eitaa logo
سعید والکور
1.4هزار دنبال‌کننده
48 عکس
79 ویدیو
1 فایل
به چنل رسمی سعید والکور خوش امدید. مادر این چنل به حقایق ترسناک میپردازیم. @Illuminat
مشاهده در ایتا
دانلود
ویدو جدید سعید که قراره امشب توی چنل رسمی ما اپلود بشه . پس لفت نده وتوی همین چنل منتظر باش.💯💀👻
39.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عروسک های ایلومیناتی🙈🙈😳😳 کانال رسمی سعید والکور 💯💀👻 کپی ممنوع!😈😈😈😈😈😈😈😈 عضویت اجباری👹👹👹👹👹👹👹
سعید والکور
گوگل شیطانی یا exp😱😱😱😱 کانال رسمی سعید والکور💯💀👻 کپی ممنوع !😈😈😈😈😈😈😈 عضویت اجباری👹👹👹👹👹👹
داستان ترسناک قبرستان ناآرام اسم من متئؤ از مسیحی های ارامنه هستیم البته از مادر ارمنی و پدر ایرانی کورد مسیحی، داستان بر میگرده به تابستان پارسال وقتی من تازه وارد کلیسا شدم برای خدمت من در ایران در کلیسا سرکیس مقدس و در کلیسا مریم مقدس هم خدمت کردم ، اما یکی از وحشت ناک ترین اتفاق های عمرم بود که باعث شد زندگی من تغییراتی کنه ما هرسال با کشیش خودمون که اسمش را نمی آوردم به ارامستان های ارامنه میرویم و دعا میکنیم اما پارسال به ارامستان دولاب یعنی قبرستان ممنوعه رفتیم پا که به گورستان میگذارید انگار در جنگلی بکر وارد شدید . طول بلند علفها نشان از این دارد که سالها از عمر این سنگ قبرها گذشته است . سنگهایی با علامت صلیب بر آنها و متعلق به کشورهای روسیه ، لهستان ، فرانسه ، ایتالیا و البته مسیحیان ایرانی . روی سنگها نقوش صلیب – عکسهای سیاه و سفید و تصویر بانوی غمگین یا مریم غصه دار دیده می شود . بالای برخی از قبرها شاخه های درختان کهن سایه انداخته است . از زبان مردم دولاب افسانه های زیادی درباره این قبرستان می توان شنید . مشاهده نشان سربازان مشاهده نشان سربازان گمنام روسیه ، آرامگاه کنتهای فرانسوی ، شاهزاده های گرجی ، پزشکان دربار قاجار و پهلوی ، گورستان دسته جمعی لهستانیهایی که در جنگ جهانی دوم در راه بازگشت به وطن جان باختند و بسیاری از چهره های سرشناس تبعه کشورهای دیگر در اینجا می تواند جذاب باشد . به سبب اینکه مالکیت آرامستان ارامنه متعلق به کشورهای روسیه ، لهستان ، فرانسه و ایتالیا می باشد و کسب مجوز از تمامی سفارتخانه ها الزامی است و با توجه به اینکه تاییدیه خلیفه گریهای ارامنه ، آشوریها ، ارتودکسها و کاتولیکها نیز مورد نیاز است ، بازدید از آرامستان کمی سخت است ، اما غیر ممکن نیست . ما همه تاییدیه هارا داشتیم و وارد ارامستان شدیم ساعت ۷ صبح وارد قبرستان شدیم و تا شب زمان شام اتفاق خاصی نیفتاد ما در آن جا درحال عبادت بودیم پس از شکرگذاری پدر(کشیش) اجازه داد بخوابیم در چادر بخواب رفتیم در قسمتی از ارامستان که انبوهی از درخت ها در آن جا بود ساعت از دوازده گذشته بود که من حس کردم یه صدایی بیرون از چادر میاد صدایی مانند پیس پیس که زیر لب بود اول دلهره منو گرفت اما بعد با خودم گفتم این مکان مقدسه و ترسی نداره و دلیل ممنوع. ممنوعیت این جا بخاطر چیز عجیبی نیست لباسم را پوشیدم گردن بندم که پدر( کشیش ) داده بودو بر گردن انداختم تثلیث انجام دادم ب اسم( پدر پسر روح القدس) و از چادر خارج شدیم صبح واقعا مکان زیبایی بود اما در شب رعب آور ترین مکان بود صدای پیس پیس قطع شده بود که به راه افتادم به قبرها رسیدم داشتم نام ها و سال فوت آرامگاه هارا میخواندم که به قبر عجیبی رسیدم قبر برای یک غیر نظامی بود به نام توماس پزشک دربار قاجار خوفی عجیب بر اندام من افتاد صدای پیس پیس شروع شده بود پاهایم میلرزید عرق سردی کرده بودم که شروع کردم. خوندن کتاب مقدس و سعی کردم برگردم ب چادر صدا بیشتر و نزدیک تر میشد من بفکر اون قبر بودم که سال فوت اون مرد را زده بود 2015 از تعجب شاخ در آورده بودم که به سمت چادر دویدم دوباره تثلیث انجام دادم و وارد چادر شدم خوابیدم فردا آن روز که بیدار شدم برای پدر همه چیرو تعریف کردم اون خندید گفت حتما خواب دیدی گفتم نه پدر رو به سمت اون قبری که شب گذشته دیدم بردم اما خبری نبود!! نه قبری ن اسمی شاخ در آوردم پدر گفت دیدی خواب دیدی من قسم خوردم که نه شب گذشته اون قبر این جا بود کل قبرستانو گشتیم اما چیزی نبود... من پس از اون فاجعه خوفی عجیب دارم شب ها کابوس میبینم و تنم شدیدا خارش میگیره بار ها حتی در کلیسا هم این صدای پیس پیسو شنیدم. امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه بروبچ✨💛
