eitaa logo
سعید والکور
1.4هزار دنبال‌کننده
48 عکس
79 ویدیو
1 فایل
به چنل رسمی سعید والکور خوش امدید. مادر این چنل به حقایق ترسناک میپردازیم. @Illuminat
مشاهده در ایتا
دانلود
كه پدرش جنگلبانه و خونشون تو يكي از روستاهاي جنگليه از اونجايي كه هميشه سرمون درد ميكنه و مشكل داريم افتاديم تو خط پيدا كردن گنج …. دوستم از پدرش شنيده بود كه وسطاي جنگل يه سنگ خيلي بزرگ و مكعبي هست كه قديم خزانه بوده و توش پر از طلا و جواهراته . اونجوري كه دوستم ميگفت حتي يه عده اي از اصفهان اومده بودن و با دستگاه فلزياب آمار سنگ رو گرفته بودن و معلوم شده بود كه واقعا توش طلا هست و كلي امكانات و تجهيزات آورده بودن براي سوراخ كردن سنگ و چند تا كارگر هم داشتن و اطراف سنگ چادر زده بودن شبها همون جا ميخوابيدن. اما مثل اينكه يه شب يكي از كارگرا ناپديد شده بود و فردا صبح چند كيلومتر اونورتر بيهوش پيدا كرده بودنش و بعد از اين جريان كارگرا ديگه حاضر نشدن اونجا بمونن و اون رئيس شون هم ديد ديگه كار سخته و به ريسكش نميرزه بي خيال شده بود. حالا من و دوستم قصد داشتيم كار نيمه تمام اونا رو تموم كنيم . بعد از كلي مهندسي كردن و نقشه كشيدن يه راه به ذهنمون رسيد. يه چكش برقي و يه ژنراتور خريديم حالا بماند پولش رو با چه بدبختي جور كرديم. شب اول : از اونجا كه روزها نمي شد كار كرد بخاطر صداي زياد چكش مجبور بوديم شبها ساعت 12 شب به بعد حفاري رو شروع كنيم. شب اول خيلي كارمون سخت بود بايد چكش و ژنراتور به اون سنگيني رو مي برديم بالا واسه همين دوستم يكي از قاطرهاي پدرش رو آورد و چكش و ژنراتور رو بار زديم و راه افتاديم … من اولين بار بود كه ميرفتم . اوايل راه معمولي بود دورو ورمون پر از درخت بود و يه راهه باريك كه از بين جنگل ميگذشت اما هر چي جلوتر ميرفتيم راه باريكتر و درختها انبوه تر ميشد تا جايي كه ديگه علفها و شاخ و برگ درختها رو كنار ميزديم و جلو ميرفتيم . به جاهايي رسيديم كه جنگلهاي آمازون رو ميذاشت تو جيبش . پر از شاخ و برگ و علف تو اون شب ابري كه هوا تاريكه تاريك بود و شب قبلش يه باروني زده بود و همه جا بوي نم ميداد. دوستم جلو حركت ميكرد با يه چراغ قوه بزرگ و قاطرهم پشت سرش و منم پشت سر اونا با فلاش گوشي موبايلم جلومو روشن كرده بودم. بعد از كلي راهپيماي و بالا رفتن از كوه رسيديم به يه محوطه باز كه يه رودخانه از وسطش رد ميشد و سنگ بزرگ دقيقا به ديواره كوه چسبيده بود. بعد از رسيدن بارها رو آورديم پايين و نشستيم رو زمين و دوستم يه كنسرو باز كرد و شاممون رو خورديم و ساعت حول و حوش 1 شب بود كه پا شديم و ژنراتور و چكش رو برديم بالاي سنگ و به هم وصل كرديم و بعد از اينكه بهترين نقطه رو پيدا كرديم و. علامت زديم كار رو شروع كرديم نيم ساعت من و نيم ساعت دوستم با چكش كار ميكرد. واقعا صداي وحشتناكي داشت مخصوصا كه تو اون دشت مي پيچيد و انعكاسش واقعا گوش خراش بود. يك لحطه كه چكش رو خاموش ميكرديم يه سكوت خيلي سنگين و دلهره آوري تمام دشت رو ميگرفت . ساعت حول و حوش 4 بود كه دست از كار كشيديم و چكش و ژنراتور رو اطراف سنگ يه جايي مخفي كرديم و رفتيم به كلبه دوستم كه همون نزديكي ها بود. يه كلبه چوبي كه بخاري داشت . بخاري رو روشن كرديم و خوابيديم. اينقدر خسته بوديم كه نفهميديم كي هوا روشن شد. ساعت حدود 7 بود كه بيدار شديم و وسايل ها رو جمع كرديم تا برگرديم پايين. هوا كاملا روشن نشده بود و جنگل نيمه تاريك بود هنوز زياد از كلبه دور نشده بوديم كه رسييديم به يه دره و داشتيم از كنارش رد ميشديم كه يه دفعه از اونور دره صداهاي عجيبي رو شنيديم كه همينطور نزديك تر ميشدهر چي صدا نزديكتر ميشد راحت تر ميشد تشخيصش داد . يه صدايي شبيه جيغ و داد يه آدم…… همينطوري مات و مبهوت وايساده بوديم و به اونور دره نگاه ميكرديم كه يهو دوستم داد زد اونجا رو ببين …. باورم نمي شد ميدونم شما هم باور نميكنيد يه آدم كه