معرفی کتاب جذاب و خواندنی " دختر شینا"
خاطرات شنیدنی همسر سردار شهید حاج ستار ابراهیمی هژیر
خاطره نگار : خانم بهناز ضرابی زاده
دختر شینا زندگینامه ی دختری است به نام «قدم خیر». اسم او را بخاطر قدم خوشی که داشت قدم خیر گذاشتند. قدم خیر عزیزدردانه ی پدر و مادرش بود، کسی که دختران روستا آرزو داشتند به جای او باشند. پدر و مادرش بخاطر اعتقاداتشان او را به مدرسه نفرستادند و او بی سواد ماند اما به خاطر ایمان قوی که داشت بارها افتاد و دوباره ایستاد و ثابت کرد جهاد یک زن تربیت درست فرزندانش و حمایت او از همسرش می باشد و در نهایت زندگی او با جنگ رقم خورد و نامش به عنوان همسر شهید در سرزمینش ماندگار شد.
دختر شینا” عاشقانه ای از دوران جنگ است که “بهناز ضرابی زاده” آن را از “خاطرات قدم خیر محمدی کنعان همسر سردار شهید حاج ستار ابراهیمی هژیر گردآوری و به صورت رمان به نگارش درآورده است. این اثر با استقبال مخاطبان ادبیات و هنر مقاومت ، رو به رو شده و جزء نخستین آثار در زمینه ی خاطرات زنان می باشد . این کتاب پر بار نقش مادران و همسران شهدا که با پایداری و رشادت هم دوش همسرانشان در پشت پرده جنگ حضور داشتند و تاثیرات شگفت حضور پر رنگ این شیر زنان را در جنگ تحمیلی هشت ساله ی ایران را به تصویر می کشد .
“سردار شهید ستار ابراهیمی”، یکی از شهیدان والامقام استان همدان بود که در عملیات والفجر۸ به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد.
“بهناز ضرابی زاده” رمان دختر شینا” را به روایت “قدم خیر محمدی” همسر این شهید برجسته به تصویر کشیده که با وجود از دست دادن همسر خود در بیست و چهار سالگی، دیگر ازدواج نکرد و پنج فرزند خود را به تنهایی پرورش داد.
“دختر شینا” نیز از مجاهدت و ایستادگی زنان، پا به پای مردان سخن می گوید اما این روندی نیست که از ابتدای داستان با آن مواجه هستیم. بانوی قصه که هنگام ازدواج تنها چهارده سال سن داشت آرام آرام به این صلابت دست پیدا می کند. او در ابتدا برخلاف بسیاری از همسران ایثارگر که شوهران خود را از لحاظ روانی برای جهاد و دفاع از انقلاب آماده می کردند، آمادگی این را نداشت که همسرش را به جبهه های جنگ بفرستد، چه برسد به اینکه او را اینقدر زود از دست بدهد و پس از آن تمام هم و غمش را معطوف پرورش شایسته ی فرزندانشان بنماید.
“بهناز ضرابی زاده” سلسله “خاطرات قدم خیر محمدی کنعان همسر سردار شهید حاج ستار ابراهیمی هژیر” را با انسجام و پیوستگی قابل توجهی به نگارش درآورده و از خوانندگان دعوت می کند برای پی بردن به راز مخفی در انتخاب عنوان “دختر شینا” و همچنین آشنایی با فراز و نشیب های زندگی یکی از صدها بانوی باصلابت و رنج دیده ی کشورمان، این کتاب را مطالعه کنند.
