.
*قلمه: روز دوم*
صبح، وقتی همه خواب بودند از خانه زدم بیرون. دوستانم شب را در حوزه هنری شاهرود خوابیده بودند. داخل سالن همدیگر را دیدیم. خسته، آش و لاش و داغان، اصلاً یک وضعی!
کلاس اول باز با آقای اسماعیل امینی بود. استاد هم خسته، له، بیجان و اصلاً یک وضعی بود!
درس آن روز دربارهی نقیضه سرایی بود. یک جوری عاشق نقیضه شدم که بیا و ببین. هرچند تا ابد هم برای من شعر بخوانید باز هم به شعر علاقهمند نمیشوم. بیشتر شیفتهی هوشمندی و زبان شعرم. شاید اینکه استعداد شاعری ندارم هم بیتأثیر نباشد.
حواسم پیش کلاس و استاد بود. در سالن باز شد و چندتا خواهر شانزده سالهی شل دست وارد سالن شدند. حالا چرا شل دست؟
چون روز اول آن چهار پنج دوست، نمیتوانستند شال را یک دقیقهی کامل روی سرشان نگه دارند. اوج تذکر اعضای کادر و مسئولین هم موقع عکاسی بود.« میخوایم عکس بگیریم لطفاً...»
نکردند که آخر روز با زبان خوش ازشان بخواهند، که از فردا یکم لباس مناسبتر بپوشند. این شد که روز دوم با تیشرت لش آمدند. به جای شال، روسری یا حتی کلاه، از آن دستمال سرهایی که سیاه پوستهای آمریکایی سر میکردند، پوشیدند. نمیدانم شاید مسئولین ترسیدند که نوجوانها گازشان بگیرند! به نظرم که آرام و مودب بودند. شاید هم نمیخواستند بچهها را از ادب و نوشتن زده کنند!
بگذریم، بگذارید این دهن بسته بماند.
ساعت بعدی را در خدمت آقای مهرداد صدقی بودیم. همان نویسندهی کتابهای آبنباتی. آبنبات هلدار، آبنبات دارچینی و سایر آبنباتهای طعمدار.
خیلی نکات به دردبخور و جذابی یاد گرفتیم. همهاش برایم سوال بود که چرا فقط افراد بالای پانزده سال، اجازه شرکت در کارگاهها را دارند؟
کارگاه استاد صدقی نشانم داد که آنجا جای زیر پانزده سال که هیچ، جای زیر هجده سال هم نبود.
وسط مسطهای درس، شوخیها کلاس را برد تا یک جای باریک.
ای کاش میشد جزییات را خوب و درست بنویسم. منتها نه دلم میخواهد و نه چیزی به یاد میآورم و نه اینجا جایش است.
سه ساعت آخر، استاد فرجاللهی به ما فوت و فن تولید پادکست را خیلی مختصر و مفید توضیح دادند.
یکمی به کلاس دیر رسیدم. وقتی روی صندلی نشستم، استاد داشت له له زدن و تنفسهای مختلف را توضیح میداد.
پنجاه شصت نفر هم چشم بسته له له میزدند. هر کار کردم تصویر هاپو از ذهنم خارج نشد. ناچاراً چون در ذهنم به آن جمع توهین کردم، خودم هم شروع کردم به له له زدن که بیحساب شویم.
پینوشت: دیگه حوصلهی نوشتن قسمت بعدی رو ندارم. همین رو هم نمیخواستم بنویسم. ولی چون نصفه بود گفتم حیف نشه.
به هرحال من که هیچی یادم نیست. وقایع بدون جزییاتهم به درد لا جرز میخورن.
در کل خوش گذشت جاتون خالی.
عکس هم از باقی یادگاریهای قلمهست.
#ورق_روایت
#ورق_کاهی
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
*کتابهایی که توی مهر خوندم*
مینویسم چون دوست دارم پز چهارتا کتابی که خواندهام را بدهم.
