به پای مردان سخن می گوید اما این روندی نیست که از ابتدای داستان با آن مواجه هستیم. بانوی قصه که هنگام ازدواج تنها چهارده سال سن داشت آرام آرام به این صلابت دست پیدا می کند. او در ابتدا برخلاف بسیاری از همسران ایثارگر که شوهران خود را از لحاظ روانی برای جهاد و دفاع از انقلاب آماده می کردند، آمادگی این را نداشت که همسرش را به جبهه های جنگ بفرستد، چه برسد به اینکه او را اینقدر زود از دست بدهد و پس از آن تمام هم و غمش را معطوف پرورش شایسته ی فرزندانشان بنماید. “بهناز ضرابی زاده” سلسله “خاطرات قدم خیر محمدی کنعان همسر سردار شهید حاج ستار ابراهیمی هژیر” را با انسجام و پیوستگی قابل توجهی به نگارش درآورده و از خوانندگان دعوت می کند برای پی بردن به راز مخفی در انتخاب عنوان “دختر شینا” و همچنین آشنایی با فراز و نشیب های زندگی یکی از صدها بانوی باصلابت و رنج دیده ی کشورمان، این کتاب را مطالعه کنند. بخش هایی از کتاب دختر شینا: ***فصل گوجه سبز بود. می‌آمدم خانه‌ات؛ می‌نشستم روبه رویت. ام.پی.تری را روشن می‌کردم. برایم می‌گفتی؛ از خاطراتت، پدرت، مادرت، روستای با صفایتان، کودکی‌ات. تا رسیدی به حاج ستار و جنگ. بار سنگین جنگ ریخته بود توی خانه کوچکت، روی شانه ‌های نحیف و ضعیف تو؛ یعنی قدم ‌خیر محمدی کنعان و هیچ‌کس این را نفهمید. ماه رمضان کار مصاحبه تمام شد. خوشحال بودی به روزهایت می‌رسی. دست آخر هم گفتی: «نمی ‌خواستم چیزی بگویم؛ اما انگار همه چیز را گفتم.» خوشحال‌ت ر از تو من بودم. رفتم سراغ پیاده کردن مصاحبه‌ها. قرار گذاشتیم وقتی خاطرات آماده شد، مطالب را تمام و کمال بدهم بخوانی، اگر چیزی از قلم افتاده بود، اصلاح کنم؛ اما وقتی آن اتفاق افتاد، همه چیز به هم ریخت. تا شنیدم، سراسیمه آمدم سراغت؛ اما نه با یک دسته کاغذ، با چند قوطی کمپوت و آبمیوه. حالا کی بود، دهم دی‌ماه ۱۳۸۸. دیدم افتاده‌ای روی تخت؛ با چشمانی باز. نگاهم می‌کردی و مرا نمی‌شناختی. باورم نمی‌شد، گفتم: «دورت بگردم، قدم ‌خیر! منم، ضرابی ‌زاده. یادت می ‌آید فصل گوجه سبز بود. تو برایم تعریف می ‌کردی و من گوجه سبز می ‌خوردم. ترشی گوجه‌ها را بهانه می ‌کردم و چشم‌هایم را می ‌بستم تا تو اشک‌هایم را نبینی؟ آخر نیامده بودم درد دل و غصه ‌هایت را تازه کنم.» می ‌گفتی: «خوشحالی ‌ام این است که بعد از این همه سال، یک نفر از جنس خودم آمده، نشسته روبه‌رویم تا غصه تنهایی این همه سال را برایش تعریف کنم. غم و غصه ‌هایی که به هیچ‌کس نگفتم.» می ‌گفتی: «وقتی با شما از حاجی می‌گویم، تازه یادم می‌آید چقدر دلم برایش تنگ شده. *** با به دنیاآمدن من ( قدم خیر محمدی ) درتاریخ 17 اردیبهشت 1341 روستای قایش رزن همدان بیماری سخت پدرم خوب شد وبه همین دلیل اسم مرا "قدم خیر" گذاشتند. عزیز ودردانه پدر شدم و خواهر وبرادرهایم به من حسودی می کردند. وپدرم اجازه نمی داد دست به سیاه و سفید بزنم حرفه ام فقط شادمانی و بازی کردن و تفریح با بچه های هم سن وسال خودم بود.