بخش هایی از کتاب دختر شینا:
***فصل گوجه سبز بود. میآمدم خانهات؛ مینشستم روبه رویت. ام.پی.تری را روشن میکردم. برایم میگفتی؛ از خاطراتت، پدرت، مادرت، روستای با صفایتان، کودکیات. تا رسیدی به حاج ستار و جنگ. بار سنگین جنگ ریخته بود توی خانه کوچکت، روی شانه های نحیف و ضعیف تو؛ یعنی قدم خیر محمدی کنعان و هیچکس این را نفهمید. ماه رمضان کار مصاحبه تمام شد. خوشحال بودی به روزهایت میرسی. دست آخر هم گفتی: «نمی خواستم چیزی بگویم؛ اما انگار همه چیز را گفتم.» خوشحالت ر از تو من بودم. رفتم سراغ پیاده کردن مصاحبهها. قرار گذاشتیم وقتی خاطرات آماده شد، مطالب را تمام و کمال بدهم بخوانی، اگر چیزی از قلم افتاده بود، اصلاح کنم؛ اما وقتی آن اتفاق افتاد، همه چیز به هم ریخت. تا شنیدم، سراسیمه آمدم سراغت؛ اما نه با یک دسته کاغذ، با چند قوطی کمپوت و آبمیوه. حالا کی بود، دهم دیماه ۱۳۸۸. دیدم افتادهای روی تخت؛ با چشمانی باز. نگاهم میکردی و مرا نمیشناختی. باورم نمیشد،
گفتم: «دورت بگردم، قدم خیر! منم، ضرابی زاده. یادت می آید فصل گوجه سبز بود. تو برایم تعریف می کردی و من گوجه سبز می خوردم. ترشی گوجهها را بهانه می کردم و چشمهایم را می بستم تا تو اشکهایم را نبینی؟ آخر نیامده بودم درد دل و غصه هایت را تازه کنم.» می گفتی: «خوشحالی ام این است که بعد از این همه سال، یک نفر از جنس خودم آمده، نشسته روبهرویم تا غصه تنهایی این همه سال را برایش تعریف کنم. غم و غصه هایی که به هیچکس نگفتم.» می گفتی: «وقتی با شما از حاجی میگویم، تازه یادم میآید چقدر دلم برایش تنگ شده.
*** با به دنیاآمدن من ( قدم خیر محمدی ) درتاریخ 17 اردیبهشت 1341 روستای قایش رزن همدان بیماری سخت پدرم خوب شد وبه همین دلیل اسم مرا "قدم خیر" گذاشتند. عزیز ودردانه پدر شدم و خواهر وبرادرهایم به من حسودی می کردند. وپدرم اجازه نمی داد دست به سیاه و سفید بزنم حرفه ام فقط شادمانی و بازی کردن و تفریح با بچه های هم سن وسال خودم بود.
*** در خانه عمویم دیوار به دیوار خانه ی ما بود وهرروز چندساعتی به خانه آنها می رفتیم. آن روز من به تنهایی خانه عمویم رفته بودم سرظهر بود وداشتم ازپله های ایوان پایین می آمدم که یک دفعه پسرجوانی روبه رویم ظاهر شد جا خوردم، زبانم بندآمد برای چند لحظه نگاه مان به هم گره خورد.
پسر سرش را پایین انداخت وسلام داد آن قدر هول شده بودم که نتوانستم جواب سلامش رابدهم . بدون خداحافظی دویدم توی حیاط واز آنجا هم یک نفس به خانه خودمان رفتم. زن برادرم ، خدیجه داشت از چاه آب می کشید. من را که دید سطل آب ازدستش رها شد و به ته چاه افتاد، ترسیده بود. گفت: قدم چی شده رنگت چرا پریده؟!
***هشت سال با او زندگی کردم؛ اما یک دل سیر ندیدمش. عاشق هم بودیم؛ اما همیشه دور از هم. حاجی شوهر من بود و مال من نبود. بچه هایم همیشه بهانهاش را می گرفتند؛ چه آنوقتهایی که زنده بود، چه بعد از شهادتش. میگفتند مامان، همه باباهای شان میآید مدرسه دنبالشان، ما چرا بابا نداریم؟!
می گفتم مامان که دارید. پنجتا بچه را میانداختم پشت سرم، میرفتیم خدیجه را به مدرسه برسانیم. معصومه شیفت بعدازظهر بود، ظهر که میشد، میرفتیم او را میرساندیم...
