eitaa logo
ورق کاهی(سعیده مظفری)
10 دنبال‌کننده
115 عکس
5 ویدیو
1 فایل
یادداشت های من ارتباط با من @kermeketabam
مشاهده در ایتا
دانلود
. *شخصیت‌های تاریخی مورد علاقه من (۱)* *کشیش شیطان* سالن کوچک، سرد و نمور است. کم نور و تنش‌زا. استرسم دو برابر شده. این ترس‌ها مانع ما نمی‌شود. هر طور که شده، او را می‌کشیم. آن کشیش لعنتی که مغز ملکه و تزار را آلوده کرده، کشورمان را بهم ریخته و نام مسیح وکلیسا را لکه دار کرده. اما اگر موفق نشویم! اگر انتقام‌ش را شیطان از فرزندانمان بگیرد چه؟ چند دقیقه بعد، راسپوتین روبه روی من، پشت میز غذا نشسته. مثل گراز، غذا می‌خورد. به دوستانم دور میز نگاه می‌کنم. برایم سر تکان می‌دهند. یعنی وقتش رسیده! پای شیرین زهرآلود را جلویش می‌گذارم. وحشیانه آن‌ را نشخوار می‌کند. منتظر می‌مانیم. هیچ‌کدام‌مان نمی‌توانیم برق چشم‌هایمان را بپوشانیم. اما... پس چرا نمی‌میرد؟! شعف‌مان به ترس بدل شده... *** اولین باری که او را توی صفحه‌ی کامپیوتر دیدم، پنج سالم بود. از همان موقع به نظرم آدم جالبی می‌آمد ولی اسمش را نمی‌دانستم. راسپوتین، آن جادوگر بدجنس را می‌گویم. دفعه‌ی بعدی او را در قسمت سوم فیلم کینگزمن دیدم. دست بر قضا آنجا هم از راسپوتین خوشم آمد. تازه آن جا فهمیدم که راسپوتین یک آدم واقعی یک جای تاریخ توی یک جای دنیا بوده. من هم که عاشق تاریخ روسیه، تصمیم گرفتم، کتابش را از کتابخانه قرض کنم. یک نفس خواندمش. برای خودم هم عجیب است که چرا انقدر این شخصیت برایم جذاب است! راسپوتین، معروف به کشیش شیطان، پسری که شیطان او را برگزید و تا لحظه‌ی آخر عمرش، از او مراقبت کرد تا گند بزند به یک مملکت. آدم عجیبی بوده. اینکه از این فرد خوشم می‌آید صرفاً به خاطر مریض بودنم نیست. گذشته، مسیر زندگی، مدل گندکار‌ی‌هایش، نفوذش توی دربار و آن چهره‌ی مذهبی، همه، آدم را خزان می‌کند. به شدت توصیه می‌کنم با این کشیش شیطانی آشنا شوید. پی‌نوشت: اون اول، بخشی از کتاب نیست. تصور من از حضورم توی شب قتل راسپوتینه. آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿
یه مدتی نبودم و چیزی منتشر نکردم. متن زیاد نوشتم ولی گذاشتمش توی همون دفترچه بمونه. اینی که منتشر می‌کنم، تکلیف این هفته‌ی کلاسم بوده. چیز خوبی از آب درنیومده و بیشتر شبیه کابوس و چه می‌دونم از این جور چیزای بی‌معنیه. ولی دوست دارم با شما به اشتراک بذارم چون خیلی براش وقت گذاشتم. حالا خوب نشده هم فدای سر شما و خودم🌸🌸
. *اتباع خمره* روی تپه‌ی ماسه‌ای لمیده‌ام. پشت به ماسه‌های نرم و خنک داده‌ام. دم غروب است اما آسمان همچنان آبی‌ست. نمی‌دانم باید از تماشای خورشید نارنجی و آبی بی‌رمق آسمان، دلگیر باشم یا از دیدن کودکان سیاه‌ پوست رقصان، آن دورها، لب ساحل، شاد بشوم. می‌بینم که پا می‌کوبند و بالا و پایین می‌پرند. دایره می‌زنند و شعرهایی می‌خوانند که برایم بی‌معناست. نکند آن‌ها هم مثل من مست‌اند؟! من مستم؟ نگاهم به بطری شیشه‌ای کدر کنارم می‌افتد. بوی شیرین تندی از آن بلند است. بویی که عطر شور و خنک دریا را در گرمای نم‌دارش حل کرده. یک جرعه‌ی دیگر می‌نوشم. چشم‌هایم تار شده. تن‌های سیاه نیمه برهنه‌ی بچه‌ها جلوی چشمم بالا و پایین می‌شود. خودم را که این‌طور لخت و بی‌حس و حال می‌بینم، تعجب می‌کنم از آن‌ها. مدت‌هاست می‌زنند و می‌رقصند. عجب انرژی‌ای دارند! یاد بچگی خودم می‌افتم. اما نه، من از اول اول هم عین یک پیرمرد بودم. شصت ساله متولد شدم. شصت ساله به مدرسه و دانشگاه رفتم. حالا هم که بیست سالی تا شصت فاصله دارم، باز هم شصت ساله‌ام. خورشید سریع‌تر پایین می‌رود. نارنجی‌ دریا را کدرتر می‌کند. این موقع روز رنگ‌ها جوریست که انگار بچه‌ای تخس و نفهم خمیربازی‌های رنگ و وارنگ را باهم ترکیب می‌کند و رنگی افتضاح می‌سازد که هیچکس اسمش را هم نمی‌داند. این رنگ به معنی پایانی برگشت‌ناپذیر است. دیگر رنگ‌های زرد و صورتی را نمی‌شود از آن جدا کرد. برای همین است که احساس می‌کنم دیگر برگشتی، فردایی در کار نیست. بچه‌ها ایستاده‌اند. بالاخره دست از رقص برداشته‌اند. روی‌شان سمت من است. از نگاه آن چهار جفت چشم ترس برم می‌دارد. یکی‌شان به سمتم اشاره می‌کند و فریاد می‌زند. نمی‌فهمم چه می‌گوید. یکهو یک چیزی مثل فشنگ از کنارم رد می‌شود و کل هیکلم را ماسه‌پاش می‌کند. از اینکه فهمیدم مقصود اشاره‌ی ترسناک‌شان رفیق‌شان بوده نه من، خیالم آسوده می‌شود. تن منقبضم را رها می‌کنم. بچه هیزم‌های دستش را خالی می‌کند جلوی پای دوستانش. باز هم می‌خواهند بمانند؟! چهار نفری مشغول آتش درست کردن می‌شوند و ریز جثه‌ترین‌شان با ماسه‌ها ور می‌رود. ادامه دارد...
خورشید دارد پایین و پایین‌تر می‌رود. رنگش را به دریا ریخته و دریا را پرتقالی کرده. یک جرعه‌ی دیگر می‌نوشم. سیاهی تن کودکان نیمه برهنه، نارنجی خورشید، با هم می‌گردند و در هم می‌چرخند. شب می‌شود و ما به تاریکی می‌رویم. خورشید، دریا، ساحل، من و بچه‌ها، انگار همه ذوب شده‌ایم و خمره‌ای تاریک و سرد، ریخته‌ شده‌ایم. اینجا ما همه اتباع خمره‌ایم. دیگر هیچ‌چیزی دیده نمی‌شود. شاید چیزی نیست که دیده بشود. باید چشم باز کنم. باز می‌کنم. شب شده. آتشی که بچه‌ها درست کرده‌اند، چشمم را می‌گیرد اما دلم را گرم نمی‌کند. سرم را داغ می‌کند. حالا که دست از ورجه وورجه کشیده‌اند، شعله‌ را در هوا به رقص آورده‌اند! انگار تسخیر آن آتش کوچک و جان‌دار شده‌ام. شب به من می‌گوید که فردایی نیست. روز دیگر مرده. اما آن شعله‌ها، عین پیری‌هایی که الکی می‌خواهند امیدوارت کنند، بهم می‌گوید:« یه فردای دیگه‌هم هست. قراره دوباره همه چی دوباره شروع شه عزیزززز.» عصبیم می‌کند. از جایم بلند می‌شوم ولی ماسه‌ها را نمی‌تکانم؛ می‌گذارم بیایند اما خودشان نمی‌خواهند؛ از پشتم می‌ریزند. بطری را از زمین برمی‌دارم و تا ته سر می‌کشم. پا برهنه قدم برمی‌دارم. وقتی به بچه‌ها نزدیک می‌شوم، صدای‌شان را پایین می‌آورند و زیر زیرکی نگاهم می‌کنند. می‌روم جلوتر. آب دریا بالا آمده. بطری‌ام را توی آب فرو می‌کنم. پر