.
*کتابهایی که توی مهر خوندم*
مینویسم چون دوست دارم پز چهارتا کتابی که خواندهام را بدهم.
۱- تحریر دیوانگی/مهدی زارع
اول بگویم که نویسنده، همشهری ماست. افتخار داشتم که چند جلسهای سر کلاس درس آقای زارع بنشینم.
تحریر دیوانگی یک رمان کوتاه و کم قطر است. داستان دربارهی مردیست که یک ارثیهی تپل در روستا به او میرسد. اولش که شروع کردم، نزدیک بود به خاطر موضوع، رمان را در آغاز، رها کنم. خوشحالم که دندان روی جگر گذاشتم و کتاب را تا آخر خواندم.
پیشنهاد میکنم بخوانید.
۲- درخت آسوریک
این همان درخت آسوریک معروف است. همان مناظرهی قدیمی بین درخت نخل و بز است. راستش به علت حافظهی افتضاحم، جزییات یادم نیست. اما فکر کنم بز نماد ایران بود.« خدایا، نکنه دارمم اشتباهی میگم!؟»
خودتان بخوانید تا بفهمید. حتماً تاریخچهی آخر کتاب را هم مطالعه کنید.
۳- قاف/مؤلف: یاسین حجازی
قبلاً یک پست جدا و کامل برای این کتاب نوشتهام. توی مهرماه موفق شدم تا ته بخوانمش. توصیه میکنم شما هم بخوانید.
۴- تکههایی از یک کل منسجم/پونه مقیمی
اسم این کتاب را همه شنیدهاند. اصلاً همین باعث شد بروم بخوانمش. سه هفتهای را هم توی نوبت بودم تا کتابخانه آن را امانت بدهد. دو نفر قبل از من رزرو کرده بودند، سه چهار نفر هم بعد از من.
فکر میکردم رمان است. در این حد کور کورانه و تقلید از بقیه، دنبالش بودم.
البته حالا از نتیجه راضیام. اگر شما هم نمیدانید باید بگویم که کتاب، روانشناسی بود.
زرد نبود به نظرم. نثرش هم روان و راحت بود.
خواندنش ضرر ندارد که هیچ فایده هم دارد.
۵- سه جلد مدار صفر درجه صوتی/احمد محمود
نوشتم سه جلد تا حق پز دادن را به جا بیاورم. وگرنه مینوشتم مدار صفر درجهی خالی. پنجاه ساعت کتاب گوش کردم، حق دارم پز بدهم. اصلاً من عقدهای. همینیست که هست!
داستان درمورد یک پسر هفده هجده سالهی جنوبی بود به اسم باران. دو ساعت طول کشید تا بفهمم پسر بود نه دختر.
باران پدرش را توی جریانات سال ۳۲ از دست میدهد. او میماند با مادر و خواهر و شوهر خواهرش و برزو برادرش که دنبال فرصت برای بالا کشیدن خانهی پدری است. بخواهم بیشتر توضیح بدهم باید حالا حالاها بنویسم.
کتاب پر بود از شخصیتهای جذاب. برایم جالب بود که یک نویسنده بتواند این همه شخصیت قوی بسازد. ما اگر باشیم یک شخصیت بشود دوتا، یک جای داستان یک گندی بالا میآوریم. بیخود نیست که احمد محمود شده!
در هیچ کتابی مثل مدار صفر درجه، فضای انقلاب را زنده ندیده بودم. اگر نخوانید نصف عمرتان فناست.
۶- خاطرههای پراکنده صوتی
بد نبود. اوایل کتاب داستان یک دختر بچه از خانوادهیمرفه، قبل از انقلاب بود. اواخر کتاب زد به چند داستان کوتاه در باب مهاجرت.
در کل، اگر برمیگشتم عقب میرفتم سراغ کتاب دیگری.