درسن 24 سالگی مادر 5 فرزند قد ونیم بودم وبا به دنیا آمدن هرفرزندم
صمد درکنارم نبود و این برایم خیلی سخت و مشقت بار بود. اسفند 65 صمد به جبهه رفته بود تا دو سه روزه برگردد اما برنگشت ودر تاریخ 12 اسفند 65 در عملیات کربلای 5 به درجه رفیع شهادت نائل شد.
***بعداز مراسم خاک سپاری به خانه آمدیم خانه پر ازمهمان بود دلم می خواست زودتر همه بروند خانه خالی بشود. من بمانم وبچه ها. همه رفتند. تنها شدم. تنها ماندم.
تنها ماندیم مهدی سه ساله مرد خانه ما شد. بوی لباس صمد همیشه بین لباس های ما پخش بود. صمد همیشه باما بود. بچه ها صدایش را می شنیدند: درس بخوانید باهم مهربان باشید. مواظب مامان باشید. خدارا فراموش نکنید.
گاهی می آمد نزدیک نزدیک. در گوشم می گفت: قدم جان ! زودباش. بچه ها را زودتر بزرگ کن. سروسامان بده. باید از اینجا برویم . فقط منتظر توهستم. به جان خودت قدم این بارتنهایی به بهشت هم نمی روم. زودباش خیلی وقت است اینجا نشسته ام منتظر توام..
***تابوت صمد را که آوردند، برادرها ،خواهرها و پدر و مادرش دورتا دور تابوت حلقه زدند .دلم می خواست شینا پیشم بود وتوی بغلش گریه می کردم. جایی کنار همسرم برای من و بچه ها نبود !
نشستم پایین پایش وآرام گریه کردم و گفتم : سهم من از تو همین قدر بود ،آخرین نفر ،آخرین نگاه ..
از شهادت ستار فقط دو ماه گذشته بود ، همه بی تابی می کرند .
می خواستم همراه پیکرش پاکش با او به باغ بهشت بروم اما اجازه ندادند ،سوار ماشین پشت سر آمبولانس بودیم .
راننده بخاطر شلوغی و جمعیتی که در باغ بهشت بود آمبولانس را گم کرد . لحظه آخر هم دور بودیم . می خواستم بعد از نه سال حرف های دلم را بزنم .می خواستم دلتنگی هایم را برایش بگویم .
تابوت را که زمین گذاشتند .همسر مهربان من در تابوت خوابده بود آرام و با وقار .
جلو تر رفتم . خدیجه و معصومه(دختران شهید ) را هم با خودم بردم . من که این همه بی تاب بودم ، یکباره آرام شدم . یاد حرف پدر شوهرم افتادم که گفت : " صمد توی وصیت نامه اش نوشته به همسر عزیزم بگویید بعد از من زینب وار زندگی کند . "
خاطره رهبری از ۱۷ شهریور ۵۷
🔹من از روز هفدهم شهریور سال ۱۳۵۷ خاطرهای در ذهن دارم. قبل از آن که این حادثه خونبار در تهران اتّفاق بیفتد، سیاست رژیم ستمشاهی به دنبال این بود که مبارزان و به تبع آن ملت ایران را، به تندرو و کندرو، افراطی و معتدل تقسیم کند.
🔹این، نکته خیلی قابل توجّهی است که امروز مثل آیینهای، همه عبرتها را به ما درس میدهد. کسی که روزنامههای آن وقت و اظهارات مسؤولان رژیم ستمشاهی را مطالعه میکرد، میفهمید که اینها میخواهند کسانی را که در مقابل آنها هستند و مبارزه میکنند، از هم جدا کنند. عدّهای را که طرفداران و علاقهمندان مخلص امام بودند و راه امام را علناً اظهار میکردند، به عنوان تندرو و افراطی و متعصّب معرفی میکردند. در مقابل اینها هم، بعضی از کسانی را که علاقهمند به مبارزه بودند، ولی خیلی جدّی در آن راه نبودند، یا جدّی بودند، ولی دستگاه آنطور خیال میکرد اینها جدیّتی ندارند، به عنوان افرادی که معتدلند و با اینها میشود مذاکره و صحبت کرد، معرفی میکردند. من در آن روز این احساس خطر را کردم.
