eitaa logo
•• 𝑺𝒂𝒅𝒓𝒂 𝑮𝒓𝒂𝒑𝒉𝒚 ••
94 دنبال‌کننده
333 عکس
11 ویدیو
11 فایل
‌ برگی از دفترچه خاطرات مایه‌ی ننگ یک خانواده... ‌=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= ارتباط با من: @Samen_ED
مشاهده در ایتا
دانلود
در کتاب‌ها نفرت را به صورت چیزی داغ و پر حرارت توصیف می‌کنند، اما در مراسم جشن، مگی فهمید نفرت سرد است؛ یک دست یخی که قلب را از حرکت باز می‌دارد و مثل مشتی گره خورده قلب را محکم به دنده‌ها فشار می‌دهد. 📚 • سیاه‌دل تقدیم به • مجهول‌النام
حیات مدرسه خالی خالی است، انگار در جاروبرقی عظیمی است. حتی یک بسته ناهار هم جا نمانده است. هرمان یواشکی در امتداد نرده راه می‌رود و فکر می‌کند که این بار چه بگوید. همه چیز بی‌نهایت آرام و بی‌ جنب و جوش است. هرمان فکر می‌کند، شاید همه مرده‌اند و خودش جان سالم به در برده است؛ اما وقتی وارد راهرو می‌شود, از کلاس‌ها صدای سرودی را می‌شنود که تا حد زیادی دلگیر است. دست کم خیلی غمگین است. 📚 • هرمان تقدیم به • ‹ عــَمید ›
مگی همانطور آرام آرام از میان باغ تاریک پشت خانه جلو می‌رفت، که یکدفعه صدای موسیقی خاصی به گوشش رسید. صدای موسیقی فضای شب را طوری پر کرد که انگار تا آن لحظه فقط منتظر صدای پای مگی بود و بس. موسیقی‌ای غریب و ناشناخته بود؛ با گروهی که از زنگ، شیپور، بوق و طبل تشکیل شده بود و در کل، صدایشان هم پرشور و حال بود و هم غم‌انگیز. 📚 • سیاه‌دل تقدیم به • حسافه :)
خیابان‌ها سراسر پوشیده از برف تازه بود و آسمان صاف و آبی بود گ. برف سطح همه پشت بام‌ها را پوشانده بود و روی شاخه درخت‌های کوتاه توت که در کنار خیابان‌ها بود سنگینی می‌کرد. برف شب گذشته به همه آبراهه‌ها رسوخ کرده بود. وقتی که با حسن از دروازه آهنی خانه قدم بیرون گذاشتیم سفیدی کور کننده برف چشمم را زد. علی در را پشت سرمان بست. تا آن روز این همه آدم توی خیابان‌مان ندیده بودند. بچه‌ها برف بازی می‌کردند و با داد و فریاد به سوی هم گلوله برفی پرتاب می‌کردند. 📚 • بادبادک باز تقدیم به • • دُژَم •
گفت: همه نیروها را جمع کنید می‌خواهم برایشان صحبت کنم. همان‌جا ایستاده و در فکر بود و قدم می‌زد. لحظاتی نگذشته بود که نیروهای باقیمانده گردان در مقابلش بودند. بچه‌ها داخل کانالی نشسته بودند ولی او در بالای تلی که در کنار کانال بود ایستاده بود. از شدت آتش دشمن کاسته نشده بود ولی هیچکس هم جرات نمی‌کرد به او چیزی بگوید. به گلوله و انفجارها اعتنایی نمی‌کرد. 📚 • مهدی باکری در یادها و خاطره‌ها تقدیم به • • فتــٰاح •
همه جای کوچه پر از آت و آشغال و خورده آجر است. لاستیک‌های کهنه و پاره دوچرخه، بطری‌هایی که برچسبشان کنده شده، مجله‌های پاره پوره، ورق‌های زرد شده روزنامه، همه و همه در روی تلی از خرده آجر و خاک پخش و پلا شده بود. بخاری آهنی زنگ زده و گرازه‌ای به گوشه‌ای افتاده بود. اما در میان همه این آت و آشغال‌ها، دو چیز بود که نمی‌توانستم از آنها چشم بردارم. یکی بادبادک آبی که نزدیک بخاری زنگ زده‌ای افتاده بود، دیگری شلوار مخمل کبریتی حسن که روی کپه‌ای خورده آجر پرت شده بود. 📚 • بادبادک باز تقدیم به • افکار دهه هشتادیا