۷- لوازم نویسندگی/نادر ابراهیمی
این بهترین کتابی بود که در این ماه خواندم. توی پستهای قبلیم هم بخشهایی از این کتاب را آوردهام.
اگر نوشتن را دوست دارید یا ندارید این کتاب را بخوانید.
۸- به خدای درختان انجیر/محسن حسنزاده
باز هم لازم به ذکر است که الان یک سالی میشود که افتخار دانش آموزی پیش آقای حسنزاده را دارم.( همهش پز همهش ادا)
از خود کتاب بگویم.
به خدای درختان انجیر سفرنامهی کم حجمی از اربعین است. نه یک اربعین مثل پیادهرویهای عادی ما. نویسندهی این کتاب جای نرفته در عراق باقی نگذاشته.
پیشنهاد میکنم اگر مثل من آدم بد سفری هستید و زیارت و سفر کوفتتان شده، این سفرنامه را حتماً بخوانید.
۹- نمایشنامه زنان تروا
قشنگ بود ولی فکر کنم بیشتر از اینها از نمایشنامه انتظار داشتم.
داستان دربارهی زنان تروا بعد از اشغال تروا به دست یونانیان بود.( خدایا، اشتباه نگفته باشم ضایع بشم!)
نمایشنامه داشت بلاها و بدبختیهای زنان، بعد از جنگ را نشان میداد.
خواندنش خالی از لطف نیست.
فهرست کتابهایی که باید در آبان بخوانم پر شده. اگر پیشنهادی برای آذر دارید برایم بنویسید.
#ورق_به_ورق
#ورق_کاهی
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
*برسه به دست اونی که باید...*
هرسال فاطمیه که میشود، محرم که میشود، دلم میخواهد چند خط کوتاهی هم که شده برایشان بنویسم. اما نمیشود. از دیروز تا حالا صد بار نوشته و پاک کردهام. هربار نوشتهام نامناسب است. بدتر میشود که بهتر نمیشود. هرچقدر هم که دلی مینویسم، انگار متن چرکتر میشود.
دیگر بهتر از این نمیشود به کسی فهماند که دست و دلش گناهکار است!
فهمیدم.
سر همین ناتوانیام، هر سال این موقع یک چیز مناسبتی پست میکنم. چیزی که که مخلوق من نیست. این خیلی دلم را میشکند.
اصلاً شاید حد کمال کسی که نوشن دوست دارد همین باشد که بتواند از اهل بیت علیه السلام بنویسد.
ای کاش یک فاطمیه را بنویسم و مجبور نباشم پاک کنم.
.
*سفر بیبازگشت*
دارم چمدانم را میبندم که برای سفر نپتون آماده شوم. حتماً برایتان سوال است که چرا نپتون؟
واضح است، مریخ برای بچه اعیانهاست و من پولش را ندارم. هتل زحل که دو برابر مریخ است!
از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، مشتری جای خالی زیاد دارد ولی این سه سال کب و کار خانگیمان، به من یاد داده که اول، همیشه حق با مشتریست و دوم اینکه هیچوقت روی مشتری نایست!
ناچار، به نپتون میروم. این سفر سه نهایتاً سه روز طول میکشد. بعدش قطعاً از سرما ریق رحمت را سر میکشم.
طبق مقررات فقط سه چیز میتوانم با خودم ببرم.
اول میخواهم بالشتم را ببرم چون بدون آن خوابم نمیبرد. پشیمان میشوم. من که بعد از سه روز سر روی سنگ لحد میگذارم، این سه روز هم رویش. یک فکر به سرم زد. یک چیزی برمیدارم و با یک تیر، چند نشان میزنم.
آرام شوهرم را از روی مبل بر میدارم، چند تکان محکم میدهم تا گوشیاش بیفتد، شوهرم را تا میکنم و یک او راگوشهی راحت داخل چمدان میگذارم.