*** در خانه عمویم دیوار به دیوار خانه ی ما بود وهرروز چندساعتی به خانه آنها می رفتیم. آن روز من به تنهایی خانه عمویم رفته بودم سرظهر بود وداشتم ازپله های ایوان پایین می آمدم که یک دفعه پسرجوانی روبه رویم ظاهر شد جا خوردم، زبانم بندآمد برای چند لحظه نگاه مان به هم گره خورد. پسر سرش را پایین انداخت وسلام داد آن قدر هول شده بودم که نتوانستم جواب سلامش رابدهم . بدون خداحافظی دویدم توی حیاط واز آنجا هم یک نفس به خانه خودمان رفتم. زن برادرم ، خدیجه داشت از چاه آب می کشید. من را که دید سطل آب ازدستش رها شد و به ته چاه افتاد، ترسیده بود. گفت: قدم چی شده رنگت چرا پریده؟! ***هشت سال با او زندگی کردم؛ اما یک دل سیر ندیدمش. عاشق هم بودیم؛ اما همیشه دور از هم. حاجی شوهر من بود و مال من نبود. بچه ‌هایم همیشه بهانه‌اش را می ‌گرفتند؛ چه آن‌وقت‌هایی که زنده بود، چه بعد از شهادتش. می‌گفتند مامان، همه باباهای شان می‌آید مدرسه دنبالشان، ما چرا بابا نداریم؟! می ‌گفتم مامان که دارید. پنج‌تا بچه را می‌انداختم پشت سرم، می‌رفتیم خدیجه را به مدرسه برسانیم. معصومه شیفت بعدازظهر بود، ظهر که می‌شد، می‌رفتیم او را می‌رساندیم... درسن 24 سالگی مادر 5 فرزند قد ونیم بودم وبا به دنیا آمدن هرفرزندم صمد درکنارم نبود و این برایم خیلی سخت و مشقت بار بود. اسفند 65 صمد به جبهه رفته بود تا دو سه روزه برگردد اما برنگشت ودر تاریخ 12 اسفند 65 در عملیات کربلای 5 به درجه رفیع شهادت نائل شد. ***بعداز مراسم خاک سپاری به خانه آمدیم خانه پر ازمهمان بود دلم می خواست زودتر همه بروند خانه خالی بشود. من بمانم وبچه ها. همه رفتند. تنها شدم. تنها ماندم. تنها ماندیم مهدی سه ساله مرد خانه ما شد. بوی لباس صمد همیشه بین لباس های ما پخش بود. صمد همیشه باما بود. بچه ها صدایش را می شنیدند: درس بخوانید باهم مهربان باشید. مواظب مامان باشید. خدارا فراموش نکنید. گاهی می آمد نزدیک نزدیک. در گوشم می گفت: قدم جان ! زودباش. بچه ها را زودتر بزرگ کن. سروسامان بده. باید از اینجا برویم . فقط منتظر توهستم. به جان خودت قدم این بارتنهایی به بهشت هم نمی روم. زودباش خیلی وقت است اینجا نشسته ام منتظر توام.. ***تابوت صمد را که آوردند، برادرها ،خواهرها و پدر و مادرش دورتا دور تابوت حلقه زدند .دلم می خواست شینا پیشم بود وتوی بغلش گریه می کردم. جایی کنار همسرم برای من و بچه ها نبود ! نشستم پایین پایش وآرام گریه کردم و گفتم : سهم من از تو همین قدر بود ،آخرین نفر ،آخرین نگاه .. از شهادت ستار فقط دو ماه گذشته بود ، همه بی تابی می کرند . می خواستم همراه پیکرش پاکش با او به باغ بهشت بروم اما اجازه ندادند ،سوار ماشین پشت سر آمبولانس بودیم . راننده بخاطر شلوغی و جمعیتی که در باغ بهشت بود آمبولانس را گم کرد . لحظه آخر هم دور بودیم . می خواستم بعد از نه سال حرف های دلم را بزنم .