موها و ريشش طوري بلند بود كه به زمين ميرسيد و هيچ لباسي تنش نبود و تنش پر از مو بود طوري كه سياه سياه شده بود و همينطور بالا پايين مي پريد و جيغ و داد ميزد سنگ ميگرفت و پرتاب ميكرد اينور اونور… ما خشكمون زده بود . وقتي رسيد لب دره و مارو ديد يه لحظه وايساد بعد با سرعت خيلي زيادي از دره اومد پايين و به طرف ما شروع به دويدن كرد. من و دوستم تا جايي كه ميشد به سرعت فرار ميكرديم و اون هم پشت سر ما داد ميزد و سنگ مينداخت من چند بار خوردم زمين تمام دست و پام زخمي شده بود ولي باز ميدويدم و اون آدم جنگلي هم به ما نزديكتر ميشد . به راه كه رسيديم اون هنوز دنبال ما بود تا اينكه ديدم از روبرو يه نفر داره با موتور مياد و اون آدم جنگلي صداي موتورو كه شنيد فرار كرد و از يه طرف اون موتورسوار هم تا ما رو ديد كه داريم ميدويم طرفش اونم دور زد و فرار كرد ما هم دنبالش تا اينكه رسيديم به ده و همون جا نزديكي ده هر دو خورديم زمين و تقريبا بي هوش شده بوديم هند. بعد از يه ربع كه يه كم حالمون اومد سر جاش پا شديم و رفتيم خونه دوستم . پدر دوستم ميگفت اون آدم جنگلي يه ديوانه زنجيريه كه از يه ديوونه خونه فرا
رش که دانشجوی پرستاری بود به عنوان هدیه تولد خرید. دختر که نامش دُنا بود عروسک را خیلی دوست داشت و در آپارتمان مشترک خود و دوستش آنجی نگهداری می‌کرد، اما خیلی زود ماهیت عجیب عروسک برای آن‌ها آشکار گردید و اتفاقات عجیبی برای آن‌ها رخ داد. عروسک آنابل در ابتدا کار‌های کوچکی مانند تکان دادن دست‌هایش و افتادن از روی صندلی به زمین انجام می‌داد که دُنا و انجی می‌توانستند آن را توجیه کنند. اما کم‌کم این حرکات افزایش یافت تا جایی که این عروسک کار‌هایی انجام داد که از توجیه به دور بود و طولی نکشید که امور از کنترل خارج شد. لو نزدیک‌ترین دوست دنا و آنجی نسبت به عروسک بدبین بود و حس می‌کرد این عروسک توسط روح تسخیر شده است، اما آنجی و دنا به حرف‌های او گوش نمی‌دادند و می‌گفتند این فقط یک عروسک است. تا اینکه داستان وحشتناک‌تر از تصورات دُنا می‌شود. دنا و آنجی گاهی با جابه‌جایی وسایل خانه روبرو می‌شدند و گاهی نیز نامه‌هایی را با دست‌خط بچه گانه یافت می‌کردند. یادداشت پیامی متفاوت داشت، «به لو کمک کن» و «به ما کمک کن». اما گمان نمی‌کردند کار عروسک باشد تا روزی که دنا متوجه خون روی دست‌های عروسک شد، عروسک در جای خود روی تخت قرار داشت، اما لکه‌های قرمز روی دست‌هایش نظر دنا را جلب کرد او به طرف عروسک رفت و دریافت مایع قرمز رنگ از درون خودِ عروسک بیرون می‌آمد. دیگر قضیه عروسک جدی شد و دختر‌ها از یک مدیوم احضارکننده روح کمک گرفتند. مدیوم بعد از یک جلسه احضار روح به آن‌ها گفت: جسد دختری به نام آنابل هیگینز در زیرزمین آپارتمان آن‌ها دفن است. روح آنابل با دیدن عروسک به آن علاقه‌مند گردیده و آن را تسخیر نموده است. دختران با شنیدن داستان آنابل دلشان به حال دختر مرده سوخت و تصمیم گرفتند که عروسک را نگه دارند، اما داستان وحشت‌انگیزتری برای آنان اتفاق افتاد که مجبور شدند دوباره از کسی کمک بگیرند. روزی دوستشان لو به خانه آن‌ها آمده بود که شب از خوابی عمیق بیدار می‌شود، اما توانایی حرکت نداشت، لو به اطراف اتاق می‌نگرد، اما چیزی نمی‌بیند، پایین را نگاه می‌کند و می‌بیند آنابل پایین پایش ایستاده، عروسک به آرامی شروع به بالا رفتن از پایش می‌کند، از روی قفسه سینه‌اش می‌گذرد و بعد دست‌های عروسک دور گردن او قفل می‌شود و شروع به خفه کردنش می‌کند. لو پس از این اتفاق از هوش می‌رود و روز بعد به هوش می‌آید و نمی‌داند که این اتفاق کابوس وحشتناک بوده یا در واقعیت برایش پیش آمده است، اما روز بعد اتفاقی می‌افتد که او به وحشتناک بودن عروسک پی می‌برد. هنگامی که لو در اتاق آنجی بود صدا‌هایی از اتاق دُنا شنید در حالی که دنا اصلا در خانه نبود. لو فکر می‌کند کسی بی اجازه وارد خانه شده، اما متوجه