16- «عشیره»
همه را بیرون کردم؛ در را بستم و پرسیدم:
- این بچهها...
بغض گلویم را فشرد. بهسختی ادامه دادم:
- ... با عشیرۀ اون بگومگویی داشتن؟
- نه... یعنی... نمیدو...
ماند؛ ابرو در هم کشید، چشمهای خیسش را تنگ کرد و پرسید:
- نکنه اومدی... تفنگت هم که...
صدایی در سرم پیچید: "«نه» به زبونت نیاد! این الان آتیشیه؛ نۀ تو سنگ بزرگ رو هل میده تو دره. باهاش پیش برو" زبانم را جمع کردم؛ گفتم:
- خیالت تخت، من پشتتم. تفنگ و فشنگ هم میارن. بچهها هم میان؛ ما کی تا حالا تنهاتون گذاشتیم؟
هنوز مشکوک بود، اما رویش نمیشد بگوید. انگار فکری را براند، چشم بست، سر تکان داد و نفسی کشید. پرسیدم: «اونی که این بچهها رو پیدا کرده، کسی رو دیده؟ عشیرۀ محمود بودن؟»
- دیوونهن که اون وقت بمونن رو سر این بچهها؟ بزدلها زدن و دررفتن.
پس مطمئن نبودند قاتل کیست؛ خدا را شکر. دستش را گرفتم و به آن سر اتاق بردم. شاید دورتر از جنازۀ بچهها، آتشش کمی سرد شود. داد و فریاد خشن و عصبی مردها و شیون جانسوز زنها از پنجره وارد اتاق میشد و هشدار میداد که فرصت کم است. آرام گفتم:
- بعد از پدر مرحومت، تو نذاشتی آب تو دل عشیرهت تکون بخوره، حتی با وجود ظلم صدام لعنتی. شکر خدا که شرش کم شده. همیشه همه چی مطابق میل آدم پیش نمیره، ولی اگه از من بپرسن، تو سربلند از این کار بیرون اومدی.
«خب» کشداری گفت و منتظر ماند. گفتم:
- من و عشیرهم تا آخرش با شماییم، ولی قبلش دلم میخواد به حرمت همۀ این سالهای آشنایی، از یه چیز مطمئنم کنی.
س...
#فردای_براندازی
#داستانک
از اینجا بخوانید:
https://eitaa.com/sadid_ch/384
📸 طعنه تند کمال شرف کاریکاتوریست یمنی به اقدام ضدایرانی اخیر دولت لبنان
https://eitaa.com/sadid_ch/387
17- «تا صبح»
مرتضی همین یک امشب وقت داشت فکر کند؛ اصلاً همین یک امشب را داشت. دیوارهای سلول، سد راه حرکتش بودند و برگهای پروندۀ دادگاه سد راه زندگیاش. یک لحظه انگار دید که دیوارهای سلول از برگههای پرونده ساخته شدهاند؛ از آن کلمات بیاحساس و بیرحم. کلمات، فکرش را با خود بردند. در سلول جز فکر کردن، چه میشد کرد؟ دیوارها راه هرچه را میبستند جلوی این یکی را نمیتوانستند بگیرند؛ ذهنش رفت به روزهای آزادی؛ روزهایی که در آنها امکان و قدرت انتخاب داشت. کلنجارهایش را با خودش به یاد آورد، وقتی میخواست انتخاب کند که عضو سازمان بشود یا نه. همین سه چهار سال پیش بود؛ خوب میدانست کی آتش این انتخاب را به دامنش انداخت، اما انگار قرنها گذشته باشد، نام و قیافۀ آن واسطه محو شده بود. دیگر چیزی مهم نبود جز ثانیههای باقیمانده و نتیجۀ انتخاب؛ و مرتضی نتیجۀ انتخابش را صبح فردا میدید. پشیمان بود؟ نه، لااقل از این یکی نه.