تاریکی از راه چشم‌ها در سراسر بدن پخش می‌شود. تیرگی‌ای که دردناک است، تیرگی‌ای پر از خورده‌های شیشه و آینه‌های شکسته با گوی‌هایی که همه جا می‌چرخند و می‌گردند... 📚 • هرمان تقدیم به • "فاضلنا "
در ماشین را باز کردم و پیاده شدم، به سپر ماشین تکیه دادم و بی‌حرکت به جاده خالی از عبور و مرور خیره شدم. سعی کردم طوری وانمود کنم که انگار به حرف‌هایش توجهی نداشتم و متوجه منظورش نشده‌ام. می‌خواستم به خودم بقبولانم که پیشنهادهایش واقعاً همان پیشنهادهای دوستانه دوران کودکی‌مان هستند. شاید هم به‌خاطر سفرهای زیادی که کرده بود دیدگاهش نسبت به مسائل و رویدادها دگرگون شده بود و این من بودم که خواسته‌های او را غیر عادی تعبیر می‌کردند و از کاه، کوه می‌ساختم. 📚 • کنار رود پیدرا نشستم و گریستم تقدیم به • یک رهگذر
جنس جلد این کتاب سبز نقره‌ای بود. مثل رنگ برگ‌های درخت بید. حاشیه‌ها و کناره‌های کاغذها تا حدی زبر و ناصاف بود. تک تک حروفش به وضوح مشکی بود و قابل خواندن. میان صفحات گشوده کتاب چوق علف قرمز باریکی قرار داشت. با اینکه تصاویر کتاب چندان زیاد نبود؛ اما حرف اول هر فصل طرح و شکل تزیین خاصی به خود گرفته بود. روی برخی از همین حروف، حیوانی نشسته بود و روی بعضی دیگر، شاخ و برگ گیاهان تنیده بود. 📚 • سیاه‌دل تقدیم به • •اِغمآ•
خیلی زود خوابش برد، اما من تا پاسی از شب بیدار ماندم و به مه، میدان بیرون از خانه و حرف‌هایی که زده بودیم فکر کردم. متن‌های دست‌نویسی که به من داده بود خواندم.احساس رضایت و شادی وجودم را فراگرفته بود، بله و همچنین پروردگار عالم که هم هم خالق بود و هم الهه. سپس چراغ را خاموش کردم و در سکوت به ادامه‌ی اندیشه‌هایم پرداختم و به یاد دقایقی افتادم که کنار هم نشستیم و لحظاتی که بینمان سپری شدند؛ لحظاتی که سراسر سکوت بودند و آن سکوت به من فهماند که چقدر به او نزدیکم! 📚 • کنار رود پیدرا نشستم و گریستم تقدیم به • منِ گمشده(:
خواندم ز سر شوق سحر باز دعایی باشد تو به دادِ منِ خونین جگر آیی عمریست نیاسوده‌ام از دست رقیبان بشکست مرا بال و پر ای یار کجایی 📚 • گوزل وطن تقدیم به • ؛بی‌راهه دل :)
حداقل بیست و چهار تا بادبادک در آسمان بودند و مثل کوسه‌های کاغذی به دنبال شکار می‌گشتند. در فاصله‌ی یک ساعت تعدادشان دو برابر شد. بادبادک‌های سرخ و آبی و زرد در آسمان بالا و پایین می‌رفتند و می‌چرخیدند. سوز سردی از لابه‌لای موهایم عبور کرد. وزش باد برای بادبادک بازی کاملا مناسب بود، شدت آن به حدی بود که بادبادک را به اندازه کافی بالا می‌برد و چپ و راست کردن آن را آسان می‌کرد. 📚 • بادبادک باز تقدیم به • غریبه ی آشنا🙂