۱- تحریر دیوانگی/مهدی زارع
اول بگویم که نویسنده، همشهری ماست. افتخار داشتم که چند جلسهای سر کلاس درس آقای زارع بنشینم.
تحریر دیوانگی یک رمان کوتاه و کم قطر است. داستان دربارهی مردیست که یک ارثیهی تپل در روستا به او میرسد. اولش که شروع کردم، نزدیک بود به خاطر موضوع، رمان را در آغاز، رها کنم. خوشحالم که دندان روی جگر گذاشتم و کتاب را تا آخر خواندم.
پیشنهاد میکنم بخوانید.
۲- درخت آسوریک
این همان درخت آسوریک معروف است. همان مناظرهی قدیمی بین درخت نخل و بز است. راستش به علت حافظهی افتضاحم، جزییات یادم نیست. اما فکر کنم بز نماد ایران بود.« خدایا، نکنه دارمم اشتباهی میگم!؟»
خودتان بخوانید تا بفهمید. حتماً تاریخچهی آخر کتاب را هم مطالعه کنید.
۳- قاف/مؤلف: یاسین حجازی
قبلاً یک پست جدا و کامل برای این کتاب نوشتهام. توی مهرماه موفق شدم تا ته بخوانمش. توصیه میکنم شما هم بخوانید.
۴- تکههایی از یک کل منسجم/پونه مقیمی
اسم این کتاب را همه شنیدهاند. اصلاً همین باعث شد بروم بخوانمش. سه هفتهای را هم توی نوبت بودم تا کتابخانه آن را امانت بدهد. دو نفر قبل از من رزرو کرده بودند، سه چهار نفر هم بعد از من.
فکر میکردم رمان است. در این حد کور کورانه و تقلید از بقیه، دنبالش بودم.
البته حالا از نتیجه راضیام. اگر شما هم نمیدانید باید بگویم که کتاب، روانشناسی بود.
زرد نبود به نظرم. نثرش هم روان و راحت بود.
خواندنش ضرر ندارد که هیچ فایده هم دارد.
۵- سه جلد مدار صفر درجه صوتی/احمد محمود
نوشتم سه جلد تا حق پز دادن را به جا بیاورم. وگرنه مینوشتم مدار صفر درجهی خالی. پنجاه ساعت کتاب گوش کردم، حق دارم پز بدهم. اصلاً من عقدهای. همینیست که هست!
داستان درمورد یک پسر هفده هجده سالهی جنوبی بود به اسم باران. دو ساعت طول کشید تا بفهمم پسر بود نه دختر.
باران پدرش را توی جریانات سال ۳۲ از دست میدهد. او میماند با مادر و خواهر و شوهر خواهرش و برزو برادرش که دنبال فرصت برای بالا کشیدن خانهی پدری است. بخواهم بیشتر توضیح بدهم باید حالا حالاها بنویسم.
کتاب پر بود از شخصیتهای جذاب. برایم جالب بود که یک نویسنده بتواند این همه شخصیت قوی بسازد. ما اگر باشیم یک شخصیت بشود دوتا، یک جای داستان یک گندی بالا میآوریم. بیخود نیست که احمد محمود شده!
در هیچ کتابی مثل مدار صفر درجه، فضای انقلاب را زنده ندیده بودم. اگر نخوانید نصف عمرتان فناست.
۶- خاطرههای پراکنده صوتی
بد نبود. اوایل کتاب داستان یک دختر بچه از خانوادهیمرفه، قبل از انقلاب بود. اواخر کتاب زد به چند داستان کوتاه در باب مهاجرت.
در کل، اگر برمیگشتم عقب میرفتم سراغ کتاب دیگری.
۷- لوازم نویسندگی/نادر ابراهیمی
این بهترین کتابی بود که در این ماه خواندم. توی پستهای قبلیم هم بخشهایی از این کتاب را آوردهام.
