گعدهی هر شبم با بچههای شهر بار ترک نمیشد. بیشتر از اینکه به دید یک کار تبلیغی نگاه بکنم، این کار برایم تفریح حساب میشد. به علاوه چیز های زیادی از صحبت کردن با بچهها یاد گرفتم.
برنامه شب های ما شروعش با کتابخوانی بود. الحمدلله امام جمعه شهر بار یک کافه کتاب تأسیس کرده بود. البته بعد تمام شدن آن بسته نسکافه، حیثیت کافه بودن زیر سوال رفت و آنجا شد گعدهخانهی کتاب. گعدهخانهی دوست داشتی کتاب که دل کندن از آن بسیار سخت بود.
یکی از اهداف ما ، صرف کتابخوان شدن بچهها و ترویج فرهنگ کتابخوانی بود. متاسفانه خیلی از انحرافات و نادانی های نسل جوان برای دوری از کتاب و داستان نشأت میگیرد.
بیشتر از همه کتاب «قصههای خوب برای بچههای خوب » خوانده میشد. حتی این قصهها برای من هم خیلی مناسب و جذاب بود. البته شک نکنید به خاطر این بود که من هم بچهی خوبی بودم! :)
بعد از اینکه بچهها یکی از داستان ها را میخواندند نوبت به ارائه میشد. بخشی که خیلی باب میل من هم بود. مزایای بسیار زیادی هم داشت. مثلا بچهها خیلی بهتر داستان را میخوانند و متوجه میشوند، چون میدانستند قرار است آن داستان را برای همه تعریف کنند. یا اینکه استرسشان برای صحبت کردن در جمع میریخت. در کنار این تمرینی برای تقویت سخنوری هم بود. کاری که باید برای برخی دولتمرد های سراسر جهان هم انجام انجام داد. خود شنیدن داستان هم، تفریح خیلی جذاب و فراموش شدهای است. در کنار همه اینها پسر ها یاد میگیرند شنونده خوبی باشند تا چند صباحی بعد همسر خوبی برای خانمشان باشند. متاسفانه خیلی از مرد ها شنونده خوبی برای همسرشان نیستند و نمیتوانند این نیاز حیاتی شریک زندگی خود را برطرف کنند. مربیها هم از کتابخوانی بیبهره نمیمانند، بلکه وقتی هر یک از بچه ها ارائه میدهند به خوبی استعداد هر یک مشخص میشود.
کافه کتاب همه جوره پر از صفا و صمیمیت بود.
برای افرادی که میخواهند کار تبلیغی آسانی رو شروع کنند و محتوای زیادی ندارند کافه کتاب ایده بسیار بسیار مناسبی است.