اینطوری خیالم راحت میشود که بعد از فریز شدنم نمیتواند ازدواج کند. مگر اینکه تایپ آن عجوزه شوهر آلاسکا باشد!
و هم چون شاعر میفرماید:« شوهر شوهره، شوهر
بالشت پره شوهر.»
آنجا بیبالشت نمیمانم.
یک مفاتیح هم توی چمدان میگذارم. به هر حال وقتی دارم به جایی میروم که به فنا رفتنم حتمیست، ترجیح میدهم درگاه الهی را با دعاهایم سوراخ کنم. اصلاً دوست ندارم یکهو از آن یخبندان، بیفتم وسط آتش جهنم. نیست یک مقدار حساسم، میترسم آب به آب بشوم.
چون برای سومی چیز جالبی به نظرم نمیرسد، یک بلوک سیمانی برمیدارم.
آخ! صدای شکستنی از چمدان آمد. خدا کند شوهرم نشکسته باشد.
پینوشت: سه سال پیش، همسایهی حضرت معصومه بودیم. آنجا برای اولین بار جرئت کردم در کلاس نویسندگی شرکت کنم. از استرسم توی جلسه اول نگویم که فاجعه بود. اما هرچه که بود بالاخره رفتم. استادم آقای مجتبی مهدوی بود اگر اشتباه نکنم. پسر میم مؤید.
یک بار به ما موضوع داد که« فرض کنید به یک سفر بیبازگشت به یک سیاره میرین و فقط میتونین سه تا وسیله با خودتون ببرین. چیا رو میبرین؟»
حالا میخواهم آن را بنویسم. دوست دارم نوشتار سه سال پیشم را با متنهایی که اخیراً نوشتم مقایسه کنم و بفهمم با خودم چند چندم.
راستش هیچ تفاوتی بین متن سه سال پیشم با الانم نمیبینم!
اگر اشتباه میکنم روشنم کنید. اگر درست باشد واقعاً جای تأسف است که سه سال هیچ پیشرفتی حاصل نشده.
#ورق_کاهی
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
*شخصیتهای تاریخی مورد علاقه من (۱)*
*کشیش شیطان*
سالن کوچک، سرد و نمور است. کم نور و تنشزا. استرسم دو برابر شده.
این ترسها مانع ما نمیشود. هر طور که شده، او را میکشیم.
آن کشیش لعنتی که مغز ملکه و تزار را آلوده کرده، کشورمان را بهم ریخته و نام مسیح وکلیسا را لکه دار کرده.
اما اگر موفق نشویم! اگر انتقامش را شیطان از فرزندانمان بگیرد چه؟
چند دقیقه بعد، راسپوتین روبه روی من، پشت میز غذا نشسته. مثل گراز، غذا میخورد. به دوستانم دور میز نگاه میکنم. برایم سر تکان میدهند.
یعنی وقتش رسیده!
پای شیرین زهرآلود را جلویش میگذارم. وحشیانه آن را نشخوار میکند. منتظر میمانیم. هیچکداممان نمیتوانیم برق چشمهایمان را بپوشانیم.
اما... پس چرا نمیمیرد؟!
شعفمان به ترس بدل شده...
***
اولین باری که او را توی صفحهی کامپیوتر دیدم، پنج سالم بود. از همان موقع به نظرم آدم جالبی میآمد ولی اسمش را نمیدانستم.
راسپوتین، آن جادوگر بدجنس را میگویم.
دفعهی بعدی او را در قسمت سوم فیلم کینگزمن دیدم. دست بر قضا آنجا هم از راسپوتین خوشم آمد. تازه آن جا فهمیدم که راسپوتین یک آدم واقعی یک جای تاریخ توی یک جای دنیا بوده.
من هم که عاشق تاریخ روسیه، تصمیم گرفتم، کتابش را از کتابخانه قرض کنم.
یک نفس خواندمش. برای خودم هم عجیب است که چرا انقدر این شخصیت برایم جذاب است!