اگر نوشتن را دوست دارید یا ندارید این کتاب را بخوانید.
۸- به خدای درختان انجیر/محسن حسنزاده
باز هم لازم به ذکر است که الان یک سالی میشود که افتخار دانش آموزی پیش آقای حسنزاده را دارم.( همهش پز همهش ادا)
از خود کتاب بگویم.
به خدای درختان انجیر سفرنامهی کم حجمی از اربعین است. نه یک اربعین مثل پیادهرویهای عادی ما. نویسندهی این کتاب جای نرفته در عراق باقی نگذاشته.
پیشنهاد میکنم اگر مثل من آدم بد سفری هستید و زیارت و سفر کوفتتان شده، این سفرنامه را حتماً بخوانید.
۹- نمایشنامه زنان تروا
قشنگ بود ولی فکر کنم بیشتر از اینها از نمایشنامه انتظار داشتم.
داستان دربارهی زنان تروا بعد از اشغال تروا به دست یونانیان بود.( خدایا، اشتباه نگفته باشم ضایع بشم!)
نمایشنامه داشت بلاها و بدبختیهای زنان، بعد از جنگ را نشان میداد.
خواندنش خالی از لطف نیست.
فهرست کتابهایی که باید در آبان بخوانم پر شده. اگر پیشنهادی برای آذر دارید برایم بنویسید.
#ورق_به_ورق
#ورق_کاهی
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
*برسه به دست اونی که باید...*
هرسال فاطمیه که میشود، محرم که میشود، دلم میخواهد چند خط کوتاهی هم که شده برایشان بنویسم. اما نمیشود. از دیروز تا حالا صد بار نوشته و پاک کردهام. هربار نوشتهام نامناسب است. بدتر میشود که بهتر نمیشود. هرچقدر هم که دلی مینویسم، انگار متن چرکتر میشود.
دیگر بهتر از این نمیشود به کسی فهماند که دست و دلش گناهکار است!
فهمیدم.
سر همین ناتوانیام، هر سال این موقع یک چیز مناسبتی پست میکنم. چیزی که که مخلوق من نیست. این خیلی دلم را میشکند.
اصلاً شاید حد کمال کسی که نوشن دوست دارد همین باشد که بتواند از اهل بیت علیه السلام بنویسد.
ای کاش یک فاطمیه را بنویسم و مجبور نباشم پاک کنم.
.
*سفر بیبازگشت*
دارم چمدانم را میبندم که برای سفر نپتون آماده شوم. حتماً برایتان سوال است که چرا نپتون؟
واضح است، مریخ برای بچه اعیانهاست و من پولش را ندارم. هتل زحل که دو برابر مریخ است!
از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، مشتری جای خالی زیاد دارد ولی این سه سال کب و کار خانگیمان، به من یاد داده که اول، همیشه حق با مشتریست و دوم اینکه هیچوقت روی مشتری نایست!
ناچار، به نپتون میروم. این سفر سه نهایتاً سه روز طول میکشد. بعدش قطعاً از سرما ریق رحمت را سر میکشم.
طبق مقررات فقط سه چیز میتوانم با خودم ببرم.
اول میخواهم بالشتم را ببرم چون بدون آن خوابم نمیبرد. پشیمان میشوم. من که بعد از سه روز سر روی سنگ لحد میگذارم، این سه روز هم رویش. یک فکر به سرم زد. یک چیزی برمیدارم و با یک تیر، چند نشان میزنم.
آرام شوهرم را از روی مبل بر میدارم، چند تکان محکم میدهم تا گوشیاش بیفتد، شوهرم را تا میکنم و یک او راگوشهی راحت داخل چمدان میگذارم.
اینطوری خیالم راحت میشود که بعد از فریز شدنم نمیتواند ازدواج کند. مگر اینکه تایپ آن عجوزه شوهر آلاسکا باشد!
و هم چون شاعر میفرماید:« شوهر شوهره، شوهر
بالشت پره شوهر.»