صدای گریهای به گوشش خورد؛ حدس میزد یکی از بچههای سازمان باشد؛ آخر قرار بود حکم همه را یکجا اجرا کنند. برگشت تا بهتر بشنود. درد زخمها در جانش پیچید. شکنجه، فقط شبحی از او باقی گذاشته بود. آن دستها که تیرشان خطا نمیرفت، حالا از ضعف و سرما میلرزیدند. فکری مثل برق از ذهنش گذشت: سرمای بهمنماه و ضعف تن، نکند لرزیدنش را به حساب ترس بگذارند؟ از اینکه با اعتراف نکردن، شکنجه و ضعف خریده بود، پشیمان بود؟ نه، از این هم نه. جواب اتهام ترس را پیشاپیش با مقاومتش در برابر شکنجهها داده بود.
برای مرگ آماده شده و حالا رودرروی آن ایستاده بود. پس چه اذیتش میکرد؟ دستگیر شدن اعضای اصلی سازمان و روی کار آمدن این کادر جدید مستبد؟ تغییر ایدئولوژی سازمان که برای او و رفقایش نه راه پس گذاشته بود و نه پیش؟ شکستشان در مقابله با این تغییر؟ اینکه بعد از ترور رئیس کمیتۀ مشترک، تازه در سازمان شده بود "خائن شمارۀ ۲"؟ اینکه نه رژیم، بلکه خود سازمان دستور ترور او و رفقایش را داده و جنازهها را آتش زده بود؟ این آخری خیلی دلش را سوزاند، اما نه هیچکدام اینها نبود... پس چه؟
باز صدای گریه آمد. وحید بود؟ شاید؛ وحید بیشتر از همه حقش بود گریه کند؛ به امید عفو همه چیز را لو داده و حالا قرار بود صبح فردا، شریک سرنوشت مرتضی باشد. بله، همین بود: اعدام شدن کنار وحید افراخته.
مرتضی برای بار هزارم این دو خاطره را کنار هم گذاشت: ترور رئیس کمیتۀ مشترک و مجروح شدن خودش را. برایش کاری نداشت مغز وحید را با یک گلوله بپاشد روی دیوار، اما انتخاب او این نبود. ناچار شد با جراحت گلولههای وحید به بیمارستان برود. همانجا دستگیرش کردند. اما خیانت و اعتراف وحید اگر نمیبود، کسی نمیتوانست مرتضی را به ترورها ربط دهد؛ شاید هم آزاد میشد. در حقیقت وحید، مرتضی را دو بار کشته بود، اما چیزی که مرتضی را اذیت میکرد، این هم نبود. اصلاً خود وحید نبود که اهمیت داشت. باعث این وضع همان قدر که میتوانست نامش وحید باشد، میتوانست تقی باشد، یا بهرام، منیژه، محسن، ساسان، هما، عبدالرضا یا لیلا؛ وقتی با مرگ روبرو باشی، چه فرقی میکند؟ تو که نیستی تا بعدش برایت مهم باشد و همین، همه چیز را بیاهمیت میکند. پس چرا اعدام شدن کنار او، مرتضی را آزار میداد؟
فرق رفتار وحید وقتی اسلحه دستش بود با وقتی اسلحه رو به او بود، حقیقت ایدئولوژی جدید را نشان میداد. مرتضی به او گفته بود: «شما اسلحه شده همه چیتون، حتی ایدئولوژیتون.» اما این هنوز همۀ حرف مرتضی نبود. دیگر یادش نمیآمد چند قرن پیش بوده که از کشتن او صرف نظر کرده؛ اما میدانست حرفی را که آنجا به شکل عملی گفته، هنوز هم به قالب کلمات نریخته است. چشمش به پندنوشتۀ بدخط روی دیوار افتاد: "ته جادۀ زندگی یه تابلوئه نوشته دور زدن ممنوع." لبخند تلخی روی لبش نشست. فکری کرد؛ خواست بلند شود و چیزی بنویسد.