می‌شود صدا مربوط به آنابل بوده است. لو به اتاق دنا می‌رود و عروسک را به جای آنکه روی تخت ببیند روی صندلی می‌بیند. لو هنگامی که می‌خواهد به سمت عروسک برود ناگهان کل بدنش فلج می‌شود و احساس فلج در منطقه قفسه سینه‌اش افزایش می‌یابد. لو به پایین پایش نگاه می‌کند و روی آن هفت اثر پنجه، سه ضربه عمودی و چهار ضربه افقی می‌بیند. لو با وحشت به اطراف خود می‌نگرد، اما هیچ کس را در آنجا نمی‌بیند و تنها چیزی که به ذهنش می‌رسد آنابل است. آثار خراش روی بدن لو را همه می‌توانستند مشاهده نمایند، اما این خراش‌ها در طی دو روز به شکل عجیبی خوب شد و دیگر اثری از آن باقی نماند در حالی که جای پنجه‌ها همگی داغ و سوزان بودند. بار دیگر دختران به فکر چاره افتادند و این بار از یک کشیش به نام پدر هگان کمک گرفتند. اما این کشیش به آن‌ها گفت: این موضوع مربوط به ارواح است و به قدرت بالاتری نیاز دارد. آن‌ها با اِد و لورن زن و شوهری که مانند شکارچیان ارواح بودند، تماس گرفتند و به این موضوع پی بردند که عروسک روحی شیطانی و غیرانسانی دارد. این زوج اعلام نمودند که این عروسک تسخیر نشده، اما توسط یک روح کنترل می‌شود، زیرا اشیاء بی‌جان را نمی‌توان تسخیر کرد. اقدامات زوج وارن به موقع بود، زیرا اگرکار‌های آنابل ادامه داشت می‌توانست موجب مرگ یکی از اعضای آن خانه شود. این زوج معنویت فضای خانه را با کلمات بالا بردند که شامل هفت صفحه جملاتی بود که طبیعتی مثبت داشتند و مانع ورود شیطان به خانه می‌شدند. آن‌ها عروسک آنابل را برای نگهداری به موزه خود بردند و برای جلوگیری از حملات عروسک آنابل روی آن آب مقدس ریختند، زیرا این خانواده می‌گویند زمانی که عروسک را با خود بردند او اقدام به کشیدن ترمز ماشین و منحرف کردن فرمان آن نموده است، اما وقتی روی آن آب مقدس ریخته، به نظر کارساز بوده است. عروسک آنابل حالا در موزه اِد و لورن وارِن داخل یک جعبه شیشه‌ای با هشدار «باز نکنید» نگهداری می‌شود. داستان روح های ترسناک در شمال ایران خونه ما تو يكي از شهرهاي مازندرانه به اسم قائمشهر. وارد جزئيات نمي شم مستقيم ميرم سر اصل اتفاق…. من و يكي از دوستام
خانهمطالب جالبشعر و داستان داستان ترسناک + 5 داستان ترسناک هیجان انگیز که مو به تن شما سیخ می کنند آگر به داستان های ترسناک علاقه دارید و از قصه هایی که دارای روح و ارواح هستند خوشتان می آید پس این مطلب را از دست ندهید. در ادامه 5 داستان ترساک را می خوانید که به شما پیشنهاد می کنیم این داستان های ترسناک را در شب و تنهایی نخوانید زیرا حتما از وحشت زیاد مو به تن شما سیخ خواهد شد! 5 داستان ترسناک در مورد ارواح سرگردان داستان ترسناک داستان کوتاه ترسناک خانه قدیمی مادربزرگ من مادر بزرگ پیری داشتم که توی یه خونه خیلی قدیمی در یکی از محلهای پایین شهر زندگی میکرد و اونهایی که قمی هستند من آدرس خونه مامان بزرگمو بهشون میدم که برن و خونه رو ببینن البته الان بعداز فوت مادر بزرگم در خونه رو از چوبی به آهنی تغییر دادیم. همیشه یادمه مادر بزرگم تنها زندگی میکرد و بابابزرگم قبل از بزرگ شدن بابام فوت کرده بوده همیشه مادر بزرگم میگفت : ننه جون از اونا میان منو قلقلک میدن و منو اذیت میکنن طوری که حالم بهم میخوره همیشه یادمه قیچی زیر متکاش میگذاشت ولی بازم اذیتش میکردن تا حدی که گاهی میگفت ننه وسایل خونه رو جابه جا میکنن و میز رو میکشن اینطرف و اونطرف بهشون میگم نکنید ولی گوش نمیدن.من میترسیدم اما چرا دروغ بگم باور نمیکردم گاهی مادر بزرگم میگفت ننه چرا ظهر ناهار میخوردم دم در ایستاده بودی و هرچی بهت گفتم غذا بخور گوش نکردی؟؟؟ درصورتی که من ظهر اصلا اونجا نرفته بودم. همیشه دلم میخواست صحت گفته های اونو باور کنم تا اینکه یک شب تابستون پیشش موندم و توی حیاط روی تخت دراز کشیدم با وجودی که میترسیدم اما نیروی کنجکاوی بر من غلبه کرده بود دقیقا روبروی من یه ایوون تقریبا بزرگ بود و من پایین توی حیاط کاملا ایوون رو میدیدم و مطمئنم بیدار بودم چون از ترس خوابم نمیبرد… کمی از شب که گذشت دیدم یه زن با موهای مشکی بلند که موهاش خیلی ضخیم بود از زیر زمین اومد بیرون قلبم داشت میترکید از ترس از پله ها بالارفت و دقیقا پشت به من ایستاد نای حرکت نداشتم و حتی نمیتونستم فریاد بزنم روی تخت نشستم و فقط بهش نگاه کردم، یادم بود که میگفتن از ما بهترون یا جنها سم دارن واسه من به پاهاش نگاه کردم بخدا به اون کسی که همه ما رو افریده قسم پاهاش سم داشت باور کنید به خاک و مامان و بابام قسم سم داشت برگشت و به من نگاه کرد و من دیگه نفهمیدم چی شد و از هوش رفتم… داستان ترسناک زنی در جاده متروکه چند سال قبل، حادثه وحشتناکی در ارتباط با یک روح برای دو مرد جوان رخ داد. آن دو که آدریان و لئو نام داشتند، حدود ساعت یک نیمه شب به خانه برمی‌گشتند. در آن ساعت از شب، هیچ وسیله نقلیه‌ای در جاده به چشم نمی‌خورد. آدریان رانندگی می‌کرد و لئو کنارش نشسته بود. آدریان با سرعت مجاز می‌راند و پیچ‌های تند را به آرامی پشت سر می‌گذاشت. از آنجایی که هر دو به شدت خسته بودند، حرفی بینشان رد و بدل نمی‌شد. زمانی که به راه ورودی جاده متروکه رسیدند، ناگهان آدریان متوجه شد خانمی سفیدپوش وسط جاده راه می‌رود. پشت آن خانم به آن‌ها بود و در نتیجه فقط مو‌های بلندش به چشم می‌خورد. آدریان از سرعت ماشین کاست تا بتواند چهره آن خانم را ببیند. از لئو خواست که نگاهی به آن خانم بیندازد و وقتی متوجه شد که لئو هم می‌تواند آن زن را ببیند، خیالش تا حدی راحت شد. آدریان نمی‌توانست باور کند که روح دیده است و در عین حال از این که خانمی تنها در آن ساعت از شب در آن جاده قدم بزند هم تعجب کرده بود. حتی در روز روشن هم هیچ کس جرأت نداشت پیاده به آنجا برود، چون جاده کم عرض و به شدت خطرناک بود؛ علاوه بر آن، یک زن تنها در آن ناحیه کوهستانی چه می‌کرد. آدریان از گوشه چشم نگاهی به لئو انداخت. لئو وحشت‌زده و بیمناک به نظر می‌رسید. وقتی به زن نزدیک‌تر شدند، آدریان ترمز کرد. زن به آرامی را به آن‌ها کرد و آن‌ها در کمال حیرت و ناباوری متوجه شدند که او چهره‌ای بسیار کریه دارد و قطرات خون را روی صورت او دیدند. آدریان حتم پیدا کرد که او یک انسان نیست. در نتیجه به سرعت پایش را روی پدال گاز فشارداد و تصمیم گرفت زن را زیر گرفته و فرار کند، ولی نمی‌دانستند بعد از زیر گرفتن آن زن چه بلایی سرشان می‌آید. چند ثانیه بعد لئو با تردید به پشت سر نگاه کرد تا ببیند که آیا زن هنوز آنجاست یا نه و با وحشت فراوان سر آن زن را دید که روی صندلی عقب قرار داشت. لئو آن چنان ترسیده بود که نمی‌دانست چه کند و یا چه بگوید. آدریان هم از آینه نکاهی به عقب انداخت و متوجه شد که زن بدون سر در تعقیب آنهاست. بعد از آن حادثه، آدریان و لئو تا مدت‌ها شوکه بودند و قدرت تکلمشان ضعیف شده بود. بعد از مدت زیادی، جریان را برای نزدیکان خود تعریف کردند و تصمیم گرفتند که هرگز به آن جاده نزدیک نشوند. داستان ترسناک داستان کوتاه ترسناک عروسک آنابل مادری یک عروسک از مغازه دست دوم فروشی برای دخت
داستان کوتاه ترسناک عروسک آنابل مادری یک عروسک از مغازه دست دوم فروشی برای دخترش که دانشجوی پرستاری بود به عنوان هدیه تولد خرید. دختر که نامش دُنا بود عروسک را خیلی دوست داشت و در آپارتمان مشترک خود و دوستش آنجی نگهداری می‌کرد، اما خیلی زود ماهیت عجیب عروسک برای آن‌ها آشکار گردید و اتفاقات عجیبی برای آن‌ها رخ داد. عروسک آنابل در ابتدا کار‌های کوچکی مانند تکان دادن دست‌هایش و افتادن از روی صندلی به زمین انجام می‌داد که دُنا و انجی می‌توانستند آن را توجیه کنند. اما کم‌کم این حرکات افزایش یافت تا جایی که این عروسک کار‌هایی انجام داد که از توجیه به دور بود و طولی نکشید که امور از کنترل خارج شد. لو نزدیک‌ترین دوست دنا و آنجی نسبت به عروسک بدبین بود و حس