راسپوتین، معروف به کشیش شیطان، پسری که شیطان او را برگزید و تا لحظهی آخر عمرش، از او مراقبت کرد تا گند بزند به یک مملکت.
آدم عجیبی بوده. اینکه از این فرد خوشم میآید صرفاً به خاطر مریض بودنم نیست. گذشته، مسیر زندگی، مدل گندکاریهایش، نفوذش توی دربار و آن چهرهی مذهبی، همه، آدم را خزان میکند.
به شدت توصیه میکنم با این کشیش شیطانی آشنا شوید.
پینوشت: اون اول، بخشی از کتاب نیست. تصور من از حضورم توی شب قتل راسپوتینه.
#ورق_روایت
#ورق_کاهی
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
یه مدتی نبودم و چیزی منتشر نکردم. متن زیاد نوشتم ولی گذاشتمش توی همون دفترچه بمونه. اینی که منتشر میکنم، تکلیف این هفتهی کلاسم بوده.
چیز خوبی از آب درنیومده و بیشتر شبیه کابوس و چه میدونم از این جور چیزای بیمعنیه. ولی دوست دارم با شما به اشتراک بذارم چون خیلی براش وقت گذاشتم. حالا خوب نشده هم فدای سر شما و خودم🌸🌸
.
*اتباع خمره*
روی تپهی ماسهای لمیدهام. پشت به ماسههای نرم و خنک دادهام. دم غروب است اما آسمان همچنان آبیست. نمیدانم باید از تماشای خورشید نارنجی و آبی بیرمق آسمان، دلگیر باشم یا از دیدن کودکان سیاه پوست رقصان، آن دورها، لب ساحل، شاد بشوم.
میبینم که پا میکوبند و بالا و پایین میپرند. دایره میزنند و شعرهایی میخوانند که برایم بیمعناست.
نکند آنها هم مثل من مستاند؟! من مستم؟
نگاهم به بطری شیشهای کدر کنارم میافتد. بوی شیرین تندی از آن بلند است. بویی که عطر شور و خنک دریا را در گرمای نمدارش حل کرده.
یک جرعهی دیگر مینوشم. چشمهایم تار شده. تنهای سیاه نیمه برهنهی بچهها جلوی چشمم بالا و پایین میشود. خودم را که اینطور لخت و بیحس و حال میبینم، تعجب میکنم از آنها. مدتهاست میزنند و میرقصند. عجب انرژیای دارند!
یاد بچگی خودم میافتم. اما نه، من از اول اول هم عین یک پیرمرد بودم. شصت ساله متولد شدم. شصت ساله به مدرسه و دانشگاه رفتم. حالا هم که بیست سالی تا شصت فاصله دارم، باز هم شصت سالهام.
خورشید سریعتر پایین میرود. نارنجی دریا را کدرتر میکند. این موقع روز رنگها جوریست که انگار بچهای تخس و نفهم خمیربازیهای رنگ و وارنگ را باهم ترکیب میکند و رنگی افتضاح میسازد که هیچکس اسمش را هم نمیداند. این رنگ به معنی پایانی برگشتناپذیر است. دیگر رنگهای زرد و صورتی را نمیشود از آن جدا کرد. برای همین است که احساس میکنم دیگر برگشتی، فردایی در کار نیست.
بچهها ایستادهاند. بالاخره دست از رقص برداشتهاند. رویشان سمت من است. از نگاه آن چهار جفت چشم ترس برم میدارد. یکیشان به سمتم اشاره میکند و فریاد میزند. نمیفهمم چه میگوید. یکهو یک چیزی مثل فشنگ از کنارم رد میشود و کل هیکلم را ماسهپاش میکند. از اینکه فهمیدم مقصود اشارهی ترسناکشان رفیقشان بوده نه من، خیالم آسوده میشود. تن منقبضم را رها میکنم.