اول درد زخمها و ضعف مانعش شد و بعد، فکری غریب. صاحب آن دستخط بد درست میگفت؛ این آخر جادۀ زندگی بود. زندانی این سلول، امکان دور زدن نداشت تا پند مرتضی به کارش بیاید. شعری آرامآرام آن ته ذهن مرتضی از زیر آوار فراموشی بیرون آمد:
مرد خردمند هنرپیشه را
عمر دو بایست در این روزگار
تا به یکی تجربه آموختن
با دگری تجربه بردن به کار
اما هیچکس عمر دوبارهای نداشت. مرتضی با خودش فکر کرد چرخۀ جهنمی مصرف آدمها و علت بقای سازمان همین است. وحید همین را نمیفهمید و به همین خاطر هم شده بود تفنگ سازمان علیه مخالفان ایدئولوژی شدن تفنگ. حالا کنار او مرتضی را هم اعدام میکردند و مرتضی شناخت حقیقت سازمان را غریبانه با خود به گور میبرد و همین اذیتش می کرد؛ جای دیوار سلول، روی دیوار ذهنش در سکوت نوشت:
کسی که بهت اسلحه میده برای منافعش ترور کنی، فردا به یکی دیگه اسلحه میده تو رو بکشه.
#فردای_براندازی
#داستانک
https://eitaa.com/sadid_ch/388
17- «تا صبح»
مرتضی همین یک امشب وقت داشت فکر کند؛ اصلاً همین یک امشب را داشت. دیوارهای سلول، سد راه حرکتش بودند و برگهای پروندۀ دادگاه سد راه زندگیاش. یک لحظه انگار دید که دیوارهای سلول از برگههای پرونده ساخته شدهاند؛ از آن کلمات بیاحساس و بیرحم. کلمات، فکرش را با خود بردند. در سلول جز فکر کردن، چه میشد کرد؟ دیوارها راه هرچه را میبستند جلوی این یکی را نمیتوانستند بگیرند؛ ذهنش رفت به روزهای آزادی؛ روزهایی که در آنها امکان و قدرت انتخاب داشت. کلنجارهایش را با خودش به یاد آورد، وقتی میخواست انتخاب کند که عضو سازمان بشود یا نه. همین سه چهار سال پیش بود؛ خوب میدانست کی آتش این انتخاب را به دامنش انداخت، اما انگار قرنها گذشته باشد، نام و قیافۀ آن واسطه محو شده بود. دیگر چیزی مهم نبود جز ثانیههای باقیمانده و نتیجۀ انتخاب؛ و مرتضی نتیجۀ انتخابش را صبح فردا میدید. پشیمان بود؟ نه، لااقل از این یکی نه.
صدای گریهای به گوشش خورد؛ حدس میزد یکی از بچههای سازمان باشد؛ آخر قرار بود حکم همه را یکجا اجرا کنند. برگشت تا بهتر بشنود. درد زخمها در جانش پیچید. شکنجه، فقط شبحی از او باقی گذاشته بود. آن دستها که تیرشان خطا نمیرفت، حالا از ضعف و سرما میلرزیدند. فکری مثل برق از ذهنش گذشت: سرمای بهمنماه و ضعف تن، نکند لرزیدنش را به حساب ترس بگذارند؟ از اینکه با اعتراف نکردن، شکنجه و ضعف خریده بود، پشیمان بود؟ نه، از این هم نه. جواب اتهام ترس را پیشاپیش با مقاومتش در برابر شکنجهها داده بود.
برای مرگ آماده شد...
#فردای_براندازی
#داستانک
از اینجا بخوانید:
https://eitaa.com/sadid_ch/388
هدایت شده از راه دیالمه
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 کنایه سنگین دستجردی، نماینده مجلس به دولت و بانک مرکزی: از طرف سفتهبازها و قاچاقچیها تشکر میکنم از دولت
🔹باید منتظر باشیم بانک مرکزی النگو هم بفروشه، وزارت اقتصاد هم اومده شمش طلا میفروشه.