🔹 آن زمان من در جیرفت تبعید بودم. شاید روز چهاردهم یا پانزدهم شهریور بود. به یکی از آقایان معروف که در قم بود، نامهای نوشتم و این سیاست رژیم را برای آن آقا تشریح کردم و گفتم اینها با این تدبیرِ خباثتآمیز میخواهند بهانهای برای سختگیری بر مخلصان و عشّاق امام بزرگوار به دست آورند و شما را بدون اینکه خودتان بخواهید، در مقابل آنها قرار دهند. این نامه را نوشته بودم؛ اما هنوز نفرستاده بودم.
🔹روز شنبه هجدهم شهریور بود که رادیو و روزنامهها، خبر کشتار هفده شهریور را پخش کردند. فردای آن روز، ما در جیرفت از این قضیه مطّلع شدیم.
🔹من برداشتم در حاشیه آن نامه برای آن آقا نوشتم که: «باش تا صبح دولتش بدمد، کاین هنوز از نتایج سحر است». آن نامه را به وسیله مسافر، برای آن آقای محترم فرستادم. آنها شروع کردند سختگیریها را علیه مبارزان و انقلابیون حقیقی راه انداختن که نمونهاش کشتار هفدهم شهریور بود. ۷۶/۶/۱۹
📌سالروز قضیه ۱۷ شهریور ۵۷ و کشتار مردم توسط عوامل رژیم پهلوی
مردی به نام اوه (Dehkadehketab).pdf
حجم:
12.2M
📖مردی به نام اوه
کتاب مردی به نام اوه نوشته فردریک بکمن، زندگی شخصیت اصلی را از جوانی تا پیری به تصویر می کشد، ونشان میدهد کل زندگی تلخ و شیرین است. ممکن است عمدتاً تلخ باشد، اما مملو از لحظات شیرین است که با افزایش سن، بیشتر و بیشتر بابت آنها شکرگزاری می کنید.
✍فردریک بکمن
#کمدی
خلاصه کتاب
انسان در جستجوی معنا
معنای زندگی رو فقط از دل رنجها میشه کشف کرد
ویکتور فرانکل
تاریخی , روانشناسی , فلسفی
درباره کتاب
اگه دو برادر همسان رو بهمدت ۳سال به بدترین شکل ممکن شکنجه کنی و به اولی بگی شکنجهش بخشی از یه تمرین ورزشی هست و به دومی هیچ دلیلی برای شکنجهکردنش ارائه ندی، برادر اول بعد از ۳ سال به ورزشکاری قوی و با اعتماد به نفس بالا و برادر دوم به انسانی حقیر و سرشر از عقدهها و کینهها تبدیل میشه.
شکنجه و رنج برای هر دو یکسان بوده؛ اما چرا انقدر تفاوت در خروجی وجود داشته.
دکتر فرانکل، نویسنده کتاب انسان در جستجوی معنا باور داره تفاوت در معنایی هست که به رنج میبخشیم.
یکی به امید روزهای بهتر رنج میکشید و اونیکی با هر ضربه خردتر و حقیرتر میشد، چون اصلا نمیدونست که برای چی داره این رنج رو متحمل میشه.
همونطور که در خلاصه کتاب انسان در جستجوی معنا میخونیم، اینکه چطور با سختیها و مشقتهای زندگی کنار بیایم و به اونها واکنش نشون بدی، نهایتا محصول یه «تصمیم شخصی» هست.
میتونیم تصمیم بگیریم به سختیها و مصائب اجتنابناپذیر زندگی از منظر «معنا و حکمت» نگاه کنیم تا در پس هر ضربهی روحی و هر لطمهی جسمی تنومندتر، مقاومتر و آگاهتر بیرون بیایم یا اینکه تصمیم بگیریم در بهترین حالت یه «قربانیِ منفعل» با حیاتی پر از غم باشیم.
شاید فکر کنی که این حرفها صرفا بهدرد کتابها میخوره و جهان بیرحم این حرفا رو سرش نمیشه؛ اما باید بگم خود دکتر فرانکل رنجی رو در زندگیش تحمل کرده که حتی بیانش هم از تصور بسیاری از آدمها خارجه.
