eitaa logo
ورق کاهی(سعیده مظفری)
10 دنبال‌کننده
115 عکس
6 ویدیو
1 فایل
یادداشت های من ارتباط با من @kermeketabam
مشاهده در ایتا
دانلود
. *خونریزی مغزی* نزدیک منطقه عملیاتی ام. اینجا همه چیز بهم پیچیده. همینطور زخمی و مجروح است که از در و دیوار می‌ریزد. به هر رزمنده‌ای یک رسیدگی جزئی می‌کنیم و با آمبولانس می‌فرستیمش عقب، بیمارستان صحرایی. شب عملیات است. دارم تند تند پانسمان می‌کنم و سرم می‌زنم که اسمم را صدا می‌زنند. بدو بدو می‌روم سمت دفتر فرمانده بهداری. « سلام آقا، کاری داشتین؟» « سلام، ببین عباس جان، یه خبرنگار آوردن اینجا ترکش به سرش خورده وضعش خیلی وخیمه. حتماً دیدیش. هیچ‌کس قبول نمی‌کنه ببرتش اورژانس. تو می‌بریش؟» خبرنگار را دیده بودم. واقعاً اوضاعش خوب نبود. یک ترکش از پیشانی، جمجمه‌اش را سوراخ کرده بود و جلوی مغز متوقف مانده بود. خونریزی مغزی داشت. « اگه کسی نیست ببرتش، من می‌برمش.» می‌روم پیش خبرنگار مجروح. فکش قفل شده برای اینکه لوله ساکشن رد بشود برایش محافظ دهان می‌گذارم. هرچه ساکشن می‌کنم که راه نفسش باز بشود، باز خون از دهنش بیرون می‌زند. تند تند پاکش می‌کنم. آماده‌ی انتقال است ولی چطور دست تنها باید از پسش بربیایم. می‌روم سراغ فرمانده. « من دوتا دستم رو لازم دارم. حداقل یه ساکشن پایی بدین که با پا ساکشن کنم.» همه احسنتی می‌گویند به فکرم. می‌خواهم دوباره برگردم بالا سر مجروحم که توی راهرو کسی صدایم می‌کند. « آقا، برادر، شما هم می‌خواین برین بیمارستان؟ منم با خودتون می‌برین؟» برمی‌گردم. یک پسر شانزده- هفده ساله‌ی قمی است. یک دستش از بالای آرنج قطع شده. با بند پوتین شریان‌هایش را بسته. از خدا خواسته می‌گویم:« آره، فقط باید یه کاری کنی...» سوار آمبولانس می‌شویم. ازنجا بیرون از پست امداد صدای توپ و تفنگ‌ها واضح‌تر است. خدا رحم کند به وسط راه. امیدوارم راننده در تاریکی و زیر این همه تیر و ترکش کم نیاورد. پدال ساکشن را زیر پای پسر قمی می‌گذارم. خیلی خونسرد است انگار نه لنگار دستش قطع شده. فقط نگرانی‌اش شده همان خبرنگاری که زندگیش زیر پای اوست. راه می‌افتیم آمبولانس بالا و پایین می‌شود و هربار ما هم بلند می‌شویم و به زمین می‌خوریم. خون که نفس خبرنگار را می‌بندد، چشم‌هایش گشاد می‌شود انگار عن قریب است که جان بدهد. خون دا که خالی می‌کنیم دوباره جان می‌گیرد و قدرشناسانه با روی هم گذاشتن پلک‌هایش از ما تشکر می‌کند. راننده زیگ زاگی می‌راند که خمپاره و ترکش به ماشین نخورد. بعد از نیم ساعت، فضا آرام‌تر می‌شود و صدای آن دست‌اندازهای وحشتناک تبدیل به تلق و تلوق‌های زیر چرخ می‌شود. به بیمارستان می‌رسیم. همه از قبل منتظر ما بودند. سریع خبرنگار را از ما تحویل می‌گیرند و می‌برندش اتاق عمل. به خودم می‌آیم و می‌بینم حتی اسم آن خبرنگار را هم نمی‌دانم. شاید تا آخر عمرم باید او را همانطور به یاد بیاورم با لباس خبرنگاری خونی‌اش و آن پلک‌هایی که روی هم می‌گذاشت، نه با اسم. ( بخشی از خاطرات عباس الهی امدادگر جنگ) آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿
ورق‌های گمشده۳ شش سالی می‌شود که توی ویرگول می‌نویسم. منتها از وقتی بچه دار شده‌ام مثل قبل فرصت پرسه زدن و خواندن متن دیگران را پیدا نمی‌کنم. فقط سُک سُکی می‌کنم و متن‌های خودم را منتشر می‌کنم. بارها شده به خاطر نخواندن نوشته‌های دیگران خودم را سرزنش کرده‌ام اما این بار اگر خدا قبول کند توبه‌ام راستین است! بعد از خواندن کتاب لوازم نویسندگی جداً متحول شده‌ام.( لامصب همه‌ش درسه!) - جماعت‌گرایی و خلوت گزینی دو ضرورت غیرقابل بحث و انکار در کار نویسندگی‌ست؛ دو ضرورت متضاد و مکمل. بدا به حال دوستدار نوشتن، اگر در ابتدای راه، مغلوب یکی از این دو صفت یا خصلت شود، یا متظاهر به یکی از این دو، ویا شیفته‌ی یکی. او را از دست رفته بگیر! نه مردم گریزان خلوت‌نشین می‌توانند نویسندگانی قدرتمند شوند نه جماعت طلبان خلوت‌گریز. نمی‌دانم چرا هرجای این کتاب را باز می‌کنم فال من می‌افتد به نویسنده نشدن! هنوز فرصت برگشت هست و من می‌خواهم برگردم به آغوش جمع. از همین جامعه‌ی بزرگ علاقه‌مندان به نویسندگی شروع می‌کنم. حالا هر وقت خدا قسمت کرد از خانه بیرون بروم و چهارتا موجود زنده ببینم، سراغ بقیه هم می‌روم. نادر ابراهیمی یک جای دیگر نوشته: - این واقعاً تعجب‌آور است که می‌بینیم بعضِ آقایان و بانوان، تمایل حاد خود را به نوشتن ابراز می‌دارند، اما زمانی که زندگی‌شان را می‌کاویم، اندکی هم می‌کاویم، می‌بینیم که یک مسیر را، با اتوبوس یا تاکسی یا شخصی، یک عمر رفته‌اند و بازگشته‌اند، رفته‌اند و بازگشته‌اند، و می‌بینیم که اهالی محله‌شان را، بقال‌ها، عطار‌ها‌، پینه دوزها، نانواها، قصاب‌ها و ماست بندهای محله‌شان را نمی‌شناسند، با آن‌ها هرگز گپ‌‌های دلنشین نزده‌اند، یا رفتگر محل خود رفاقتی ندارند و باز هن می‌خواهند نویسنده بشوند. چه اصراری‌ست، هیچ معلوم و مشخص نیست. جالب است که در موارد بسیار، وقتی به ایشان می‌گوییم:« باید با مردم در آمیزید؛ سرچشمه‌ی نوشتن مردم‌اند. گدایان، ولگردان، نمکی‌ها، کارگران یدی، پاسبان‌ها، کارمندان، تاجران، سربازها، مطربان دوره‌گرد شب‌های عید.» بلافاصله می‌گویند:« متأسفانه هیچ فرصتی برای گذراندن با این‌ها نداریم.» و یا بحث بسیار کهنه و مبتذلی در باب اینکه« چه کسانی مردم‌اند و چه کسانی مردم نیستند» آغاز می‌کنند و به آنجا می‌رسند که« دوست ‌داشتن مردم به معنای زیستن با مردم نیست.» و یا حرفی، حتی، روشنفکرانه‌تر از این:«برای مردم، اما نه با مردم.» به نظرم جذاب‌ترین رمان‌ها هم از زندگی همین مردم به‌ وجود آمده‌ است. دست بر قضا، همین که داشتم تلاش می‌کردم ضعف ارتباطم با مردم را با خواندن متن‌های دلی‌شان، جبران کنم؛ به متنی برخورد کردم. متن زندگی‌نامه‌ی خودنویس کاربری که خیلی کنجکاو بودم بدانم کیست. زندگی‌نامه را که خواندم فهمیدم بله، واقعاً من چقدر از زندگی واقعی مردم دورم و با آن ناآشنا. پیشنهاد می‌کنم بخوانید. بهتان قول می‌دهم که زندگینامه‌ی یک شخص دهه چهلی برای هرکسی جذاب است. قسمت اول https://vrgl.ir/uUglM قسمت دوم https://vrgl.ir/0to72 قسمت سوم https://vrgl.ir/coTvl قسمت چهارم https://vrgl.ir/3msAf قسمت پنجم https://vrgl.ir/t391w قسمت ششم https://vrgl.ir/8yoZs قسمت هفتم https://vrgl.ir/hNOVe قسمت هشتم https://vrgl.ir/dXCOb قسمت نهم https://vrgl.ir/nOZhh قسمت دهم https://vrgl.ir/KyhFO آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿
. *قلمه‌زنی* امروز اولین روز دوره‌ی حضوری قلمه بود. به اندازه‌ی یک دفتر صد برگ حرف و فکر توی سرم می‌گردد. دوست دارم روایتش را بنویسم اما چون حالا ذهنم پراکنده و خسته‌ست؛ به جای یک روایت شسته و رفته، نهایتاً بتوانم یک گزارش روزانه‌ی دست و پا شکسته بنویسم. دلم می‌خواهد احساساتم را نسبت به حضورم در قلمه بنویسم. می‌ترسم بیشتر از قبل اسکل به نظر برسم. فعلاً به جمله‌ی« واقعاً خوشحال و سردرگمم» کفایت می‌کنم. تا قبل از جمع و جور شدن عقل و هوشم، این عکس از یادگاری‌های امروز، خدمت شما. آن مداد، از آن مدل ادایی‌هاست! وقتی کارت با آن تمام شد، اگر گم و گورش نکرده باشی، آن را می‌کاری تا یک چیزی از آن سبز شود. این را علی‌الحساب داشته باشید. خدا را چه دید شاید تا صبح عقلم آمد سر جایش! ( الکی مثلاً بدون روایت‌های من شب خوابتون نمی‌بره😆) آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿
. *قلمه: روز اول- قسمت اول* توی ماشین نشسته بودیم. خدا خدا می‌کردم دخترم زودتر بخوابد. سه نفر حجیم پشت نشسته بودیم. من، مادرم، خاله‌ام. یک مار صورتی کوچک خوش خط و خال هم توی دست و پایمان می‌لولید؛ دخترم. هر چه به زور درازش می‌کردم، با چشم‌های سفیدش زل می‌زد به من و سیخ می‌نشست. از صبح زود بیدار بود. می‌دانستم اگر توی راه نخوابد، شب بیچاره‌مان می‌کند. حدسم درست بود. به خاطر کم خوابی عقل از سرش پرید. تا ساعت سه صبح زار زد ولی نخوابید. هر کار می‌کردم فایده نداشت. به جای اینکه بخوابد صدای آژیرش بلند و بلندتر می‌شد. چشم‌هایم می‌سوخت. کل خاندانمان، آش و لاش با آژیر خطر دخترم، به خط شدیم. بالاخره نزدیک اذان به کما رفت. با آن اعصاب زخمی ساعت هشت صبح سر کلاس حاضر شدم. اولین کارگاه، شعر طنز بود. با اینکه علاقه‌ای به شعر ندارم اما جلسه برایم هم جذاب بود، هم آموزنده. جدا از این‌ها دوست داشتم آقای اسماعیل امینی را از نزدیک ببینم. کنجکاو بودم ببینم این اساتید بزرگ را الکی بادشان کرده‌اند یا نه. فهمیدم که نه، واقعاً جا دارد انقدر بادشان کنیم که بترکند. ( شوخی می‌کنم. نیست که تو قلمه بودم یه مقدار بانمک شدم!) قرار بود بین کارگاه‌ها نیم ساعت وقت استراحت داشته باشیم. می‌دانستم دروغ می‌گویند. به زور یک ربع زنگ تفریح داشتیم. زنگ بعدی با استاد محسن فراهانی کلاس داشتیم.( همون آقا عرزشیه تو هویج مدیا) بنده‌ی خدا خیلی تلاش کرد که شوخی بامزه ساختن را یادمان بدهد، شوهر عمه‌ی درون‌مان هم داد می‌زد:« بَ رَ بَ بَ» و با زیر بغلش صدا درمی‌آورد. ساعت دوازده، استاد امیریان برای ‌مان مراحل نوشتن داستان را توضیح دادند. اسم کارگاه سفر قهرمان بود. آقای امیریان با شخصیت فیلم و داستان‌های معروف، درس را توضیح داد هیچی دیگر، کلی استفاده کردیم. ساعت بعدی با استاد خسروانجم کلاس داشتیم. کارگاه ایده‌یابی و خلاقیت. استاد خسروانجم، دو هزار برابر آقای فراهانی عرزشی بود. ریش‌هایش را که دیدم یاد آخوندها افتادم. برای درست کردن میکروفون هم می‌رفت پشت تخته قایم می‌شد. بنده‌ی خدا، فرت و فرت هم از جمع صلوات می‌گرفت. خداییش صلوات‌ها را پیش خودش نگه نمی‌داشت؛ می‌فرستاد برای سلامتی مادرهایمان. آخر هم ما را حواله داد کف پای مادرهایمان. گفت:« دست بوسی حداقله. باید کف پای مادراتون رو ماچ کنین.» به نظرم ماچ برای کف پا یکم زیادی‌ست! همان بوسه کفایت می‌کند. بگذریم، درس فقط درباره‌ی وبالوالدین احسانا نبود. استاد ازما تست گرفت. کلی بازی برای خلاقیت و ایده‌پردازی بهمان یاد داد که حقیقتاً مرا از زندگی ناامید کرد. ایده‌هایم به درد لای جرز می‌خورد. امتیازم در تستی که گرفت، نه دندان می‌گرفت نه چشم. هرکاری که می‌کردم، مغزم یک جایی وا می‌ماند. رفتم روی حالت غم و اندوه که آخرش من هیچی نمی‌شوم. خیلی ناراحت شدم. جای کسی را پر کرده بودم که واقعاً می‌توانست یک چیزی بشود. می‌دانستم آن حس موقتی‌ست ولی لامصب هر وقت می‌آید، اقلاً ده دوازده ساعتی بیچاره‌ام می‌کند. « گریه نکن. گریه نکن... سعیده، گریه نکن.» آخرهای کارگاه، دیدم که آقای اصغر زاده ریس حوزه هنری شهرمان روی صندلی‌ ردیف بالا نشسته. « یا خدا حالا چجوی سلام علیک کنم؟» یک کلمه از دهانم خارج می‌شد، می‌زدم زیر گریه. کلاس تمام شد. مثل مرده‌ی متحرک از جایم بلند شدم. یکهو چشمم به جمال یک دوست روشن شد. از ذوق بغلش کردم. فاطمه سادات بود. انگار دنیا را به من داده بودند. اشک‌هایم رفتند پی کارشان. با هم همراه شدیم. روز اول- قسمت اول @daftaretanz @artsemnan @artshahrood آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿 ادامه👇
. *قلمه: روز اول- قسمت دوم* از اذان گذشته بود. نه می‌شد توی تنها دستشویی آن‌جا، کنار مردها وضو بگیریم، نه در نمازخانه باز بود که تویش نماز بخوانیم. مجبور شدیم در آن هوای بس ناجوانمردانه سرد، برویم دنبال مسجد. من بودم و فاطمه سادات با خانم رستم پور یکی دیگر از دوستان. کلی راه تا مهدیه‌ی شاهرود رفتیم. بسته بود! ضایع شدیم و برگشتیم. مجبور شدیم نماز را روی یک بنر بخوانیم. وقت استراحت تمام شد. رفتیم سر کلاس استاد نظری. هنوز حالم گرفته بود ولی همین که گریه‌ام درنیامده بود جای شکر داشت. با اینکه علاقه‌ای به مباحث کاریکاتور و کارتون نداشتم، باز هم کارگاه خیلی جالب و دوست داشتنی بود. کلاس آقای محمود نظری آخری بود. ساعت هفت، برنامه‌ی شب طنز نمک‌پاش شروع شد. همه‌سالن پر شد از بچه و خانواده. من هم جایم را عوض کردم. از کنار دوستم، رفتم پیش عمه‌ام که با دخترش آمده بود. چون مادرم گفته بود دخترم آرام است، ماندم. حال خودم هم رو به راه نبود. ترجیح دادم دیرتر برگردم. آقای امینی و فراهانی برایمان شعر و متن طنز خواندند. هنرمندان شاهرودی هم پانتومیم و استندآپ کمدی اجرا کردند. وسط برنامه هم زرت و زرت آهنگ‌ پخش می‌کردند آن هم با بلندترین صدای ممکن. ساعت نزدیک نه شده بود. آخرهای برنامه را بیخیال شدم و با دختر عمه‌ام پیاده برگشتیم خانه. خیلی نگران واکنش دخترم و سلامت روان خانواده‌ام بودم. وارد خانه شدم. دخترم از من فرار کرد و شاد و خندان رفت پیش شوهر خاله‌ام. همه خیلی عادی و سالم به نظر می‌آمدند. موقع خواب اما باز جنون آمد سراغ دخترم. آن شب هم مرا به گل نشاند. ادامه دارد... پی‌نوشت: همه‌ی عکس‌ها برای روز آخره. من حال و حوصله‌ی عکس گرفتن ندارم ( عکس و فیلم از استاد خسروانجمه. عکس دیگه نداشتم!) @daftaretanz @artsemnan @artshahrood آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿 .
. *قلمه: روز دوم* صبح، وقتی همه خواب بودند از خانه زدم بیرون. دوستانم شب را در حوزه هنری شاهرود خوابیده بودند. داخل سالن همدیگر را دیدیم. خسته، آش و لاش و داغان، اصلاً یک وضعی! کلاس اول باز با آقای اسماعیل امینی بود. استاد هم خسته، له، بی‌جان و اصلاً یک وضعی بود! درس آن روز درباره‌ی نقیضه سرایی بود. یک جوری عاشق نقیضه شدم که بیا و ببین. هرچند تا ابد هم برای من شعر بخوانید باز هم به شعر علاقه‌مند نمی‌شوم. بیشتر شیفته‌ی هوشمندی و زبان شعرم. شاید اینکه استعداد شاعری ندارم هم بی‌تأثیر نباشد. حواسم پیش کلاس و استاد بود. در سالن باز شد و چندتا خواهر شانزده ساله‌ی شل دست وارد سالن شدند. حالا چرا شل دست؟ چون روز اول آن چهار پنج دوست، نمی‌توانستند شال را یک دقیقه‌ی کامل روی سرشان نگه دارند. اوج تذکر اعضای کادر و مسئولین هم موقع عکاسی بود.« می‌خوایم عکس بگیریم لطفاً...» نکردند که آخر روز با زبان خوش ازشان بخواهند، که از فردا یکم لباس مناسب‌تر بپوشند. این شد که روز دوم با تیشرت لش آمدند. به جای شال، روسری یا حتی کلاه، از آن دستمال سرهایی که سیاه پوست‌های آمریکایی سر می‌کردند، پوشیدند. نمی‌دانم شاید مسئولین ترسیدند که نوجوان‌ها گازشان بگیرند! به نظرم که آرام و مودب بودند. شاید هم نمی‌خواستند بچه‌ها را از ادب و نوشتن زده کنند! بگذریم، بگذارید این دهن بسته بماند. ساعت بعدی را در خدمت آقای مهرداد صدقی بودیم. همان نویسنده‌ی کتاب‌های آبنباتی. آبنبات هل‌دار، آبنبات دارچینی و سایر آبنبات‌های طعم‌دار. خیلی نکات به دردبخور و جذابی یاد گرفتیم. همه‌اش برایم سوال بود که چرا فقط افراد بالای پانزده سال، اجازه شرکت در کارگاه‌ها را دارند؟ کارگاه استاد صدقی نشانم داد که آنجا جای زیر پانزده سال که هیچ، جای زیر هجده سال هم نبود. وسط مسط‌های درس، شوخی‌ها کلاس را برد تا یک جای باریک. ای کاش می‌شد جزییات را خوب و درست بنویسم. منتها نه دلم می‌خواهد و نه چیزی به یاد می‌آورم و نه اینجا جایش است. سه ساعت آخر، استاد فرج‌اللهی به ما فوت و فن تولید پادکست را خیلی مختصر و مفید توضیح دادند. یکمی به کلاس دیر رسیدم. وقتی روی صندلی نشستم، استاد داشت له له زدن و تنفس‌های مختلف را توضیح می‌داد. پنجاه شصت نفر هم چشم بسته له له می‌زدند. هر کار کردم تصویر هاپو از ذهنم خارج نشد. ناچاراً چون در ذهنم به آن جمع توهین کردم، خودم هم شروع کردم به له له زدن که بی‌حساب شویم. پی‌نوشت: دیگه حوصله‌ی نوشتن قسمت بعدی رو ندارم. همین رو هم نمی‌خواستم بنویسم. ولی چون نصفه بود گفتم حیف نشه. به هرحال من که هیچی یادم نیست. وقایع بدون جزییات‌هم به درد لا جرز می‌خورن. در کل خوش گذشت جاتون خالی. عکس هم از باقی یادگاری‌های قلمه‌ست. آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