هر روز این بلیط قطار قم تهران رو دارن گرون میکنن
شده ۴۲ تومن
واقعا انقدر گرون کی میتونه بره سفر😜😂
هادی پایه ای پول جمع کنیم حدود ۴ تومن
بعد بریم استیکر برای گوشی سفارش بدیم؟
من شنیدم هر طرحی بخوایم اگر بالای ۱۰۰۰ تا باشه دونهای ۲۵۰۰ میوفته
یعنی اگر ۵ ملیون جمع کنیم ۲۰۰۰ استیکر مخصوص گوشی؟
نظرته؟
کشکول سجودی
هادی پایه ای پول جمع کنیم حدود ۴ تومن بعد بریم استیکر برای گوشی سفارش بدیم؟ من شنیدم هر طرحی بخوایم
آره
اگه مجرای پخشش رو داری، چرا که نه...
کشکول سجودی
نداریم؟
تو که به بالا وصلی
یه پیام بزاری تو گروه خانوادگیتون فکر کنم بیشترم جمع بشه😉😂
کشکول سجودی
__
سه شنبه
میدان قیام
#روایت
کله شق بود. سن زیادی نداشت. شاید کلاس هفتم بود اما از آن حزباللهی خالص و درجه یک. من را یاد بسیجی های اول انقلاب و بچههای کمیته میانداخت. عکس آقا مجتبی را دست گرفته بود. هر موتوری رد میشد به زور نگهش میداشت و میگفت :
نگا کن چه عکس خوشگلیه، دلت میاد نچسبونم رو موتورت!؟
لوتی مسلک بود ، هر جور شده بود عکس رو میچسبوند.
بعضیها نمیایستادند و شروع میکردند به فحش دادن. اونم کم نمیآورد و صداشو مینداخت توی گلوش میگفت:
مرگ بر وطن فروش خائن
کسی جرئت نمیکرد برگردد و دهنبه دهنش بگذارد. کاری به درست و غلط کارش ندارم ولی به معنای واقعی یک لیدر تمام عیار بود و جو خیابان را عوض کرده بود.
اما سوالم اینست، در این دوره زمانهی عجیب این نوجوان چنین روحیهای را از کجا آورده است؟
#لیدر_دههنودی
https://eitaa.com/sajjudi
کشکول سجودی
____
دوشنبه
میدان قیام
#روایت
اسمش ماکان بود. شایدم ماکام. موهایش تا کمرش میرسید. به زور ۹ سال داشت. ظاهر پدر و مادرش اصلا شبیه حزباللهی ها و انقلابی ها نبود. اما ماشینشان پر از برچسب رهبری و ایران بود. طرح تمامی شابلون های موکب را روی ماشینش زده بود.
پرچم به دست کنار خیابان ایستاده بود. مدتی بود که ماکان/ماکام داشت نگاهم میکرد. بهش گفتم میخوای تو پرچم دست بگیری ؟
با اشتیاق گفت آره. پرچم را از دستم گرفت. رفت جلو و تا جایی که میتوانست پرچم را بالا گرفت. تا وقتی آنجا بودند کم نذاشت. انقلابی واقعی آنها بودند. اصلا که گفته انقلابی ها ظاهر مشخصی دارند!؟
#لیدر_دههنودی
https://eitaa.com/sajjudi
کشکول سجودی
لبخند به مردم
یکشنبه
تهران، میدان قیام
#روایت
هرکسی هر گونه میتوانست میخواست به مردم روحیه بدهد. حاجاقا هم آمده بود تا در موکب کمک کند. تنها کاری که مانده بود پرچم چرخاندن کنار خیابان بود. اما حاجاقا کار بلد بود. میدانست با محبت، همه را میتوان جذب کرد و حتما نیازی به وسایل و ابزار زیاد نیست. کنار خیابان به نشانه احترام دست بر سینه گذاشته بود و با لبخند از مردم پذیرایی میکرد.
مردم هم خیلی از این حرکت خوشحال میشدند و بوق میزدند و دست تکان میدادند.
به راستی هر کسی هر جور میتوانست به مردم روحیه میداد