که شد، برمی‌گردم سمت بچه‌ها. بزرگ‌ترین‌شان فهمیده می‌خواهم چه کنم. از جا بلند می‌شود و به زبانی که نمی‌فهممش، داد و فریاد می‌کند. دستم را می‌گیرد. به پایین اشاره می‌کند. میان همهمه‌ی بد و بیراه‌های بچه‌ها می‌فهمم که قلعه شنی‌شان را هم خراب کرده‌ام. خب به درک! به هرحال فردایی در کار نیست. نه بچه‌ای، نه دریایی، نه ساحلی و نه قلعه‌ای. از آن همه سر و صدا کفری شده‌ام. بطری را می‌اندازم. گردن آن بزرگ‌ترشان را می‌گیرم و به سمت آب می‌برم. سرش را فرو می‌کنم زیر آب. دست و پا می‌زند و به همه‌جا آب می‌پاشد. خیس خالی شدنم، خستگی‌ام و داد و هوار و پنجول کشیدن باقی بچه‌ها مانعم نمی‌شود. داد می‌زنم:« فردایی نیست! همه چی تمومه.» سرم را می‌چرخانم که نتواند با دست‌هایش بهم چنگ بیندازد. نگاهم به آتش می‌افتد. اگر فردا بیاید چه؟ اگر دوباره صبح بشود، اگر خمره دورمان بشکند! دستم را شل می‌کنم. پسرک بیرون می‌آید و روی زمین دراز می‌کشد. دوستانش وحشت‌زده مرا رها می‌کنند و می‌روند سر وقت دوست‌شان که به نفس نفس افتاده. بهشان پشت می‌کنم. همیشه بهم می‌گفتند اینکه فکر کنی فردایی می‌رسد، یعنی امید. مثل هرچه که باشد، برایم اصلاً شبیه امید نیست. چشم‌هایم را دوباره می‌بندم. اجازه می‌دهم که همه‌کس و همه‌چیز، هر تصویر و هر صدایی به خمره بریزد. من به خمره می‌ریزم. آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿
. *حق‌الحیوان* شش سالم بود. مدرسه بهمان نفری یک دانه ماهی قرمز داد. دم عید بود. می‌خواستند با یک ماهی فزرتی، هزار صفحه پیک را از دلمان دربیاورند. از ذوق، کل مسیر را جست و خیزکنان برگشتم خانه. وقتی رسیدم دیگر ماهی بیچاره اسهال گرفته بود. ما هیچ‌وقت نه هفت‌سین می‌چیدیم، نه ماهی می‌گرفتیم. برای همین تنگ نداشتیم. انداختمش توی پارچ پلاستیکی سبز. کدر بود. نمی‌شد خوب ماهی را نگاه کنم. هر دو ثانیه یک‌ بار، دست می‌کردم از آب درش می‌آوردم. انقدر بردم و آوردمش و زیر و بیرون آب که دچار ریزش پولک شد. یک لایه‌اش کلاً رفت. بیچهاره گلبهی شده بود. کم کم پوستش هم پر پر شد و آمد روی آب. پدرم دید حیوان بی‌زبان دارد به قتل می‌رسد، بردش ولش کرد توی جوب. یک دفعه‌ی دیگر هم از شانس خوب من و بخت بد حلزون بینوا، یک دانه‌شان را توی پارک پیدا کردم. تصمیم گرفتم حضانت حلزون بی‌سرپرست را به عهده بگیرم. با خودم بردمش خانه. یک سوییت گرم با کاهوی اضافه، رایگان در اختیارش گذاشتم. صبح تا شب یک بند دست می‌کردم توی تخم چشمش. خیلی باحال بود. چشمش سر شاخک‌هایش است؛ تق که می‌زدم رویش، جمعشان می‌کرد. آخر شب انگار از بازی خسته شده بود؛ رفت توی لاکش که بخوابد. هرچه تکانش دادم و انگولک کردم درنیامد که نیامد. از تلویزیون شنیده بودم که حلزون‌ها به خواب زمستانی می‌روند. نگران شدم. رفتم از توی آشپزخانه دوتا سیخ چوبی جوجه آوردم. سیخ‌هایی که هیچ‌وقت توی تانه، ی ما کارکرد خاصی نداشت. انگار مادرم فقط و فقط جهت ادا بازی خریده بودشان. سیخ را آرام بردم تو ولی حلزون بیدار