┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
چند روز پیش جایی بودم
شروع کردم با آقا مصطفی صحبت کردن
من حالم خوب نیست اصلا مراقبی؟
اگه بودی الان من این کارها رو نمیکردم .شما که مشکلی ندارید دلتنگ نمیشید ،تا دلتون تنگ بشه میتونید بیاید ما رو ببینید ،اصلا نمیدونید دلتنگی چیه💔
همینطور درد دل و گلایه ...
فردا صبح گوشی موبایلم زنگ خورد ،یکی از ارادت مندان به شهدا پشت خط بود ،تماس گرفته بود که خوابش رو تعریف کنه🍃
گفتند:خواب شهید صدرزاده رو دیدم.گوشه ای نشسته بودند خیلی تو فکر بودن و ناراحت .
رفتم جلو گفتم آقا مصطفی طوری شده ؟
گفتن:نه.
خواستم برگردم اما چون ناراحت بود دوباره سمتش رفتم دیدم با خودش حرف میزنه خوب که گوش کردم متوجه شدم از دلتنگی میگه.
گفتم: فاطمه و محمد علی هستن اگه دلتون تنگ شده بیارم ببینیدشون؟
با حالتی گفت :نه
دلم برای خانمم تنگ شده... .🌱🌹
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#سیدابراهیم_به_روایت_خانواده
#کانال_شهدای_انقلابی_شهید_مصطفی_صدرزاده🌷
آقا_مصطفی_با_صفا👇
✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾✾
@sadrzadeh1
✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾✾
در این ماه مبارک رمضان دل ما
شکست، دل امام زمان بیشتر و بیشتر که در مملکت شهدا حرمت ماه
خدا توسط بعضیها نگهداشته نشد .
فرازی از وصیت نامه شهید صدرزاده
#سیدابراهیم_به_روایت_خانواده
#کانال_شهدای_انقلابی_شهید_مصطفی_صدرزاده🌷
#آقا_مصطفی_با_صفا👇
✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾✾
@sadrzadeh1
✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾✾
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
چند وقت پیش برای خودم و فاطمه دوتا چادر سفارش دادم برامون بدوزن .
چادرها آماده شد .
با دوست عزیزی که زحمت دوختش رو کشیده بودن داشتم هماهنگ میکردم که اگه ممکنه چادر ها رو به دستم برسونن ؛ خودم شرایط تحویل گرفتنش رو نداشتم.
ایشون قبول کردن و گفتن اسنپ میگیرن و برامون میفرستن .شب چهارشنبه سوری بود ؛ بعد از چند دقیقه تماس گرفتن که هر چقدر تلاش کردم هیچ راننده ای درخواستم رو قبول نمیکنه ، اگه امکانش هست اسنپ رو شما بگیرین .
درخواست اسنپ دادم هیچ راننده ای قبول نکرد .
دوباره هم اسنپ و هم تپسی رو همزمان گرفتم .
بعد از ۲۰ دقیقه اسنپ پیدا شد .
تماس گرفتم : ببخشید آقا میخواستم
یک بسته ای رو به دستم برسونید .
راننده قبول نکرد و سفر رو لغو کردم .
و مجدد هم درخواست اسنپ و تپسی ...
دیر وقت شده بود و من هم خیلی عجله داشتم .
بعد از چند دقیقه در ناامیدی تمام راننده ای قبول کرد .
تماس گرفتم : ببخشید آقا امکانش هست بسته ای رو به دستم برسونید ؟
بعد از چند دقیقه مکث گفتند: داخل بستتون چیه ؟
گفتم :لباس.
ایشون قبول کردند .
نگرانی بعدی این بود که خودم خونه نبودم و مونده بودم چطوری بهشون بگم بسته رو به نگهبانی تحویل بدن .
چون معمولا کسی قبول نمیکنه و باید کسی باشه که بسته رو تحویل بگیره .
راننده رسید و تماس گرفت : ببخشید خانم من رسیدم .