آنجا بیبالشت نمیمانم.
یک مفاتیح هم توی چمدان میگذارم. به هر حال وقتی دارم به جایی میروم که به فنا رفتنم حتمیست، ترجیح میدهم درگاه الهی را با دعاهایم سوراخ کنم. اصلاً دوست ندارم یکهو از آن یخبندان، بیفتم وسط آتش جهنم. نیست یک مقدار حساسم، میترسم آب به آب بشوم.
چون برای سومی چیز جالبی به نظرم نمیرسد، یک بلوک سیمانی برمیدارم.
آخ! صدای شکستنی از چمدان آمد. خدا کند شوهرم نشکسته باشد.
پینوشت: سه سال پیش، همسایهی حضرت معصومه بودیم. آنجا برای اولین بار جرئت کردم در کلاس نویسندگی شرکت کنم. از استرسم توی جلسه اول نگویم که فاجعه بود. اما هرچه که بود بالاخره رفتم. استادم آقای مجتبی مهدوی بود اگر اشتباه نکنم. پسر میم مؤید.
یک بار به ما موضوع داد که« فرض کنید به یک سفر بیبازگشت به یک سیاره میرین و فقط میتونین سه تا وسیله با خودتون ببرین. چیا رو میبرین؟»
حالا میخواهم آن را بنویسم. دوست دارم نوشتار سه سال پیشم را با متنهایی که اخیراً نوشتم مقایسه کنم و بفهمم با خودم چند چندم.
راستش هیچ تفاوتی بین متن سه سال پیشم با الانم نمیبینم!
اگر اشتباه میکنم روشنم کنید. اگر درست باشد واقعاً جای تأسف است که سه سال هیچ پیشرفتی حاصل نشده.
#ورق_کاهی
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
*شخصیتهای تاریخی مورد علاقه من (۱)*
*کشیش شیطان*
سالن کوچک، سرد و نمور است. کم نور و تنشزا. استرسم دو برابر شده.
این ترسها مانع ما نمیشود. هر طور که شده، او را میکشیم.
آن کشیش لعنتی که مغز ملکه و تزار را آلوده کرده، کشورمان را بهم ریخته و نام مسیح وکلیسا را لکه دار کرده.
اما اگر موفق نشویم! اگر انتقامش را شیطان از فرزندانمان بگیرد چه؟
چند دقیقه بعد، راسپوتین روبه روی من، پشت میز غذا نشسته. مثل گراز، غذا میخورد. به دوستانم دور میز نگاه میکنم. برایم سر تکان میدهند.
یعنی وقتش رسیده!
پای شیرین زهرآلود را جلویش میگذارم. وحشیانه آن را نشخوار میکند. منتظر میمانیم. هیچکداممان نمیتوانیم برق چشمهایمان را بپوشانیم.
اما... پس چرا نمیمیرد؟!
شعفمان به ترس بدل شده...
***
اولین باری که او را توی صفحهی کامپیوتر دیدم، پنج سالم بود. از همان موقع به نظرم آدم جالبی میآمد ولی اسمش را نمیدانستم.
راسپوتین، آن جادوگر بدجنس را میگویم.
دفعهی بعدی او را در قسمت سوم فیلم کینگزمن دیدم. دست بر قضا آنجا هم از راسپوتین خوشم آمد. تازه آن جا فهمیدم که راسپوتین یک آدم واقعی یک جای تاریخ توی یک جای دنیا بوده.
من هم که عاشق تاریخ روسیه، تصمیم گرفتم، کتابش را از کتابخانه قرض کنم.
یک نفس خواندمش. برای خودم هم عجیب است که چرا انقدر این شخصیت برایم جذاب است!
راسپوتین، معروف به کشیش شیطان، پسری که شیطان او را برگزید و تا لحظهی آخر عمرش، از او مراقبت کرد تا گند بزند به یک مملکت.