داستان ترسناک:دختربچه👻 ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به سمت خانه بودم. من در «بیگو» واقع در شمال جزیره «گوام» زندگی می کنم. از آنجایی که به شدت خواب آلود بودم. ضبط ماشین را روشن کردم تا احیانا خوابم نبرد. سپس کمی به سرعت ماشین افزودم، آن چنان که سرعتم از حد مجاز بالاتر رفت. اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه ای را کنار جاده دیدم. سنگینی نگاه خیره اش را کاملا روی خود احساس می کردم. در حالی که از سرعتم کاسته بودم، از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و سال در آن وقت شب کنار جاده چه می کند، می خواستم دنده عقب بگیرم که ناگهان احساس کردم شخصی نزدیکم حضور دارد. وقتی از آینه، نگاهی به عقب انداختم، نزدیک بود از فرط وحشت قالب تهی کنم؛ چرا که همان دختر بچه را دیدم که صورتش را به شیشه پشت ماشین چسبانده بود. ابتدا تصور کردم که دچار توهم شده ام، در نتیجه بعد از کلی کلنجار رفتن، دوباره از آینه نگاهی به عقب انداختم، ولی زمانی که چیزی را ندیدم، تا حدی خیالم راحت شد. وقتی به کنار جاده نگاهی انداختم، آنجا هم اثری از دخترک ندیدم. آینه ماشین را رو به بالا قرار دام تا بار دیگر با آن صحنه های هولناک مواجه نشوم. اگرچه، هنوز هم همان احساس عجیب همراهم بود، احساس می کردم تنها نیستم. با ناراحتی و تا حدی وحشت زده، به سرعت به سمت منزل به راه افتادم و خدا خدا می کردم که پلیس در این حین به علت رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند. طولی نکشید که آن احساس عجیب را از یاد بردم و از این که به خانه خیلی نزدیک شده بودم، تا حدی احساس آرامش می کردم ولی…درست زمانی که مقابل راه ورودی خانه مان رسیدم، همان احساس عجیب که این مرتبه عجیب تر از قبل بود به سرغم آمد. وقتی به سمت پیاده رو نگاهی انداختم، دخترک را آنجا دیدم؛ او کنار پیاده رو نشسته بود و به من لبخند می زد! من که از فرط حیرت شوکه شده بودم، ناگهان کنترل ماشین را از دست دادم و با درخت مقابل خانه برخورد کردم. در حالی که بیخود و بی جهت نعره می زدم، از پنجره ماشین به بیرون پرتاب شدم. در اثر داد و فریادهایم، پدر و مادرم و همسایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه قرار است. ابتدا پدر و مادرم به دلداریم پرداختند ولی وقتی کل ما وقع را برایشان تعریف کردم، پدرم به سرزنشم پرداخت که چرا آبروریزی به را ه اندخته ام، همسایه ها را از خواب پرانده ام و ماشین را درب و داغان کرده ام. ولی من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام. چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را دیده بودم. در آنجا زیر علف ها، یک صلیب کوچک را پیدا کردم. ظاهرا در آن نقطه سالها قبل دخترک به همراه خانواده اش در اثر یک سانحه رانندگی کشته شده بود. البته مطمئن نیستم، ولی تصور می کنم که آن شب، او قصد داشت سوار ماشینم شود. هرگز آن شب کذایی را از یاد نمی برم و از بعد از آن هر وقت که شب، دیر وقت به خانه بر می گردم، شخصی را همراه خود می کنم. امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه💛✨
ید و چند دقیقه به آن خیره شد و سپس گفت: "الان نه." مدت کوتاهی بعد برای تماشای تلویزیون برگشت و دوباره به دیوار نگاه کرد و گفت: "بعدا میبینمت." ۲۱: شب‌هایی که خواهرم از سر کار دیر به خانه می‌آمد، من از بچه‌های او مراقبت می‌کردم و وقتی که آن‌ها می‌خوابیدند جلوی تلویزیون می‌نشستم تا خواهرم به خانه بیاید. بعد از اینکه آنجا را ترک کردم روز بعد خواهرم به من زنگ زد و گفت که بچه‌ها می‌گویند من تمام مدت جلوی در اتاقشان ایستاده بودم و لبخند می‌زدم. ترسناک‌ترین جملات کودکان که باعث وحشت والدین می شود! ۲۳: برادرم شب‌ها در خواب راه می‌رود و یک شب در حالی که خواب بود به اتاق من آمد و گفت: "مراقب شیطان پشت سرت باش." ۲۴: ما به یک خانه جدید نقل مکان کردیم و وقتی داشتیم وسایل را داخل خانه می‌بردیم، پسر کوچکی آمد و گفت: "مادرم گفته به شما بگویم افرادی که قبل از شما اینجا زندگی می‌کردند در حیاط خلوت دفن شده اند." پسر بچه سریع می‌رود و دیگر خبری از آن نمی‌شود. ۲۵: وقتی در پارک نشسته بودم و کتاب مورد علاقه ام را می‌خواندم، پسر کوچکی به سمت من آمد و به آرامی گفت: "مردی که کنارت ایستاده می‌گوید یک روز می‌خواهد تو را بکشد. مراقب خودت باش." اما کسی کنار من نبود. ۲۶: پسر کوچکم یک بار از من سوال عجیبی کرد. او گفت: "پدر، اگر زبان کسی را ببرم، می‌میرد یا زنده می‌ماند؟" ۲۷: دخترم به من گفت که ارواح واقعی هستند، زیرا هر شب یکی از آنها در گوش من زمزمه می‌کند امیدوارم خوشتون اومده باشه 💛✨