گفتم اگه امکانش هست بسته رو به نگهبانی تحویل بدید .
گفتند: همون آقایی که داخل ساختمون نشستند؟
گفتم بله ، بهشون بگین که بسته برای ...۱۱_۱۸.
دیدم اون آقا ادامه داد .
۱۸_۱۱_۵
خیلی تعجب کردم اما اصلا توجه نکردم و دوباره تکرار کردم بفرمایید بسته برای ...
دوباره گفتند: خانم من این شماره رو از دیشب حفظم ۵_۱۱_۱۸
ساکت و مبهوت مونده بودم .
_ببخشید خانم تو بسته چادره؟
دوتا چادر ؟
+بله
_شما تو خانوادتون شهید دارین ؟
شهید گمنام ؟
+شهید داریم ولی گمنام نه.
راننده با حس و حال عجیبی گفت :
من دیشب خواب دیدم ،خواب دیدم شهیدتون بهم دوتا چادر داد و گفت :
اینارو تحویل نگهبانی بده .
بگو برای ۵_۱۱_۱۸
من از دیشب این شماره رو حفظم .
شهید شما دیشب منو تا اینجا آورد که چادرها رو به شما برسونم .
نمیدونم حکمتش چیه...🌿🤍
۱۴۰۲/۱۲/۲۲
شهید_مصطفی_صدرزاده
#سیدابراهیم_به_روایت_خانواده
#شهیدمصطفیصدرزاده ❤️
کانال_شهدای_انقلابی_شهید_مصطفی_صدرزاده🌷
#آقا_مصطفی_با_صفا👇
✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾✾
@sadrzadeh1
✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾✾
هدایت شده از فرزندی مثل مصطفی
یه روز به آقا مصطفی گفتم اگه جنگ سوریه تموم بشه اونوقت درست مونده
میخواهی چی کار کنی ؟
بهم نگاه کرد گفت خیالت رو راحت کنم .
هرجای دنیا هر مظلومی نیاز به کمک داشته باشه من میرم .
فرقی نمیکنه سوریه ،یمن،فلسطین....
آقا مصطفی میبینی عزیزم
فلسطین .......😭😭😭😭😭😭😭
تو که نمی تونستی تحمل کنی زن سوری با بچه هاش توی میدون شهر بی پناه باشه
الان فلسطین .....
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود😭😭😭😭#شهید_مصطفی_صدرزاده
#سیدابراهیم_به_روایت_خانواده
#فرهنگی_مجازی_هادی_دلها
@meslemostafaa
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
۱.اتاق رو آتیش میزنم!
برادرش مرتضی که به دنیا اومد ، مصطفی سه سال و نیمش بود. بچه توی بغلم بود و میخواستم حمامش کنم . مصطفی اومد و به زبون بچگونه گفت که می خواد برادرش رو بشوره . گفتم :نمیشه مامان .
از حمام که اومدم بیرون ، یکهو پای مرتضی رو گرفت و کشید .
با ناراحتی گفتم :
چرا این کار رو کردی ؟
عصبانی شد و گفت :
حالا که به من ندادی ، منم اتاقو آتیش میزنم !
به روی خودم نیاوردم . پیش خودم فکر کردم از سر بچگی یک حرفی زده .
لباس مرتضی رو تنش کردم و خواستم از پله بیام پایین که متوجه شدم دود که از آشپزخونه می زنه بیرون !
وقتی رسیدم دیدم فرش آشپز خونه رو آتیش زده ! خودش هم با اون قدو قواره یک پتو گرفته بود دستش که اگه زیاد شد پتو رو بندازه روی آتیش .
دیگه حساب کاراش دستم اومد .
