eitaa logo
هوالشهید🇵🇸🇮🇷
7.3هزار دنبال‌کننده
5.9هزار عکس
1.3هزار ویدیو
16 فایل
ضیافت‌قلم‌ودست‌نوشته های #سحر_شهریاری ارشد ادبیات،دانشجوی دکترای مدیریت، معلم،نویسنده،فعال اجتماعی و فرهنگی،سخنران و مجری کشوری،مبلّغ و کارشناس محافل بانوان و دختران،شاگردی درحال آموختن. حذف لینک و نام نویسنده به‌رسم امانتداری جایزنیست تبادل @FatemehSat
مشاهده در ایتا
دانلود
انالله‌و‌انا‌الیه‌راجعون💔
🏴 آه از غمی که تازه شود با غمی دگر
چه غزه چه کرمان قاتل یکی است ... 👇👇ارسال با لینک http://eitaa.com/joinchat/2498166786C7d2f4c5d56 👆👆🌱
🥀 گلزار شهدا دوباره گلزاری از شهدا شد... ▪️تسلیت محضر صاحب الزمان (عج)
هدایت شده از هوالشهید🇵🇸🇮🇷
چقدر این روزها احتیاج داریم که او برگردد بیاید پشت میکروفن با صلابت و یقینی از جنس آرامش که حتی ندیده می‌دانستیم از بودنش دشمن خواب راحت نمیبیند با صدایی پر از حس امنیت بگوید: "کمتر از سه ماه دیگر اعلام پایان اسرائیل و صهیونیسم قاتل، در این کره‌ی خاکی خواهد بود..." آه از غمی که تازه شود با غمی دگر... 💔🏴 👇👇👇 http://eitaa.com/joinchat/2498166786C7d2f4c5d56 👆👆🌱
وحوش تروریست بدانند: با کشتن مردم بی گناه، گرفتن جان زن و کودکان طفل معصوم، و ایجاد ناامنی در زیارتگاه ها هرچه دست و پا بزنند، هرچه تقلا کنند نمیتوانند جلوی محو زودرس اسرائیل را بگیرند... 👌✊ 👇👇ارسال با لینک http://eitaa.com/joinchat/2498166786C7d2f4c5d56 👆👆🌱
روز مادر جان بسیاری از مادرهایی را گرفتند که تنها جرمشان (از نظر آن‌ها) شوق زیارت قهرمان محبوب وطن‌شان بود. این ها سال گذشته درست همین روزها میخواستند برای زن ایرانی، زندگی و آزادی بیاورند... میخواستند حجاب نباشد، زیارت گاه نباشد، بسیجی و سپاهی نباشد، دفاع از غزه و سوریه نباشد، هیئت و روضه نباشد، پرچم نباشد، وطن نباشد، اما زندگی و آزادی باشد!!! در تصویر زن، زندگی و آزادی را ببینید... مادرهایی که دیگر جان ندارند را ببینید...😭💔 👇👇ارسال با لینک http://eitaa.com/joinchat/2498166786C7d2f4c5d56 👆👆🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
می خواستن برن سر مزارش. رفتن پیش خودش...😭 👇👇ارسال با لینک http://eitaa.com/joinchat/2498166786C7d2f4c5d56 👆👆🌱
می‌گفت:«با مامان و بابا تو مسیر برگشتن بودیم؛ مامان خسته شد و نشست روی جدول خیابون.» علیرضا که به اینجای حرف‌هاش رسید، مادر گریه‌اش گرفت و رفت بیرون. طاقت نیاورد... پسرک چشم‌ش راه گرفته به جایی نامعلوم و دارد توی ذهن‌ش بازسازی می‌کند. -‌ «مسابقه گذاشتیم با بابام، دویدیم که برویم موکب برای مامان شربت بیاریم...» مکث می‌کند. چشم‌ش دارد همین چند ساعت پیش را می‌بیند! - «... صدای انفجار اومد، موج زد، چشم‌هام بد جور سوخت، افتادم زمین...» پاچه‌ی شلوارش را آرام زد کنار. سوختگی و خراشیدگی خودش را نشان داد. همراه مادرش آمده بود بیمارستان. از پدرش اما حرفی نزد. رفتم بیرون تا حالی از پدر علیرضا بپرسم؛ اشک روی صورت زن می‌ریخت پایین: -‌ «بابای علیرضا رو گم کردیم... علیرضا خبر نداره، بهش گفتم بابا جایی دیگه بستری هست!» از پیش آن‌ها می‌روم. بیرون از بیمارستان مسئول بخش را می‌بینم. علیرضا را به‌ش می‌شناسانم تا از پدرش خبری بگیرم؛ -‌ بهشون گفتیم گم شده! چون الان موقعیتِ دادن خبر شهادت باباش نبود...!» 👇👇ارسال با لینک http://eitaa.com/joinchat/2498166786C7d2f4c5d56 👆👆🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
برای کسانی که دوستشان دارید نور باشید، بتابید و اطرافشان را روشن کنید اما به جای آنها تصمیم نگیرید... 👇👇ارسال با لینک http://eitaa.com/joinchat/2498166786C7d2f4c5d56 👆👆🌱