🌐 @Rahe_Dialameh
هدایت شده از راه دیالمه
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #حافظه_تاریخی | سعید جلیلی هفت ماه قبل این روزهای دولت را پیشبینی کرده بود
🔹اینکه ریاست جمهوری به محل آزمون و خطای افراد تبدیل شود و کشور و مردم معطل بمانند.
🌐 @Rahe_Dialameh
18- «خواب»
- بخواب!
- خوابم نمیبره.
- درد بگیری بچه. بگیر بخواب.
- خوابم نمیبره.
- صدات رو نشنوم بگیر بخواب.
نوزاد هم جیغ میزند. زن او را میچسباند به خودش. دورتادورشان پتو آویزان کردهاند. ماه و ستاره و چند تکه ابر پراکنده از اتاقک بدون سقفشان پیداست. پسر با دستهای زخم شده، صورت سیاه و زخم های کنار بینی، آب بینیاش را بالا میکشد. زن بازوی پسر را میگیرد و پرتش میکند روی زیرانداز.
- بگیر بخواب پدرسوخته! تا حالا کجا بودی؟
- رفته بودم با بچهها فوتبال بازی کنیم.
- نگفتی مادر بدبختت با این بچه تو سرما چکار میکنن؟!
- بازی میکردم یادم رفت.
- بخواب.
- نمیتونم بخوابم. سرده، گشنمه.
زن کف دستش را میکوبد به صورت پسر.
- بگیر بخواب.
پسر دست میگذارد روی صورتش و با تعجب زل میزند به مادر. بعد با بغض تکیه میدهد به دیوار و با صدای فریاد مادر میلولد توی پتو. از زیر پتو صدای نالهاش بلند میشود و صدای بالا کشیدن دماغش. وقتی صدای نفسهای پسر رنگ و بوی خواب می گیرد، اشکهای زن میغلتد روی صورت یخزدهاش. زن مینشیند بچهبغل، دست میکشد روی موهای زبر و به هم چسبیده پسر و اشک میریزد. نالهاش را قورت میدهد؛ شانههایش تکان میخورد ولی صدای نالهاش بلند نمیشود. خم شده پیشانی پسر را میبوسد. نگاهش به پاشنههای قاچخورده و چرک پسر میافتد. یک هفته است که اینجا ساکن شدهاند. از وقتی سوریه سقوط کرد، شهر ناامن شد. ناگزیر آواره خارج مرز شدند. چند تا خانواده دیگر هم آنجا هستند.
الان شب سوم است که آذوقهشان تمام شده. زن هرشب بهانهای پیدا میکند و پسر را کتک میزند تا قهر کند و خوابش ببرد. وقتی خوابید دیگر بهانه شام نمیگیرد.
#فردای_براندازی
#داستانک
https://eitaa.com/sadid_ch/394
18- «خواب»
- بخواب!
- خوابم نمیبره.
- درد بگیری بچه. بگیر بخواب.
- خوابم نمیبره.
- صدات رو نشنوم بگیر بخواب.
نوزاد هم جیغ میزند. زن او را میچسباند به خودش. دورتادورشان پتو آویزان کردهاند. ماه و ستاره و چند تکه ابر پراکنده از اتاقک بدون سقفشان پیداست. پسر با دستهای زخم شده، صورت سیاه و زخم های کنار بینی، آب بینیاش را بالا میکشد. زن بازوی پسر را میگیرد و پرتش میکند روی زیرانداز.
- بگیر بخواب پدرسوخته! تا حالا کجا بودی؟
- رفته بودم با بچهها فوتبال بازی کنیم.
- نگفتی مادر بدبختت با این بچه تو سرما چکار میکنن؟!
- بازی میکردم یادم رفت.
- بخواب.
- نمیتونم بخوابم. سرده، گشنمه.
زن کف دستش را میکوبد به صورت پسر.
- بگیر بخواب.