مصطفی ۵ محرم مصادف با ۱۹ شهریور ۱۳۶۵ توی شوشتر به دنیا اومد. خودم سید طباطبایی هستم و همسرم هم از سمت مادرش سیادت داشت . مصطفی سومین بچمون بود . نه ماهه که بود از شوشتر به اهواز رفتیم . خونه ی اهوازمون طبقه ی دوم بود و من هیچ وقت خیالم از این بابت راحت نبود. مصطفی از خواهر و برادرش شیطنت بیشتری داشت ، اگه بعضی وقتها در باز می موند مطمئن بودم حتما بلایی سرش میاد .
یک بار که اتفاقا در باز مونده بود ، برای اینکه بهش نرسم و نگیرمش چهارده پله رو یکی کرد و پرت شد توی کوچه .
چهار پنج ساله بود که خودش رو از پنجره طبقه دوم آویزون کرد و هر طور که بود پرید توی کوچه ؛ عابرهای کوچه همه مونده بودن که چطور بااین سن و سال و جثه اینکار رو کرده.
از دیوار صاف بالا می رفت و تفریحش این بود که باهم سن و سالاش مسابقه بذاره که کی میتونه از درخت بالا بره .
یکر روز همه باهم سوار ماشین شدیم و برای دیدن اقوام به شوشتر رفتیم .
توی ماشین با خواهر برادرش سر اینکه کی کنار پنجره بشینه کَل کَل کردند . مصطفی هم عصبانی شد و گفت : همین جا نگه دارین من میخوام پیاده بشم .
باباش گفت پیاده بشی کجا میری ؟
گفت میرم خونه عمه .
من و باباش نگاهی به هم کردیم ،گفت بذار روشو کم کنم .
نگه داشت ، مصطفی هم سریع پیاده شد .
به باباش گفتم الان بره چیکار کنیم .
باباش گفت بلد نیست مطمئن باش .
بعد از چند دقیقه دور زدیم اما هرچقدر گشتیم مصطفی نبود .
خیلی نگران شده بودم .
تصمیم گرفتیم بریم خونه خواهر همسرم .
اونها هم خونه نبودند .
جلوی در قدم میزدم و حرص میخوردم . سرم گیج می رفت.
داشتم میگفتم : ((ما میخواستیم روی مصطفی رو کم کنیم مصطفی روی مارو کم کرد. ))
که دیدم مصطفی از بالای دیوار گفت : حالا دیدید ! من که گفتم میرم .
باباش با تندی گفت : چطور اومدی که زود تر از مارسیدی و رفتی بالای دیوار .
گفت شما که رفتین . یک موتوری اومد بهش گفتم : آفا ببخشیر شما اوستا احمد مکانیک رو میشناسید ؟
گفت آره . گفتم منو میبری خونشون ؟
اونم قبول کرد .
هر چقدر بزرگ تر میشد شیطنتش بیشتر میشد .
یک روز انقدر اذیت شدم . که بردمش پیش روانشناس ، بعد از یک ساعتی که با مصطفی حرف زد .
بهم گفت: مصطفی یک مشکل داره اونم اینه که روح بزرگش توی جسم کوچیکش نمی گنجه بخاطر همین فوران میکنه.
اذیتش نکنید و بهش نگین که باید تورو پیش دکتر ببرم .
بعد ها که بزرگتر شد همه شیطنت هاش رو یاد آوری می کرد و میگفت: ((مامان ببخشید خیلی اذیتت کردم .))
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#سیدابراهیم_به_روایت_خانواده
#سرباز_روز_نهم
کانال_شهدای_انقلابی_شهید_مصطفی_صدرزاده🌷
#آقا_مصطفی_با_صفا👇
✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾✾
@sadrzadeh1
✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾✾
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
الحمدلله دیشب دل تمام مظلومین جهان شاد شد
الحمدلله دیشب آرزوی دیرین آقا مصطفی محقق شد
وقتهایی که سوریه از دور به مرز فلسطین نگاه میکرد و آرزو میکرد کاش میتونست کوچکترین کاری برای مظلومین فلسطین انجام بده.....
