"چه نامرادیِ تلخی ...
و دریغا ! چه تلخِ تلخ فرو میریزم
با سنگینیِ این غربتِ عمیق
در سرزمینِ اجدادیِ خویش
و دریغا چه عطشناک و پریشان پیر میشوم
در بارشِ این گستره ی تشویش در خانه ی
خورشید ها ، خاطره ها ... "
زخمِ تحمل روی دوشِت خونه کرده
پیشونیِ درد آشنایی داری ای خاک ،
هیچکی نمیتونه تورو از من بگیره ...
رویاها ، همانطور که همه میدانیم ،
پدیده بسیار غریبی هستند ...
گویی زاده ی اشتیاق اند ، نه دلیل
برخاسته از قلب اند ، نه ذهن
| فئودور داستایوفسکی _ یادداشت های زیر زمینی