می‌کرد این عروسک توسط روح تسخیر شده است، اما آنجی و دنا به حرف‌های او گوش نمی‌دادند و می‌گفتند این فقط یک عروسک است. تا اینکه داستان وحشتناک‌تر از تصورات دُنا می‌شود. دنا و آنجی گاهی با جابه‌جایی وسایل خانه روبرو می‌شدند و گاهی نیز نامه‌هایی را با دست‌خط بچه گانه یافت می‌کردند. یادداشت پیامی متفاوت داشت، «به لو کمک کن» و «به ما کمک کن». اما گمان نمی‌کردند کار عروسک باشد تا روزی که دنا متوجه خون روی دست‌های عروسک شد، عروسک در جای خود روی تخت قرار داشت، اما لکه‌های قرمز روی دست‌هایش نظر دنا را جلب کرد او به طرف عروسک رفت و دریافت مایع قرمز رنگ از درون خودِ عروسک بیرون می‌آمد. دیگر قضیه عروسک جدی شد و دختر‌ها از یک مدیوم احضارکننده روح کمک گرفتند. مدیوم بعد از یک جلسه احضار روح به آن‌ها گفت: جسد دختری به نام آنابل هیگینز در زیرزمین آپارتمان آن‌ها دفن است. روح آنابل با دیدن عروسک به آن علاقه‌مند گردیده و آن را تسخیر نموده است. دختران با شنیدن داستان آنابل دلشان به حال دختر مرده سوخت و تصمیم گرفتند که عروسک را نگه دارند، اما داستان وحشت‌انگیزتری برای آنان اتفاق افتاد که مجبور شدند دوباره از کسی کمک بگیرند. روزی دوستشان لو به خانه آن‌ها آمده بود که شب از خوابی عمیق بیدار می‌شود، اما توانایی حرکت نداشت، لو به اطراف اتاق می‌نگرد، اما چیزی نمی‌بیند، پایین را نگاه می‌کند و می‌بیند آنابل پایین پایش ایستاده، عروسک به آرامی شروع به بالا رفتن از پایش می‌کند، از روی قفسه سینه‌اش می‌گذرد و بعد دست‌های عروسک دور گردن او قفل می‌شود و شروع به خفه کردنش می‌کند. لو پس از این اتفاق از هوش می‌رود و روز بعد به هوش می‌آید و نمی‌داند که این اتفاق کابوس وحشتناک بوده یا در واقعیت برایش پیش آمده است، اما روز بعد اتفاقی می‌افتد که او به وحشتناک بودن عروسک پی می‌برد. هنگامی که لو در اتاق آنجی بود صدا‌هایی از اتاق دُنا شنید در حالی که دنا اصلا در خانه نبود. لو فکر می‌کند کسی بی اجازه وارد خانه شده، اما متوجه می‌شود صدا مربوط به آنابل بوده است. لو به اتاق دنا می‌رود و عروسک را به جای آنکه روی تخت ببیند روی صندلی می‌بیند. لو هنگامی که می‌خواهد به سمت عروسک برود ناگهان کل بدنش فلج می‌شود و احساس فلج در منطقه قفسه سینه‌اش افزایش می‌یابد. لو به پایین پایش نگاه می‌کند و روی آن هفت اثر پنجه، سه ضربه عمودی و چهار ضربه افقی می‌بیند. لو با وحشت به اطراف خود می‌نگرد، اما هیچ کس را در آنجا نمی‌بیند و تنها چیزی که به ذهنش می‌رسد آنابل است. آثار خراش روی بدن لو را همه می‌توانستند مشاهده نمایند، اما این خراش‌ها در طی دو روز به شکل عجیبی خوب شد و دیگر اثری از آن باقی نماند در حالی که جای پنجه‌ها همگی داغ و سوزان بودند. بار دیگر دختران به فکر چاره افتادند و این بار از یک کشیش به نام پدر هگان کمک گرفتند. اما این کشیش به آن‌ها گفت: این موضوع مربوط به ارواح است و به قدرت بالاتری نیاز دارد. آن‌ها با اِد و لورن زن و شوهری که مانند شکارچیان ارواح بودند، تماس گرفتند و به این موضوع پی بردند که عروسک روحی شیطانی و غیرانسانی دارد. این زوج اعلام نمودند که این عروسک تسخیر نشده، اما توسط یک روح کنترل می‌شود، زیرا اشیاء بی‌جان را نمی‌توان تسخیر کرد. اقدامات زوج وارن به موقع بود، زیرا اگرکار‌های آنابل ادامه داشت می‌توانست موجب مرگ یکی از اعضای آن خانه شود. این زوج معنویت فضای خانه را با کلمات بالا بردند که شامل هفت صفحه جملاتی بود که طبیعتی مثبت داشتند و مانع ورود شیطان به خانه می‌شدند. آن‌ها عروسک آنابل را برای نگهداری به موزه خود بردند و برای جلوگیری از حملات عروسک آنابل روی آن آب مقدس ریختند، زیرا این خانواده می‌گویند زمانی که عروسک را با خود بردند او اقدام به کشیدن ترمز ماشین و منحرف کردن فرمان آن نموده است، اما وقتی روی آن آب مقدس ریخته، به نظر کارساز بوده است. عروسک آنابل حالا در موزه اِد و لورن وارِن داخل یک جعبه شیشه‌ای با هشدار «باز نکنید» نگهداری می‌شود. بروبچ امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه?🖤🖇