این نویسنده و روانشناس درطول جنگ جهانی دوم صرفا بهدلیل عقیده توسط رژیم آلمان نازی بازداشت شد و به کار در اردوگاه کار اجباری محکوم شد. پدر، مادر و همسرش توسط آلمانیها کشته شدن و خودش هم هر روز جانسپردن انسانهای بیگناه رو در جلوی خودش میدید.
مواجهه با چنین رنجی قطعا انسانها رو به مرز فروپاشی روانی میبره. خیلیها رو مجبور میکنه تا دست به کارهایی بزنن که قبلا حتی تصورش هم نمیکردن؛ اما آیا میشه در چنین شرایطی به معنا هم رسید؟
توی خلاصه کتاب انسان در جستجوی معنا، نویسنده نشون میده که چطور آدما در دل بدترین شرایط، امید و معنای زندگی رو پیدا میکنن و به زندگیکردن ادامه میدن و موضوع کتاب انسان در جستجوی معنا هم رسیدن به همین معنا و مفهوم در زندگی هست.
ایدهی این کتاب از مشاهدات نویسنده در آشویتس ایجاد شده؛ وقتی ویکتور فرانکل واکنشهای مختلف زندانیها به اتفاقات پیرامون رو مشاهده میکرد.
توی کتاب متوجه میشی که معنای زندگی هر نفر با آدم دیگه متفاوته. همچنین نویسنده میگه که این معنا بهواسطهی اعمال و باورهایی که داریم، در وجودمون شکل میگیره و چیزی نیستش که ابتدا به ساکن به اون برسیم.
زندگی بالا و پایینهای بسیاری رو داره. هیچ انسانی نیست که روزی رنج رو در زندگی تجربه نکنه؛ اما چیزی که مهمه، خود رنج نیست بلکه نحوهی مواجههی ما با رنجه. این کتاب کمکت میکنه تا با عینک تازهای به سختیهای زندگی نگاه کنی و کمکت میکنه در دل مشکلات روزمرهت، معنایی رو بیابی که رنگوبوی تازهای به زندگیت ببخشه.
جملات کتاب انسان در جستجوی معنا
- میان اتفاق و واکنش یک فضای خالی وجود دارد، در آن فضا قدرت ما برای انتخاب واکنش صحیح نهفته است.
- وقتی قادر به تغییردادن وضعیتی نباشید، باید خودتان را تغییر دهید.
- اکنون اگر کسی از ما در مورد حقیقت گفته داستایوسکی بپرسد که میگفت: «بشر موجودی است که میتواند به همه چیز عادت کند.»؛ پاسخ خواهیم داد، «بله، بشر موجودی است که به همه چیز خو میگیرد؛ اما نپرسید چگونه.»
- معنای زندگی از فرد به فرد، روز به روز، ساعت به ساعت در تغییر است. از این رو آنچه مهم است معنای زندگی به طور اعم نیست، بلکه هر فرد میبایست معنی و هدف زندگی خود را در لحظات مختلف دریابد.
- انسان از یکسو همان موجودی است که اتاق گاز و کورههای آدمسوزی آشویتس را ساخته و از دیگر سو همان موجودی که با جرات و شهامت با یاد نام خداوند و خواندن دعای «شما یسراییل» به کورههای آدمسوزی پا نهاده است.
در چه صورتی از این کتاب لذت میبری؟
- اگه گاهی احساس گمشدگی میکنی
-اگه نمیدونی که پشت رنجهای تو چه معنایی ممکنه وجود داشته باشه
- اگه میخوای معنا و مفهوم زندگی خودت رو پیدا کنی
آدمها میمیرن، ولی عشقها نه. و اگه کسی رو واقعاً دوست داشته باشی، همیشه یه جایی کنارت میمونه
برشی از کتاب اُوه - فردریک بکمن
غم بعضی آدمها، مثل عطر کهنهست؛ هرجا بری، بوش باهاته، حتی اگه سالها ازشون گذشته باشه.
برشی از کتاب ملت عشق - الیف شافاک