امشب بچه های فلسطین بعد از ۱۹۰ شب بدون ترس موشک خوابیدند
امشب دل خیلی ها شاد شد
امشب دل مظلومین جهان شاد شد
دل خانواده شهدا شاد شد
الحمدلله
الحمدلله
الحمدلله
ان شاءالله بزودی آرزوی دیرینه شهدا
نابودی کامل اسرائیل محقق شود .
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#سیدابراهیم_به_روایت_خانواده
╭━━⊰⊰⊰⊰⊰🕊🌷⊱⊱⊱⊱⊱━╮
#فرهنگی_مجازی_هادی_دلها
مصطفی_باصفا
✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾✾
@sadrzadeh1
✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾✾
زندگی بعد از شهادت ما از لحظه خبر شهادت شروع شد، وقتی ما رفتیم معراج شهدا، پیکر آقا مصطفی، هشت روز بعد به ایران رسیده بود، پیکر تغییر شکل داده بود و دهان و چشمها باز شده بود و توی دهان و بینی آقا مصطفی پر از پنبه بود؛ اون لحظه من با دو بچه شش ساله و شش ماهه؛آقا محمد علی شش ماهه که چیزی متوجه نمیشد؛ اما فاطمه خانم شش ساله تا پیکر رو دید با ترس عقب عقب رفت و گفت این بابای من نیست. وقتی به مسئولین معراج گفتیم میشه پیکر را طوری درست کنید که فاطمه خانم بتونه باباش رو ببینه، گفتند نه نمیشه،پیکر این مدت توی سردخونه خوبی نبوده.
آقا مصطفی توی دانشگاه آزاد تهران مرکز درس میخواند،با درخواست دانشگاه آزاد بعد از معراج، پیکر رو برای تشییع بردیم دانشگاه.
آنشب که برگشتیم خونه، فاطمه خانم تا صبح نخوابید، همهاش گریه میکرد و میگفت بابای من نبود.
فردا صبح ساعت هفت و نیم از معراج زنگ زدند که بابای فاطمه برای فاطمه و مامانش دعوتنامه خصوصی فرستاده؛ ما تقریبا ساعت ۹ صبح رفتیم معراج، وقتی داشتیم میرفتیم معراج، فاطمه خانم به دایش گفت میخوام برای بابا مصطفام دسته گل بگیرم، دسته گل گرفتیم و رفتیم معراج شهدا؛ به محض اینکه وارد شدیم و پیکر را آوردند، روی پیکر را باز کردند، دیدیم که دیگه توی دهان و بینی آقا مصطفی پنبه نیست. فاطمه خانم آهسته اومد جلو دسته گل روگذاشت کنار بابا و چند لحظهای آنجا نشست.
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#سیدابراهیم_به_روایت_خانواده
╭━━⊰⊰⊰⊰⊰🕊🌷⊱⊱⊱⊱⊱━╮
#فرهنگی_مجازی_هادی_دلها
مصطفی_باصفا
✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾✾
@sadrzadeh1
✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾✾
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅
با شناختی که من به عنوان همسر و همسنگر آقا مصطفی از ایشون دارم ،
با توجه به حضور آقا مصطفی در تمام ایام فتنه سال ۸۸ از اولین لحظات تا روز ۹ دی و دو بار مجروحیت شدید آقا مصطفی به دست فتنه گردن (طرفداران موسوی و کروبی )
برای مقابله با دولت خاتمی
برای خون دلهایی که از مذاکرات ذلت مدارانه ظریف(به قول آقا مصطفی ظریف الممالک)خوردند.
با همه این شناخت ها
مطمئنم که آقا مصطفی هیچ وقت به آقای پزشکیان (دولت سوم خاتمی و روحانی) رای نمیدادند .
فقط امیدوارم روز شنبه از نتیحه انتخابات شرمنده شهدا نباشیم.