آدم عجیبی بوده. اینکه از این فرد خوشم میآید صرفاً به خاطر مریض بودنم نیست. گذشته، مسیر زندگی، مدل گندکاریهایش، نفوذش توی دربار و آن چهرهی مذهبی، همه، آدم را خزان میکند.
به شدت توصیه میکنم با این کشیش شیطانی آشنا شوید.
پینوشت: اون اول، بخشی از کتاب نیست. تصور من از حضورم توی شب قتل راسپوتینه.
#ورق_روایت
#ورق_کاهی
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
یه مدتی نبودم و چیزی منتشر نکردم. متن زیاد نوشتم ولی گذاشتمش توی همون دفترچه بمونه. اینی که منتشر میکنم، تکلیف این هفتهی کلاسم بوده.
چیز خوبی از آب درنیومده و بیشتر شبیه کابوس و چه میدونم از این جور چیزای بیمعنیه. ولی دوست دارم با شما به اشتراک بذارم چون خیلی براش وقت گذاشتم. حالا خوب نشده هم فدای سر شما و خودم🌸🌸
.
*اتباع خمره*
روی تپهی ماسهای لمیدهام. پشت به ماسههای نرم و خنک دادهام. دم غروب است اما آسمان همچنان آبیست. نمیدانم باید از تماشای خورشید نارنجی و آبی بیرمق آسمان، دلگیر باشم یا از دیدن کودکان سیاه پوست رقصان، آن دورها، لب ساحل، شاد بشوم.
میبینم که پا میکوبند و بالا و پایین میپرند. دایره میزنند و شعرهایی میخوانند که برایم بیمعناست.
نکند آنها هم مثل من مستاند؟! من مستم؟
نگاهم به بطری شیشهای کدر کنارم میافتد. بوی شیرین تندی از آن بلند است. بویی که عطر شور و خنک دریا را در گرمای نمدارش حل کرده.
یک جرعهی دیگر مینوشم. چشمهایم تار شده. تنهای سیاه نیمه برهنهی بچهها جلوی چشمم بالا و پایین میشود. خودم را که اینطور لخت و بیحس و حال میبینم، تعجب میکنم از آنها. مدتهاست میزنند و میرقصند. عجب انرژیای دارند!
یاد بچگی خودم میافتم. اما نه، من از اول اول هم عین یک پیرمرد بودم. شصت ساله متولد شدم. شصت ساله به مدرسه و دانشگاه رفتم. حالا هم که بیست سالی تا شصت فاصله دارم، باز هم شصت سالهام.
خورشید سریعتر پایین میرود. نارنجی دریا را کدرتر میکند. این موقع روز رنگها جوریست که انگار بچهای تخس و نفهم خمیربازیهای رنگ و وارنگ را باهم ترکیب میکند و رنگی افتضاح میسازد که هیچکس اسمش را هم نمیداند. این رنگ به معنی پایانی برگشتناپذیر است. دیگر رنگهای زرد و صورتی را نمیشود از آن جدا کرد. برای همین است که احساس میکنم دیگر برگشتی، فردایی در کار نیست.
بچهها ایستادهاند. بالاخره دست از رقص برداشتهاند. رویشان سمت من است. از نگاه آن چهار جفت چشم ترس برم میدارد. یکیشان به سمتم اشاره میکند و فریاد میزند. نمیفهمم چه میگوید. یکهو یک چیزی مثل فشنگ از کنارم رد میشود و کل هیکلم را ماسهپاش میکند. از اینکه فهمیدم مقصود اشارهی ترسناکشان رفیقشان بوده نه من، خیالم آسوده میشود. تن منقبضم را رها میکنم.
بچه هیزمهای دستش را خالی میکند جلوی پای دوستانش. باز هم میخواهند بمانند؟!
چهار نفری مشغول آتش درست کردن میشوند و ریز جثهترینشان با ماسهها ور میرود.
ادامه دارد...