نشد. یک لحظه کنترل اعصاب و روانم را از دست دادم و با آن دوتا سیخ، لاک حلزون بدبخت را شکستم، جر دادم، دریدم اصلا! آن روز موفق نشدم بیدارش کنم ولی برای اولین بار قلب حلزون را دیدم. البته مطمئن نیستم که قلب بوده باشد ولی یک جایش بود دیگر. یک جایی که شماها ندیده‌اید و من دیده‌ام. اصلا‌ً این ساواکی‌گری ریشه در کودکی من داشته. خواهرم این را برایم تعریف کرده بود. هر روز صبح می‌رفتم دست می‌کردم توی باغچه و کرم‌خاکی‌ها دور انگشتم حلقه می‌زدند. من هم می‌بردم می‌انداختم‌شان توی دهن مرغ‌هایمان. خلاصه که شاید من به خاطر قطع ارتباطم با اطرافیان، حق‌الناسی گردنم نباشد اما تا دلتان بخواهد، حق‌الحیوان به گردنم است. ممنون می‌شوم بعد از مرگم ازشان حلالیت بگیرید. آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿
شخصیت تاریخی مورد علاقه من (۲) *اساسینز کرید* ده دوازده ساله بودم که می‌نشستم بازی اساسینز کرید را نگاه می‌کردم. لازم نبود خودم بازی کنم همینکه یکی بازی می‌کرد و من نگاه می‌کردم کافی بود. یک روز پسرداییم نشست و سیر تا پیاز بازی را برایم تعریف کرد. « ببین اینا یه گروه آدمکشی یا همون تروریستن. اسمشون حشاشین بوده. نگاه، الان ماجرا توی اورشلیم قدیمه. مأموریت می‌گیری از این رییسه بعد می‌ری اون آدمه رو می‌کشی. دستش رو نگاه، به ساعدش یه تیغ وصله انگشت وسطش رو هم بریده که جلوی تیغه نباشه. با اینا یهو می‌زنی به یارو.» چشم‌هایم برق زد. عجب بازی‌ای بود! لامصب‌ها دیوار راست را هم بالا می‌رفتند. چند وقت بعد طبق عادتم توی اینترنت« نشانه‌های فراماسونری در فیلم و بازی‌ها» را جست‌و‌جو کردم. دیدم ای دل غافل، سازنده‌های از خدا بی‌خبر اساسینز، روی لباس‌های آن آدمکش‌ها، کلمه‌ی علی را جای‌گذاری کرده بودند. به رگ شیعی من هم برخورد و تماشای بازی را بر خودم حرام کردم. گذشت تا ده سال بعد. با شوهرم آمدیم قم که خانه را رنگ و تر و تمیز کنیم. دلم با زندگی در قم، صاف نبود. افسرده شده بودم. بیزار شدم از هرچه رنگ و اسباب‌‌کشی‌ای. شوهرم خواست دلم را به دست بیاورد. گشت و نزدیک‌ترین کتاب‌خانه را به خانه پیدا کرد. سریع عضوم کرد. انگار دنیا را به من داده بود. چون در خانه ماندنی نبودیم و قرار بود بعد از رنگ‌کاری برگردیم فقط یک کتاب برداشتم.« حسن صباح خدای الموت» هیچی دیگر شوهر بنده خدایم دست تنها، کل خانه را رنگ کرد. برای همین هم بیست روزی آنجا ماندنی شدیم. من از کتاب کنده نمی‌شدم. جوری عاشق نبوغ حسن صباح شده بودم که بیا و ببین. کیف کرده بودم که گروه حشاشین در قزوین بودند و البته برگ‌هایم خزان شد وقتی فهمیدم نیمچه شیعه بودند( اسماعیلی بودن). حسن صباح گروهی ساخت که اگر به هر کدامشان دستور می‌داد خودشان را بکشند، می‌کشتند. چه ترورهایی کردند! حسن صباح برای پیروانش بهشت دروغینی ساخت که قفلش با حشیش و اجازه‌ی خود حسن باز می‌شد. پیشنهاد می‌کنم حتماً کتابش را بخوانید ویدیو را هم ببینید. آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