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#سیدابراهیم_به_روایت_خانواده
@meslemostafaa
14.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مصطفی جان ، عزیز دلم
خودتو برسون کار گره خورده
بچه ها شب و روزشون رو گذاشتن دیگه از اینجا به بعدش با شماست کما اینکه تا اینجا هم شماها کار کردید
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#سیدابراهیم_به_روایت_خانواده
14.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مصطفی جان ، عزیز دلم
خودتو برسون کار گره خورده
بچه ها شب و روزشون رو گذاشتن دیگه از اینجا به بعدش با شماست کما اینکه تا اینجا هم شماها کار کردید
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#سیدابراهیم_به_روایت_خانواده
@mesle_mostafa
02 Shabneshinihaye Shohadaee(1403-08-04)Mojtamae Daneshgahi Shahid Sadrzade.mp3
23.78M
🔈 #شبنشینیهای_شهدایی
سخنرانی استاد امینی خواه در باره شهید صدرزاده
🌹 محفل دوم؛ #شهید_صدرزاده
* از مسجد تا میدان جنگ؛ بیقراری که تا لحظه شهادت آرام نگرفت [1:54]
* نذر تاسوعا؛ از کودکی تا شهادت در سایه حضرت اباالفضل (علیهالسلام) [4:16]
* ناامیدی ممنوع! رهبر انقلاب: هزاران مصطفی صدرزاده در این کشورند [6:48]
* یک ضربالمثل، یک خاطره و یک نام ماندگار؛ ماجرای انتخاب نام #سید_ابراهیم [7:56]
* خطشکنی که ترس را شکست و میدان فرهنگ را به تسخیر درآورد [10:14]
* زرنگ واقعی کیست؟ برای رفتن به سوریه افغانی شد! [12:30]
* مانع برایش مفهومی نداشت؛ شهید صدرزاده، پیشتازِ بیمرز [14:45]
* فرماندهی از شش سالگی؛ دسته عزاداری راهش ندادند؛ خودش دسته راه انداخت [16:59]
* "میخوام نمکگیر امام حسین بشن"؛ شهید صدرزاده و هیئت پرشور مستضعفین [19:55]
* مسجد یا سنگر فرهنگی؟؛ شهید صدرزاده و استفاده از ظرفیت مسجد برای نجات بزهکاران [26:03]
* شوخیهای مصطفی؛ شهیدی با قلبی سرشار از خنده و زندگی [33:20]
* مردی که برای خدا به سوریه رفت، نه برای شهادت [41:28]
* در جستجوی همسنگر؛ شهیدی که زندگی روزمره را میدان جهاد میدید [43:13]
* "بسم رب الشهدا و الصدیقین"؛ نگاهی به وصیتنامه شهید صدرزاده [47:43]
* ماهواره و فرهنگ غربی مقصدی جز آتش ندارد؛ از ما گفتن، ما که رفتیم [53:14]
⏰ مدت زمان: ۵۷:۵۶
📅 ۱۴۰۳/۰۸/۰۴
#روایت_عشق
#شهدا
#مدافعان_حرم
#نذر_تاسوعا
#خط_شکن
#تهران
🔔 @Aminikhaah_Media
#سیدابراهیم_به_روایت_خانواده
#شهید_مصطفی_صدرزاده
@mesle_mostafa
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
به طرز عجیب و غریبی ایشون تو زندگی ما هستند...
گاهی کارهای روزمره کمترین گیری پیش میاد سریع ایشون رو واسطه میکنم و عجیب حل میشه...پارسال گفتم بهشون که آقای ما امر به فرزندآوری کردند و بنده با توجه به بیماری صعب العلاجی که دارم، امیدی به بارداری ندارم...
گفتم اگه باردارشم، اسمشو تا دنیا بیاد میذارم مصطفی به نیت شما...
الحمدلله خدا روزیمون کرد... سونو گفت دختره! باخودمگفتم امکان نداره.. اسمش مصطفی ست!
پسر فسقلی ما چند روز دیگه یه ساله میشه.
#عنایات
#سیدابراهیم_به_روایت_خانواده
#شهید_مصطفی_صدرزاده
@meslle_mostafa