ایستگاه‌های مرموز اعداد ایستگاه‌های موموز اعداد در بحبحه‌ی جنگ سرد، زمانی که رادیو رسانه‌ی اصلی برای انتشار اخبار و اطلاعات بود،‌ بسیاری از شنوندگان به صورت تصادفی برنامه‌های دلهره‌آوری را می‌شنیدند. این برنامه‌های مرموز معمولاً با موسیقی تک‌نواختی و سپس چندین بوق شروع می‌شد و با صدای زن یا کودکی که اعداد تصادفی را می‌خواند ادامه پیدا می‌کردند. این ارسال‌ها به‌طور مرتب انجام می‌گرفتند و برای چند دقیقه‌ای در فرکانس‌هایی که شنوندگان به آن «ایستگاه‌های اعداد» می‌گفتند قابل دریافت بودند. ایستگاه‌های اعداد به سرعت توجه کسانی که را به‌طور تصادفی به این برنامه‌های مرموز برخورده بودند، به خود جلب کردند. این پدیده همچنین باعث شد تا گروه‌های مختلفی از شنوندگان رادیویی زمان زیادی را صرف حل معمای آن کنند. بروبچ امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه🖇💀
نجات با زنگ (Saved By The Bell)» یکی از اصطلاح‌های کاربردی زبان انگلیسی است که معمولاً برای توصیف پیدا شدن چاره‌ای در لحظه‌ی آخر یا فرار از مخمصه در دقیقه‌ی نود استفاده می‌شود. اما این اصطلاح ظاهراً ساده، پشت‌پرده‌ی فوق‌العاده دلهره‌آوری دارد. ریشه‌ی این اصطلاح به بیماری «کاتالپسی» ارتباط دارد، بیماری‌ای که در آن فرد متحمل وضعیت کنترل‌نشده‌ای شامل سفتی شدید عضلانی می‌شود. این بیماری اغلب با حمله‌های کاتاتونی (اختلالات حرکتی) نیز مرتبط است. اگرچه امروزه این بیماری کاملاً شناخته شده، اما در گذشته درک درستی از این وضعیت بغرنج وجود نداشت و به‌ همین‌ دلیل نیز افراد زیادی به اشتباه در گور گذاشته می‌شدند. پس از گزارش‌های جراید و مطبوعات از این اتفاقات غم‌انگیز بود که نویسندگانی مانند ادگار آلن پو دست به خلق داستان‌های وحشتناکی با این مضمون زدند. فراوانی اشتباه گرفته شدن بیماران کاتالپسی با مردگان چنان بود که پزشکان و مسئولان گورستان‌ها راه‌حل‌های مختلفی را به کار گرفتند. اگرچه خود این چاره‌اندیشی‌ها بعداً به وحشت‌های تازه‌ای دامن زدند. یکی از این راه‌حل‌های ترسناک «بیمارستانی مخصوص‌ مردگان» بود. در این بیمارستان‌ها اجساد بیماران مشکوک به کاتالپسی برای مدت چند روز تحت‌نظر قرار داشت تا از مرگ فرد اطمینان حاصل شود. در صورتی که بیمار از حالت فلج موقت خود خارج می‌شد معمولاً در بیمارستان با غذا، شراب و سیگار به استقبال او می‌رفتند. بنر-تیکبان طرح یکی از تابوت‌های ایمن طرح یکی از تابوت‌های ایمن که در سده‌های هجدهم و نوزدهم در اروپا به‌شدت رواج داشتند اما یک راه‌حل وحشتناک دیگر برای جلوگیری از به اشتباه دفن شدن افراد زنده معایناتی برای تشخیص صحیح مرگ برود. در واقع،‌ در معاینات تشخیص مرگ گاهی انگشتان دست فرد را قطع می‌کردند یا حتی در مواردی ستونی از دود تنباکو را به درون روده‌ی فرد می‌فرستادند. در واقع فرض بر این بود که اگر فرد نسبت به این معاینات عجیب واکنش نشان ندهد بی‌شک جان خود را از دست داده. همچنین باور بر این بود که خواص هوش‌آور تنباکو می‌تواند هر فردی را به‌ راحتی احیا کند. (تصاویر این درمان عجیب را از اینجا ملاحظه کنید) اما این روش با وجود منطقی که ظاهراً داشت، در واقعیت ناکارآمد بود. چراکه بیماران کاتالپسی در حالت حمله‌های کاتاتونی اصلاً درد را حس نمی‌کردند. بنابراین در عمل این معاینات اوضاع را وخیم‌تر نیز می‌کرد. به این جهت نه‌تنها فرد به اشتباه زنده‌زنده دفن می‌شد، بلکه قبل از تدفین مجانی شکنجه هم می‌شد! داستان‌های ترسناک واقعی از زنده به گور شدن به استفاده از تابوت‌های ایمن نیز دامن زدند. در اروپای قرن هجدهم و نوزدهم، به‌ویژه در انگلستان دوران ویکتوریایی تعداد کسانی که به اشتباه دفن می‌شدند آنچنان زیاد بود که تابوت‌سازان