پسر دست میگذارد روی صورتش و با تعجب زل میزند به مادر. بعد با بغض تکیه میدهد به دیوار و با صدای فریاد مادر میلولد توی پتو. از زیر پتو صدای نالهاش بلند میشود و صدای بالا کشیدن دماغش. وقتی صدای نفسهای پسر رنگ و بوی خواب می گیرد، اشکهای زن میغلتد روی صورت یخزدهاش. زن مینشیند بچهبغل، دست میکشد روی موهای زبر و به هم چسبیده پسر و اشک میریزد. نالهاش را قورت میدهد؛ شانههایش تکان میخورد ولی صدای نالهاش بلند نمیشود. خم شده پیشانی پسر را میبوسد. نگاهش به پاشنههای قاچخورده و چرک پسر میافتد. یک هفته است که اینجا ساکن شدهاند. از وقتی سوریه سقوط کرد، شهر ناامن شد. ناگزیر آواره خارج مرز شدند. چند تا خانواده دیگر هم آنجا هستند.
الان شب سوم است که آذوقهشان تمام ش...
#فردای_براندازی
#داستانک
از اینجا بخوانید:
https://eitaa.com/sadid_ch/394
هدایت شده از حمید رسایی
.
♻️ سازمان ملل مُرده بود وقتی اجساد کودکان غزه روی زمین و زیر آوار بود؟ حامیان جنایت و جنایتکاران، خودشان را مسخره کردهاند.
👈 کانال حمید رسایی:
eitaa.com/rasaee
هدایت شده از کانال رسمی دکتر صمصامی
اینجانب چندسال قبل هشدار دادم که مذاکره با سرمایه داران بزرگ برای به گردش درآوردن چرخ اقتصاد کشور خطر بزرگی برای انقلاب است!
🔸امروز هم سرمنشأ گرانی و اخلال در امور را نفوذ سرمایه داران بزرگ در پیکره اقتصاد کشور می دانم. ما اگر بخواهیم با کسبه جزء و خرده فروشان برخورد کنیم به بیراهه خواهیم رفت.
🔹باید با تروریست های اقتصادی و سرمایه داران وابسته به خارج بشدت برخورد کنیم. آنها کسانی هستند که خود و ایادی متخصصشان در رشته های مختلف در ارگان های اقتصادی، فرهنگی و دانشگاهی نفوذ کرده اند و در مواردی با نفوذ در دستگاه های دولتی، عملکرد انقلابی نظام و فرزندان امام را زیر سؤال می برند.
🔸در کارخانه ها و ادارات همه تلاش خود را می کنند تا مردم را نسبت به نظام اسلامی و انقلاب بدبین کنند...
🔹از اول گفتیم که اینگونه سرمایه داران بغیر از منافع شخصی به چیزی معتقد نیستند. چون جو عمومی کشور مذهبی است، با یک ته ریش و تسبیح، خود را مسلمان دو آتشه جا می زنند و به کار خودشان مشغول می شوند.
🔸بی سر و صدا ۱۵۰ تومان به قیمت دلار اضافه کردند و کسی هم نفهمید. مگر رئیس کل بانک مرکزی قول نداده بود که قیمت دلار را در حدود ۱۰۰ تومان ثابت نگه می دارد، پس چه شد؟ چرا همه مشکلات و نارساییها را به گردن آمریکا و دیگران میاندازیم؟
_مرحوم حاج سید احمد خمینی (سخنرانی در جمع کارکنان وزارت اطلاعات درباره سیاستهای تعدیل اقتصادی دولت سازندگی / مهر ۱۳۷۳)
https://eitaa.com/joinchat/1802830600C66b40c86de
📸 شهید القدس سید حسن نصرالله
به کجا میروی ای دوست که به تو بیقرارم...
https://eitaa.com/sadid_ch/399
هدایت شده از سید یاسر جبرائیلی
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جهانی سازی قیمتها ما را مهیای تحریم کرد...
@syjebraily