می خواستم دلتنگی هایم را برایش بگویم . تابوت را که زمین گذاشتند .همسر مهربان من در تابوت خوابده بود آرام و با وقار . جلو تر رفتم . خدیجه و معصومه(دختران شهید ) را هم با خودم بردم . من که این همه بی تاب بودم ، یکباره آرام شدم . یاد حرف پدر شوهرم افتادم که گفت : " صمد توی وصیت نامه اش نوشته به همسر عزیزم بگویید بعد از من زینب وار زندگی کند . "
خاطره رهبری از ۱۷ شهریور ۵۷ 🔹من از روز هفدهم شهریور سال ۱۳۵۷ خاطره‌ای در ذهن دارم. قبل از آن که این حادثه خون‌بار در تهران اتّفاق بیفتد، سیاست رژیم ستمشاهی به دنبال این بود که مبارزان و به تبع آن ملت ایران را، به تندرو و کندرو، افراطی و معتدل تقسیم کند. 🔹این، نکته خیلی قابل توجّهی است که امروز مثل آیینه‌ای، همه عبرتها را به ما درس میدهد. کسی که روزنامه‌های آن وقت و اظهارات مسؤولان رژیم ستمشاهی را مطالعه میکرد، میفهمید که اینها میخواهند کسانی را که در مقابل آنها هستند و مبارزه میکنند، از هم جدا کنند. عدّه‌ای را که طرفداران و علاقه‌مندان مخلص امام بودند و راه امام را علناً اظهار میکردند، به عنوان تندرو و افراطی و متعصّب معرفی میکردند. در مقابل اینها هم، بعضی از کسانی را که علاقه‌مند به مبارزه بودند، ولی خیلی جدّی در آن راه نبودند، یا جدّی بودند، ولی دستگاه آن‌طور خیال میکرد اینها جدیّتی ندارند، به عنوان افرادی که معتدلند و با اینها میشود مذاکره و صحبت کرد، معرفی میکردند. من در آن روز این احساس خطر را کردم. 🔹 آن زمان من در جیرفت تبعید بودم. شاید روز چهاردهم یا پانزدهم شهریور بود. به یکی از آقایان معروف که در قم بود، نامه‌ای نوشتم و این سیاست رژیم را برای آن آقا تشریح کردم و گفتم اینها با این تدبیرِ خباثت‌آمیز میخواهند بهانه‌ای برای سختگیری بر مخلصان و عشّاق امام بزرگوار به دست آورند و شما را بدون این‌که خودتان بخواهید، در مقابل آنها قرار دهند. این نامه را نوشته بودم؛ اما هنوز نفرستاده بودم. 🔹روز شنبه هجدهم شهریور بود که رادیو و روزنامه‌ها، خبر کشتار هفده شهریور را پخش کردند. فردای آن روز، ما در جیرفت از این قضیه مطّلع شدیم. 🔹من برداشتم در حاشیه آن نامه برای آن آقا نوشتم که: «باش تا صبح دولتش بدمد، کاین هنوز از نتایج سحر است». آن نامه را به وسیله مسافر، برای آن آقای محترم فرستادم. آنها شروع کردند سختگیریها را علیه مبارزان و انقلابیون حقیقی راه انداختن که نمونه‌اش کشتار هفدهم شهریور بود. ۷۶/۶/۱۹ 📌سالروز قضیه ۱۷ شهریور ۵۷ و کشتار مردم توسط عوامل رژیم پهلوی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا