.
*قلمهزنی*
امروز اولین روز دورهی حضوری قلمه بود.
به اندازهی یک دفتر صد برگ حرف و فکر توی سرم میگردد. دوست دارم روایتش را بنویسم اما چون حالا ذهنم پراکنده و خستهست؛ به جای یک روایت شسته و رفته، نهایتاً بتوانم یک گزارش روزانهی دست و پا شکسته بنویسم.
دلم میخواهد احساساتم را نسبت به حضورم در قلمه بنویسم. میترسم بیشتر از قبل اسکل به نظر برسم.
فعلاً به جملهی« واقعاً خوشحال و سردرگمم» کفایت میکنم.
تا قبل از جمع و جور شدن عقل و هوشم، این عکس از یادگاریهای امروز، خدمت شما.
آن مداد، از آن مدل اداییهاست! وقتی کارت با آن تمام شد، اگر گم و گورش نکرده باشی، آن را میکاری تا یک چیزی از آن سبز شود.
این را علیالحساب داشته باشید. خدا را چه دید شاید تا صبح عقلم آمد سر جایش!
( الکی مثلاً بدون روایتهای من شب خوابتون نمیبره😆)
#ورق_کاهی
#ورق_نیمچه_روایت
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
*قلمه: روز اول- قسمت اول*
توی ماشین نشسته بودیم. خدا خدا میکردم دخترم زودتر بخوابد. سه نفر حجیم پشت نشسته بودیم. من، مادرم، خالهام. یک مار صورتی کوچک خوش خط و خال هم توی دست و پایمان میلولید؛ دخترم.
هر چه به زور درازش میکردم، با چشمهای سفیدش زل میزد به من و سیخ مینشست.
از صبح زود بیدار بود. میدانستم اگر توی راه نخوابد، شب بیچارهمان میکند.
حدسم درست بود. به خاطر کم خوابی عقل از سرش پرید. تا ساعت سه صبح زار زد ولی نخوابید. هر کار میکردم فایده نداشت. به جای اینکه بخوابد صدای آژیرش بلند و بلندتر میشد.
چشمهایم میسوخت. کل خاندانمان، آش و لاش با آژیر خطر دخترم، به خط شدیم. بالاخره نزدیک اذان به کما رفت.
با آن اعصاب زخمی ساعت هشت صبح سر کلاس حاضر شدم.
اولین کارگاه، شعر طنز بود. با اینکه علاقهای به شعر ندارم اما جلسه برایم هم جذاب بود، هم آموزنده. جدا از اینها دوست داشتم آقای اسماعیل امینی را از نزدیک ببینم. کنجکاو بودم ببینم این اساتید بزرگ را الکی بادشان کردهاند یا نه. فهمیدم که نه، واقعاً جا دارد انقدر بادشان کنیم که بترکند.
( شوخی میکنم. نیست که تو قلمه بودم یه مقدار بانمک شدم!)
قرار بود بین کارگاهها نیم ساعت وقت استراحت داشته باشیم. میدانستم دروغ میگویند. به زور یک ربع زنگ تفریح داشتیم.
زنگ بعدی با استاد محسن فراهانی کلاس داشتیم.( همون آقا عرزشیه تو هویج مدیا) بندهی خدا خیلی تلاش کرد که شوخی بامزه ساختن را یادمان بدهد، شوهر عمهی درونمان هم داد میزد:« بَ رَ بَ بَ» و با زیر بغلش صدا درمیآورد.
ساعت دوازده، استاد امیریان برای مان مراحل نوشتن داستان را توضیح دادند. اسم کارگاه سفر قهرمان بود. آقای امیریان با شخصیت فیلم و داستانهای معروف، درس را توضیح داد هیچی دیگر، کلی استفاده کردیم.
ساعت بعدی با استاد خسروانجم کلاس داشتیم. کارگاه ایدهیابی و خلاقیت.
استاد خسروانجم، دو هزار برابر آقای فراهانی عرزشی بود. ریشهایش را که دیدم یاد آخوندها افتادم. برای درست کردن میکروفون هم میرفت پشت تخته قایم میشد. بندهی خدا، فرت و فرت هم از جمع صلوات میگرفت. خداییش صلواتها را پیش خودش نگه نمیداشت؛ میفرستاد برای سلامتی مادرهایمان. آخر هم ما را حواله داد کف پای مادرهایمان. گفت:« دست بوسی حداقله. باید کف پای مادراتون رو ماچ کنین.» به نظرم ماچ برای کف پا یکم زیادیست! همان بوسه کفایت میکند.
بگذریم، درس فقط دربارهی وبالوالدین احسانا نبود. استاد ازما تست گرفت. کلی بازی برای خلاقیت و ایدهپردازی بهمان یاد داد که حقیقتاً مرا از زندگی ناامید کرد. ایدههایم به درد لای جرز میخورد. امتیازم در تستی که گرفت، نه دندان میگرفت نه چشم. هرکاری که میکردم، مغزم یک جایی وا میماند. رفتم روی حالت غم و اندوه که آخرش من هیچی نمیشوم.
خیلی ناراحت شدم. جای کسی را پر کرده بودم که واقعاً میتوانست یک چیزی بشود. میدانستم آن حس موقتیست ولی لامصب هر وقت میآید، اقلاً ده دوازده ساعتی بیچارهام میکند.
« گریه نکن. گریه نکن... سعیده، گریه نکن.»
آخرهای کارگاه، دیدم که آقای اصغر زاده ریس حوزه هنری شهرمان روی صندلی ردیف بالا نشسته.
« یا خدا حالا چجوی سلام علیک کنم؟»
یک کلمه از دهانم خارج میشد، میزدم زیر گریه.
کلاس تمام شد. مثل مردهی متحرک از جایم بلند شدم. یکهو چشمم به جمال یک دوست روشن شد. از ذوق بغلش کردم. فاطمه سادات بود. انگار دنیا را به من داده بودند. اشکهایم رفتند پی کارشان. با هم همراه شدیم.
روز اول- قسمت اول
@daftaretanz
@artsemnan
@artshahrood
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
ادامه👇
.
*قلمه: روز اول- قسمت دوم*
از اذان گذشته بود. نه میشد توی تنها دستشویی آنجا، کنار مردها وضو بگیریم، نه در نمازخانه باز بود که تویش نماز بخوانیم.
مجبور شدیم در آن هوای بس ناجوانمردانه سرد، برویم دنبال مسجد. من بودم و فاطمه سادات با خانم رستم پور یکی دیگر از دوستان.
کلی راه تا مهدیهی شاهرود رفتیم. بسته بود! ضایع شدیم و برگشتیم. مجبور شدیم نماز را روی یک بنر بخوانیم.
وقت استراحت تمام شد. رفتیم سر کلاس استاد نظری. هنوز حالم گرفته بود ولی همین که گریهام درنیامده بود جای شکر داشت.
با اینکه علاقهای به مباحث کاریکاتور و کارتون نداشتم، باز هم کارگاه خیلی جالب و دوست داشتنی بود.
کلاس آقای محمود نظری آخری بود.
ساعت هفت، برنامهی شب طنز نمکپاش شروع شد. همهسالن پر شد از بچه و خانواده. من هم جایم را عوض کردم. از کنار دوستم، رفتم پیش عمهام که با دخترش آمده بود.
چون مادرم گفته بود دخترم آرام است، ماندم. حال خودم هم رو به راه نبود. ترجیح دادم دیرتر برگردم.
آقای امینی و فراهانی برایمان شعر و متن طنز خواندند. هنرمندان شاهرودی هم پانتومیم و استندآپ کمدی اجرا کردند. وسط برنامه هم زرت و زرت آهنگ پخش میکردند آن هم با بلندترین صدای ممکن. ساعت نزدیک نه شده بود. آخرهای برنامه را بیخیال شدم و با دختر عمهام پیاده برگشتیم خانه.
خیلی نگران واکنش دخترم و سلامت روان خانوادهام بودم. وارد خانه شدم. دخترم از من فرار کرد و شاد و خندان رفت پیش شوهر خالهام. همه خیلی عادی و سالم به نظر میآمدند. موقع خواب اما باز جنون آمد سراغ دخترم. آن شب هم مرا به گل نشاند.
ادامه دارد...
پینوشت: همهی عکسها برای روز آخره. من حال و حوصلهی عکس گرفتن ندارم
( عکس و فیلم از استاد خسروانجمه. عکس دیگه نداشتم!)
@daftaretanz
@artsemnan
@artshahrood
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
.
*قلمه: روز دوم*
صبح، وقتی همه خواب بودند از خانه زدم بیرون. دوستانم شب را در حوزه هنری شاهرود خوابیده بودند. داخل سالن همدیگر را دیدیم. خسته، آش و لاش و داغان، اصلاً یک وضعی!
کلاس اول باز با آقای اسماعیل امینی بود. استاد هم خسته، له، بیجان و اصلاً یک وضعی بود!
درس آن روز دربارهی نقیضه سرایی بود. یک جوری عاشق نقیضه شدم که بیا و ببین. هرچند تا ابد هم برای من شعر بخوانید باز هم به شعر علاقهمند نمیشوم. بیشتر شیفتهی هوشمندی و زبان شعرم. شاید اینکه استعداد شاعری ندارم هم بیتأثیر نباشد.
حواسم پیش کلاس و استاد بود. در سالن باز شد و چندتا خواهر شانزده سالهی شل دست وارد سالن شدند. حالا چرا شل دست؟
چون روز اول آن چهار پنج دوست، نمیتوانستند شال را یک دقیقهی کامل روی سرشان نگه دارند. اوج تذکر اعضای کادر و مسئولین هم موقع عکاسی بود.« میخوایم عکس بگیریم لطفاً...»
نکردند که آخر روز با زبان خوش ازشان بخواهند، که از فردا یکم لباس مناسبتر بپوشند. این شد که روز دوم با تیشرت لش آمدند. به جای شال، روسری یا حتی کلاه، از آن دستمال سرهایی که سیاه پوستهای آمریکایی سر میکردند، پوشیدند. نمیدانم شاید مسئولین ترسیدند که نوجوانها گازشان بگیرند! به نظرم که آرام و مودب بودند. شاید هم نمیخواستند بچهها را از ادب و نوشتن زده کنند!
بگذریم، بگذارید این دهن بسته بماند.
ساعت بعدی را در خدمت آقای مهرداد صدقی بودیم. همان نویسندهی کتابهای آبنباتی. آبنبات هلدار، آبنبات دارچینی و سایر آبنباتهای طعمدار.
خیلی نکات به دردبخور و جذابی یاد گرفتیم. همهاش برایم سوال بود که چرا فقط افراد بالای پانزده سال، اجازه شرکت در کارگاهها را دارند؟
کارگاه استاد صدقی نشانم داد که آنجا جای زیر پانزده سال که هیچ، جای زیر هجده سال هم نبود.
وسط مسطهای درس، شوخیها کلاس را برد تا یک جای باریک.
ای کاش میشد جزییات را خوب و درست بنویسم. منتها نه دلم میخواهد و نه چیزی به یاد میآورم و نه اینجا جایش است.
سه ساعت آخر، استاد فرجاللهی به ما فوت و فن تولید پادکست را خیلی مختصر و مفید توضیح دادند.
یکمی به کلاس دیر رسیدم. وقتی روی صندلی نشستم، استاد داشت له له زدن و تنفسهای مختلف را توضیح میداد.
پنجاه شصت نفر هم چشم بسته له له میزدند. هر کار کردم تصویر هاپو از ذهنم خارج نشد. ناچاراً چون در ذهنم به آن جمع توهین کردم، خودم هم شروع کردم به له له زدن که بیحساب شویم.
پینوشت: دیگه حوصلهی نوشتن قسمت بعدی رو ندارم. همین رو هم نمیخواستم بنویسم. ولی چون نصفه بود گفتم حیف نشه.
به هرحال من که هیچی یادم نیست. وقایع بدون جزییاتهم به درد لا جرز میخورن.
در کل خوش گذشت جاتون خالی.
عکس هم از باقی یادگاریهای قلمهست.
#ورق_روایت
#ورق_کاهی
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
*کتابهایی که توی مهر خوندم*
مینویسم چون دوست دارم پز چهارتا کتابی که خواندهام را بدهم.
۱- تحریر دیوانگی/مهدی زارع
اول بگویم که نویسنده، همشهری ماست. افتخار داشتم که چند جلسهای سر کلاس درس آقای زارع بنشینم.
تحریر دیوانگی یک رمان کوتاه و کم قطر است. داستان دربارهی مردیست که یک ارثیهی تپل در روستا به او میرسد. اولش که شروع کردم، نزدیک بود به خاطر موضوع، رمان را در آغاز، رها کنم. خوشحالم که دندان روی جگر گذاشتم و کتاب را تا آخر خواندم.
پیشنهاد میکنم بخوانید.
۲- درخت آسوریک
این همان درخت آسوریک معروف است. همان مناظرهی قدیمی بین درخت نخل و بز است. راستش به علت حافظهی افتضاحم، جزییات یادم نیست. اما فکر کنم بز نماد ایران بود.« خدایا، نکنه دارمم اشتباهی میگم!؟»
خودتان بخوانید تا بفهمید. حتماً تاریخچهی آخر کتاب را هم مطالعه کنید.
۳- قاف/مؤلف: یاسین حجازی
قبلاً یک پست جدا و کامل برای این کتاب نوشتهام. توی مهرماه موفق شدم تا ته بخوانمش. توصیه میکنم شما هم بخوانید.
۴- تکههایی از یک کل منسجم/پونه مقیمی
اسم این کتاب را همه شنیدهاند. اصلاً همین باعث شد بروم بخوانمش. سه هفتهای را هم توی نوبت بودم تا کتابخانه آن را امانت بدهد. دو نفر قبل از من رزرو کرده بودند، سه چهار نفر هم بعد از من.
فکر میکردم رمان است. در این حد کور کورانه و تقلید از بقیه، دنبالش بودم.
البته حالا از نتیجه راضیام. اگر شما هم نمیدانید باید بگویم که کتاب، روانشناسی بود.
زرد نبود به نظرم. نثرش هم روان و راحت بود.
خواندنش ضرر ندارد که هیچ فایده هم دارد.
۵- سه جلد مدار صفر درجه صوتی/احمد محمود
نوشتم سه جلد تا حق پز دادن را به جا بیاورم. وگرنه مینوشتم مدار صفر درجهی خالی. پنجاه ساعت کتاب گوش کردم، حق دارم پز بدهم. اصلاً من عقدهای. همینیست که هست!
داستان درمورد یک پسر هفده هجده سالهی جنوبی بود به اسم باران. دو ساعت طول کشید تا بفهمم پسر بود نه دختر.
باران پدرش را توی جریانات سال ۳۲ از دست میدهد. او میماند با مادر و خواهر و شوهر خواهرش و برزو برادرش که دنبال فرصت برای بالا کشیدن خانهی پدری است. بخواهم بیشتر توضیح بدهم باید حالا حالاها بنویسم.
کتاب پر بود از شخصیتهای جذاب. برایم جالب بود که یک نویسنده بتواند این همه شخصیت قوی بسازد. ما اگر باشیم یک شخصیت بشود دوتا، یک جای داستان یک گندی بالا میآوریم. بیخود نیست که احمد محمود شده!
در هیچ کتابی مثل مدار صفر درجه، فضای انقلاب را زنده ندیده بودم. اگر نخوانید نصف عمرتان فناست.
۶- خاطرههای پراکنده صوتی
بد نبود. اوایل کتاب داستان یک دختر بچه از خانوادهیمرفه، قبل از انقلاب بود. اواخر کتاب زد به چند داستان کوتاه در باب مهاجرت.
در کل، اگر برمیگشتم عقب میرفتم سراغ کتاب دیگری.
۷- لوازم نویسندگی/نادر ابراهیمی
این بهترین کتابی بود که در این ماه خواندم. توی پستهای قبلیم هم بخشهایی از این کتاب را آوردهام.
اگر نوشتن را دوست دارید یا ندارید این کتاب را بخوانید.
۸- به خدای درختان انجیر/محسن حسنزاده
باز هم لازم به ذکر است که الان یک سالی میشود که افتخار دانش آموزی پیش آقای حسنزاده را دارم.( همهش پز همهش ادا)
از خود کتاب بگویم.
به خدای درختان انجیر سفرنامهی کم حجمی از اربعین است. نه یک اربعین مثل پیادهرویهای عادی ما. نویسندهی این کتاب جای نرفته در عراق باقی نگذاشته.
پیشنهاد میکنم اگر مثل من آدم بد سفری هستید و زیارت و سفر کوفتتان شده، این سفرنامه را حتماً بخوانید.
۹- نمایشنامه زنان تروا
قشنگ بود ولی فکر کنم بیشتر از اینها از نمایشنامه انتظار داشتم.
داستان دربارهی زنان تروا بعد از اشغال تروا به دست یونانیان بود.( خدایا، اشتباه نگفته باشم ضایع بشم!)
نمایشنامه داشت بلاها و بدبختیهای زنان، بعد از جنگ را نشان میداد.
خواندنش خالی از لطف نیست.
فهرست کتابهایی که باید در آبان بخوانم پر شده. اگر پیشنهادی برای آذر دارید برایم بنویسید.
#ورق_به_ورق
#ورق_کاهی
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
*برسه به دست اونی که باید...*
هرسال فاطمیه که میشود، محرم که میشود، دلم میخواهد چند خط کوتاهی هم که شده برایشان بنویسم. اما نمیشود. از دیروز تا حالا صد بار نوشته و پاک کردهام. هربار نوشتهام نامناسب است. بدتر میشود که بهتر نمیشود. هرچقدر هم که دلی مینویسم، انگار متن چرکتر میشود.
دیگر بهتر از این نمیشود به کسی فهماند که دست و دلش گناهکار است!
فهمیدم.
سر همین ناتوانیام، هر سال این موقع یک چیز مناسبتی پست میکنم. چیزی که که مخلوق من نیست. این خیلی دلم را میشکند.
اصلاً شاید حد کمال کسی که نوشن دوست دارد همین باشد که بتواند از اهل بیت علیه السلام بنویسد.
ای کاش یک فاطمیه را بنویسم و مجبور نباشم پاک کنم.