به فکر ساخت تابوت‌های ویژه‌ای افتادند. این تابوت‌های ایمن طوری طراحی شده بودند که فرد بتواند با دمیدن در شاخ یا به صدا در آوردن زنگوله دیگران را خبر کند. در برخی از این تابوت‌ها حتی مقادیری زهر نیز قرار داده شده بود تا فرد در صورت لزوم خودش را خلاص کند. انواع دیگری از تابوت‌های ایمن با قاب‌های شیشه‌ای نیز ساخته شده بودند که در صورت زنده بودن و نفس کشیدن فرد بخار می‌گرفتند. برخی از تابوت‌ها لوله‌هایی داشتند که متصدیان گورستان هر روز آن‌ها را بو می‌کردند تا از تجزیه‌ی جسد مطمئن شوند. در برخی موارد به‌سادگی کلید تابوت را در جیب متوفی می‌گذاشتند. اما تابوت‌های زنگوله‌دار از رایج‌ترین انواع تابوت‌های ایمن بودند. بنا به ادعای برخی منابع، اصطلاح نجات با زنگ از همین تابوت‌های ترسناک ریشه گرفته است. با این‌‌ حال، مشخص نیست تابوت‌های ایمن تا چه حدی مفید بودند و اصلاً چند نفر به این وسیله نجات پیدا کردند. بروبچ امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه🖇💀
عملیات‌ ارواح سرگردان عملیات‌ ارواح سرگردان اگر قرار باشد به‌دنبال روشی مؤثرتر از سلاح‌های مرگبار برای شکست سربازان دشمن در جنگ بگردید، تردیدی نیست که آن وحشت روانی است. این دقیقاً همان روشی است که نیروهای آمریکایی در طول جنگ ویتنام به کار می‌گرفتند. در فرهنگ مردم ویتنام دفن مناسب متوفی در زادگاهش موجب می‌شود تا روح او با رضایت به مقصد خود در دنیای پس از مرگ برود. اما اگر چنین نشود به عقیده ویتنامی‌ها روح فرد خود تلاش می‌کند تا زادگاهش را پیدا کند و بدین‌ترتیب، طولی نمی‌کشد که به روحی سرگردان تبدیل ‌شود. نیروهای آمریکایی در جنگ ویتنام از این باور مردم اطلاع داشتند و از آن به‌عنوان حربه‌ای برای به ایجاد رعب و وحشت در میان سربازان دشمن استفاده کردند. نیروهای آمریکایی با علم به اینکه بسیاری از مردم ویتنام نگران جان دادن سربازان به دور از خانه و کاشانه‌ی خود هستند، از تاکتیک روانی به نام «عملیات ارواح سرگردان» استفاده کردند. ایسل بنر گردان ششم عملیات روانی ارتش ایالات‌ متحده‌ی آمریکا نوارهای دلهره‌آوری را ضبط کرده بودند که آن‌ها را با بلندگوهای عظیمی بر فراز جنگل‌های گرمسیری ویتنام پخش می‌کردند. برای بسیاری از سربازان ویتنامی چیزی وحشت‌آورتر از شنیدن صدای فریادهای جگرخراش ارواحی نبود که به دور از زادگاه خود در تاریکی‌ها سرگردان بودند. این حربه‌ی مخوف از تاکتیک‌های «ارتش ارواح» در خلال جنگ جهانی دوم الهام گرفته شده بود، واحدی از تانک‌ها و نفربرهای ساختگی که برای فریب دادن نیروهای اطلاعاتی آلمان رژه نمایشی را به راه می‌انداختند تا نشان دهند متفقین دارای نیروهای بیش‌تری هستند. بسیاری از سربازان ویتنامی پیام‌های رعب‌آوری که در میدان‌های نبرد پخش می‌شدند را واقعاً باور کرده و تصور می‌کردند رفقای کشته‌شده‌‌شان حالا در هیبت ارواحی گمشده در میانشان پرسه می‌زنند. بسیاری از نوارهای ارواح را نیروهای ویتنام جنوبی، متحدان آمریکایی‌ها تهیه کرده بودند. در این نوارها از سربازان خواسته می‌شد دست از جنگیدن بکشند. در یکی از این پیغام‌ها آمده بود: «رفقای من، برگشتم تا به شماها اطلاع بدهم که مُرده‌ام... بله من مُردم. مراقب باشید که بلای من سرتان نیاید. رفقا قبل از اینکه خیلی دیر شود به خانه برگردید.» این نوارها آنقدر خوب و قانع‌کننده تهیه شده بودند که صدها نفر از میدان‌های نبرد متواری شدند و به کوهستان پناه بردند. البته تمام سربازان ویتنامی فریب آمریکایی‌ها را نخوردند. اما در هر دو حالت این عملیات روانی تأثیرگذار بود. چراکه سربازان باقی‌مانده نیز با خشم به سمت این اصوات وهم‌آور شلیک می‌کردند تا در کسری از ثانیه خود زیر آماج گلوله‌های دشمن قرار گیرند. بروبچ امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه🖇💀
