eitaa logo
کشکول سجودی
38 دنبال‌کننده
90 عکس
49 ویدیو
12 فایل
سجودی غیر رسمی.. تعداد برام مهم نیست، ولی کیفیت چرا به پیام های ذخیره شده ما خوش آمدید من در خدمتم @mirza_sajjad
مشاهده در ایتا
دانلود
روسری های زیبای مردم بار
دعا و نزول باران
اطلاعات محمد امین بسیجی
برادران ساخت یک کارخانه و داغ برادر کوچک تر
گعده‌ی هر شبم با بچه‌های شهر بار ترک نمیشد. بیش‌تر از اینکه به دید یک کار تبلیغی نگاه بکنم، این کار برایم تفریح حساب میشد. به علاوه چیز های زیادی از صحبت کردن با بچه‌ها یاد گرفتم. برنامه شب های ما شروعش با کتاب‌خوانی بود. الحمدلله امام جمعه شهر بار یک کافه کتاب تأسیس کرده بود. البته بعد تمام شدن آن بسته نسکافه، حیثیت کافه بودن زیر سوال رفت و آنجا شد گعده‌خانه‌ی کتاب. گعده‌خانه‌ی دوست داشتی کتاب که دل کندن از آن بسیار سخت بود. یکی از اهداف ما ، صرف کتاب‌خوان شدن بچه‌ها و ترویج فرهنگ کتابخوانی بود. متاسفانه خیلی از انحرافات و نادانی های نسل جوان برای دوری از کتاب و داستان نشأت میگیرد. بیشتر از همه کتاب «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب » خوانده میشد. حتی این قصه‌ها برای من هم خیلی مناسب و جذاب بود. البته شک نکنید به خاطر این بود که من هم بچه‌‌ی خوبی بودم! :) بعد از اینکه بچه‌ها یکی از داستان ها را می‌خواندند نوبت به ارائه میشد. بخشی که خیلی باب میل من هم بود. مزایای بسیار زیادی هم داشت. مثلا بچه‌ها خیلی بهتر داستان را میخوانند و متوجه میشوند، چون میدانستند قرار است آن داستان را برای همه تعریف کنند. یا اینکه استرسشان برای صحبت کردن در جمع میریخت. در کنار این تمرینی برای تقویت سخنوری هم بود. کاری که باید برای برخی دولت‌مرد های سراسر جهان هم انجام انجام داد. خود شنیدن داستان هم، تفریح خیلی جذاب و فراموش شده‌ای است. در کنار همه اینها پسر ها یاد میگیرند شنونده خوبی باشند تا چند صباحی بعد همسر خوبی برای خانمشان باشند. متاسفانه خیلی از مرد ها شنونده خوبی برای همسرشان نیستند و نمیتوانند این نیاز حیاتی شریک زندگی خود را برطرف کنند. مربی‌ها هم از کتاب‌خوانی بی‌بهره نمی‌مانند، بلکه وقتی هر یک از بچه ها ارائه میدهند به خوبی استعداد هر یک مشخص میشود. کافه کتاب همه جوره پر از صفا و صمیمیت بود. برای افرادی که میخواهند کار تبلیغی آسانی رو شروع کنند و محتوای زیادی ندارند کافه کتاب ایده بسیار بسیار مناسبی است.
ایستگاه اتوبوس مشهد.
_👇🏻
تو حرم امام رضا مشغول قدم زدن بودم. این کوچولوی خوشتیپ جلوم رو گرفت و با اعتماد به نفس گفت: حاجاقا سلام، حالتون خوبه؟ اول از اینهمه قدرت ارتباط اجتماعیش تعجب زده شدم. کمتر بچه‌ای با این سن‌ و سال، قدرت شروع یک مکالمه رو با آدم بزرگتر از خودش را دارد. با مهربانی جوابش رو دادم. گفت: _حاجاقا برای من دعا میکنی؟ _معلومه که دعا میکنم، از امام رضا برات میخوام که خدا یه عالمه چیزای خوب خوب بهت بده و همیشه موفق باشی. _ حاجاقا میشه دعا کنی موهام هم در بیاد؟ شوکه شدم. اصلا انتظار شنیدن همچنین چیزی رو نداشتم. نمیدونستم باید چی بگم. اون بچه سرطانی بود و به دلیل شیمی‌درمانی موهای سرش ریخته بود. خیلی دلم سوخت. از بس شوکه شده بودم پرسیدم: _چی شده؟ _یه بار خیلی استرسی شدم و موهای سرم ریخت به معنای واقعی حس و حال افرادی که موی سرشان را از ته میزنند تا دل این بچه‌ها شاد شود را درک کردم. دلم میخواست من هم یک جور این کودک را دلداری بدهم بهش گفتم: _تو الانم خیلی خیلی خوش‌تیپی. حتی از منم خوش‌تیپ‌تری.دعا میکنم موهات هم در بیاد و خوش‌تیپ‌تر‌تر از الانت بشی. تو هم برا من دعا کن باشه؟ _باشه من از همه کسانی که این پیام رو میخونند درخواست دارم که همین الان یک حمد شفاء برای این گل پسر بخونند خدا همه مریض ها رو شفا بده 🤲🏻 @sajjudi |
ماجرای سوغاتی درون حرم
ماجرای رسیدن به ایستگاه راه‌آهن ایستگاه اوتوبوس احترام خدام
روسری سیدی و آلو خشک سوغاتیی