بچه هیزمهای دستش را خالی میکند جلوی پای دوستانش. باز هم میخواهند بمانند؟!
چهار نفری مشغول آتش درست کردن میشوند و ریز جثهترینشان با ماسهها ور میرود.
ادامه دارد...
خورشید دارد پایین و پایینتر میرود. رنگش را به دریا ریخته و دریا را پرتقالی کرده. یک جرعهی دیگر مینوشم. سیاهی تن کودکان نیمه برهنه، نارنجی خورشید، با هم میگردند و در هم میچرخند. شب میشود و ما به تاریکی میرویم. خورشید، دریا، ساحل، من و بچهها، انگار همه ذوب شدهایم و خمرهای تاریک و سرد، ریخته شدهایم. اینجا ما همه اتباع خمرهایم.
دیگر هیچچیزی دیده نمیشود. شاید چیزی نیست که دیده بشود. باید چشم باز کنم. باز میکنم. شب شده. آتشی که بچهها درست کردهاند، چشمم را میگیرد اما دلم را گرم نمیکند. سرم را داغ میکند. حالا که دست از ورجه وورجه کشیدهاند، شعله را در هوا به رقص آوردهاند! انگار تسخیر آن آتش کوچک و جاندار شدهام. شب به من میگوید که فردایی نیست. روز دیگر مرده. اما آن شعلهها، عین پیریهایی که الکی میخواهند امیدوارت کنند، بهم میگوید:« یه فردای دیگههم هست. قراره دوباره همه چی دوباره شروع شه عزیزززز.» عصبیم میکند.
از جایم بلند میشوم ولی ماسهها را نمیتکانم؛ میگذارم بیایند اما خودشان نمیخواهند؛ از پشتم میریزند.
بطری را از زمین برمیدارم و تا ته سر میکشم. پا برهنه قدم برمیدارم. وقتی به بچهها نزدیک میشوم، صدایشان را پایین میآورند و زیر زیرکی نگاهم میکنند. میروم جلوتر. آب دریا بالا آمده. بطریام را توی آب فرو میکنم. پر که شد، برمیگردم سمت بچهها. بزرگترینشان فهمیده میخواهم چه کنم. از جا بلند میشود و به زبانی که نمیفهممش، داد و فریاد میکند. دستم را میگیرد. به پایین اشاره میکند. میان همهمهی بد و بیراههای بچهها میفهمم که قلعه شنیشان را هم خراب کردهام.
خب به درک! به هرحال فردایی در کار نیست. نه بچهای، نه دریایی، نه ساحلی و نه قلعهای.
از آن همه سر و صدا کفری شدهام. بطری را میاندازم. گردن آن بزرگترشان را میگیرم و به سمت آب میبرم. سرش را فرو میکنم زیر آب. دست و پا میزند و به همهجا آب میپاشد. خیس خالی شدنم، خستگیام و داد و هوار و پنجول کشیدن باقی بچهها مانعم نمیشود.
داد میزنم:« فردایی نیست! همه چی تمومه.»
سرم را میچرخانم که نتواند با دستهایش بهم چنگ بیندازد. نگاهم به آتش میافتد.
اگر فردا بیاید چه؟ اگر دوباره صبح بشود، اگر خمره دورمان بشکند!
دستم را شل میکنم. پسرک بیرون میآید و روی زمین دراز میکشد. دوستانش وحشتزده مرا رها میکنند و میروند سر وقت دوستشان که به نفس نفس افتاده.
بهشان پشت میکنم.
همیشه بهم میگفتند اینکه فکر کنی فردایی میرسد، یعنی امید. مثل هرچه که باشد، برایم اصلاً شبیه امید نیست.
چشمهایم را دوباره میبندم. اجازه میدهم که همهکس و همهچیز، هر تصویر و هر صدایی به خمره بریزد.
من به خمره میریزم.
#ورق_نوشته
#ورق_کاهی
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