رؤیت یوفوها در سال ۱۹۶۹ در برکشایر ماجرایی که در سال ۱۹۶۹ به وقوع پیوست به دلایل عدیده‌ای یکی از متمایزترین رویدادهای «رؤیت بشقاب پرنده» در تاریخ است. امروزه شهرستان برکشایر ماساچوست به دلیل داشتن آب و هوای دلپذیر خود به‌عنوان یکی از مقاصد محبوب برای تعطیلات شهرت دارد. اما این منطقه روستایی پس از ادعای مشاهده چند بشقاب پرنده در غروب اول سپتامبر ۱۹۶۹ به کانون فعالیت علاقه‌مندان به یوفو نیز تبدیل شده بود. اکنون که بیش از ۵۰ سال از آن واقعه می‌گذرد همچنان داستان ترسناک واقعی بشقاب پرنده برکشایر یکی از مشهورترین رؤیت‌های بشقاب پرنده در تاریخ است. بنا به گفته‌ی شاهدان عینی، آن‌ها آن شب یک سفینه بشقاب شکل را در آسمان برکشایر در حین انجام مانورهای آکروباتیک دیدند. دیگرانی نیز بودند که نه‌تنها ادعا کردند این بشقاب ‌پرنده را دیده‌اند بلکه سوار آن نیز شدند. دقیقاً مشخص نیست که این پدیده چقدر طول کشیده اما بسیاری از شاهدان ماجرا ادعای زمان طولانی یک ساعته یا حتی بیش از آن را کرده‌اند. مقاله‌های مرتبط: اتفاقات باورنکردنی و ترسناک، ولی واقعی در بین‌النهرین باستان آزمایش‌های علمی حیرت‌انگیز و ترسناکی که جهان را به وحشت انداختند توماس رید، یکی از مشهورترین شاهدان رؤیت بشقاب پرنده در برکشایر در سال ۱۹۶۹، گفت: «همه‌چیز حقیقتاً آرام بود. درست مانند آن که در میانه طوفانی ایستاده باشی، همچون تغییر در فشارِ جوی و سکوتی مطلق حکم‌فرما شد. سپس فوران صدای جیرجیرک‌ها و قورباغه‌ها و آوای بسیار بلندی شنیده شد و تمام.» تخمین زده می‌شود که دستکم ۴۰ نفر از ساکنان برکشایر از جمله کودکان آن دوران که حالا افرادی سالخورده هستند و همچنان در برکشایر زندگی می‌کنند سفینه موجودات فضایی را دیده باشند. بنا به گزارش‌ها برخی از آن‌ها با ایستگاه‌های رادیویی تماس گرفتند تا پدیده‌ی مرموزی که شاهد آن بودند را به مقامات اطلاع دهند. لوح یادبود رؤیت بشقاب پرنده‌ در برکشایر در سال ۱۹۶۹لوح یادبود رؤیت بشقاب پرنده‌ در برکشایر در سال ۱۹۶۹ دیوید ایسی، مدیر ایستگاه رادیویی محلی WSBS در این رابطه اظهار داشت: «شنوندگانی داشتیم که در آن شب به ایستگاه رادیویی تلفن کرده بودند. آن‌ها در آن زمان نمی‌دانستند آنچه دیده‌اند یک بشقاب پرنده بوده، بلکه زنگ زده بودند تا وقوع اتفاقی عجیب را به ایستگاه خبر دهند.» تعداد زیادی از شاهدان عینی ماجرای رؤیت بشقاب‌ پرنده‌ها در برکشایر از بسیاری از پدیده‌های مشابه در دهه‌های اخیر جدا می‌کند. گزارش‌های شاهدان به قدری فراوان و قانع‌کننده بودند که انجمن تاریخی گریت بارینگتون تصمیم گرفت پس از ۴۵ سال از این حادثه آن را به ‌عنوان «اولین مورد رؤیت بشقاب پرنده‌ها در تاریخ کشور آمریکا» به رسمیت بشناسد. پس از به رسمیت شناخته شدن ماجرا شاهدان سازمان مردم‌نهادی را برای نصب یک لوح یادبود در منطقه تشکیل دادند. این لوح یادبود که برای ادای احترام به شاهدان بشقاب پرنده ساخته شده بود حتی به امضای چارلی بیکر، فرماندار ایالت ماساچوست نیز رسید. اما با وجود تلاش‌های فزاینده‌ شاهدان عینی همچنان بسیاری از ساکنان شهر تلاش می‌کردند تا داستان این اتفاق را تا جای ممکن مسکوت نگه دارند. متأسفانه درگیری‌های بین برپاکنندگان لوح و مقامات محلی باعث شد تا این بنای یادبود در سال ۲۰۱۹ از محل برداشته شود. با این‌‌ حال، خاطره‌‌ی آن شب مرموز همچنان در ذهن شاهدان عینی باقی‌مانده و آن‌ها هنوز نیز از هر فرصتی برای بازگو کردن آن اتفاق استفاده می‌کنند. در همین حال، بسیاری از شاهدان عینی در مجموعه‌ی تلویزیونی «معماهای حل‌نشده (Unsolved Mysteries) که در سال ۲۰۱۹ از سوی نتفلیکس احیا شد، از اتفاقات آن روز صحبت کرده‌اند. بروبچ امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه🖇💀
دوستان یه بازی ساختیم برای تبلیغ میتونید به گپ ها مراجعه کنید . اسم بازیمون «جعبه مرگ» هست . یه بازی ترسناک چالشی هست که تا الان خیلی طرفدار پیدا کرده
دوستان اینارو اسکرین شات از گوگل گرفتم