.
*حقالحیوان*
شش سالم بود. مدرسه بهمان نفری یک دانه ماهی قرمز داد. دم عید بود. میخواستند با یک ماهی فزرتی، هزار صفحه پیک را از دلمان دربیاورند.
از ذوق، کل مسیر را جست و خیزکنان برگشتم خانه. وقتی رسیدم دیگر ماهی بیچاره اسهال گرفته بود.
ما هیچوقت نه هفتسین میچیدیم، نه ماهی میگرفتیم. برای همین تنگ نداشتیم. انداختمش توی پارچ پلاستیکی سبز. کدر بود. نمیشد خوب ماهی را نگاه کنم. هر دو ثانیه یک بار، دست میکردم از آب درش میآوردم. انقدر بردم و آوردمش و زیر و بیرون آب که دچار ریزش پولک شد.
یک لایهاش کلاً رفت. بیچهاره گلبهی شده بود. کم کم پوستش هم پر پر شد و آمد روی آب. پدرم دید حیوان بیزبان دارد به قتل میرسد، بردش ولش کرد توی جوب.
یک دفعهی دیگر هم از شانس خوب من و بخت بد حلزون بینوا، یک دانهشان را توی پارک پیدا کردم.
تصمیم گرفتم حضانت حلزون بیسرپرست را به عهده بگیرم. با خودم بردمش خانه. یک سوییت گرم با کاهوی اضافه، رایگان در اختیارش گذاشتم. صبح تا شب یک بند دست میکردم توی تخم چشمش. خیلی باحال بود. چشمش سر شاخکهایش است؛ تق که میزدم رویش، جمعشان میکرد.
آخر شب انگار از بازی خسته شده بود؛ رفت توی لاکش که بخوابد. هرچه تکانش دادم و انگولک کردم درنیامد که نیامد. از تلویزیون شنیده بودم که حلزونها به خواب زمستانی میروند. نگران شدم. رفتم از توی آشپزخانه دوتا سیخ چوبی جوجه آوردم. سیخهایی که هیچوقت توی تانه، ی ما کارکرد خاصی نداشت. انگار مادرم فقط و فقط جهت ادا بازی خریده بودشان.
سیخ را آرام بردم تو ولی حلزون بیدار نشد. یک لحظه کنترل اعصاب و روانم را از دست دادم و با آن دوتا سیخ، لاک حلزون بدبخت را شکستم، جر دادم، دریدم اصلا!
آن روز موفق نشدم بیدارش کنم ولی برای اولین بار قلب حلزون را دیدم. البته مطمئن نیستم که قلب بوده باشد ولی یک جایش بود دیگر.
یک جایی که شماها ندیدهاید و من دیدهام.
اصلاً این ساواکیگری ریشه در کودکی من داشته. خواهرم این را برایم تعریف کرده بود. هر روز صبح میرفتم دست میکردم توی باغچه و کرمخاکیها دور انگشتم حلقه میزدند. من هم میبردم میانداختمشان توی دهن مرغهایمان.
خلاصه که شاید من به خاطر قطع ارتباطم با اطرافیان، حقالناسی گردنم نباشد اما تا دلتان بخواهد، حقالحیوان به گردنم است.
ممنون میشوم بعد از مرگم ازشان حلالیت بگیرید.
#ورق_روایت
#ورق_کاهی
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
شخصیت تاریخی مورد علاقه من (۲)
*اساسینز کرید*
ده دوازده ساله بودم که مینشستم بازی اساسینز کرید را نگاه میکردم. لازم نبود خودم بازی کنم همینکه یکی بازی میکرد و من نگاه میکردم کافی بود. یک روز پسرداییم نشست و سیر تا پیاز بازی را برایم تعریف کرد.
« ببین اینا یه گروه آدمکشی یا همون تروریستن. اسمشون حشاشین بوده. نگاه، الان ماجرا توی اورشلیم قدیمه. مأموریت میگیری از این رییسه بعد میری اون آدمه رو میکشی.
دستش رو نگاه، به ساعدش یه تیغ وصله انگشت وسطش رو هم بریده که جلوی تیغه نباشه. با اینا یهو میزنی به یارو.»
چشمهایم برق زد. عجب بازیای بود!
لامصبها دیوار راست را هم بالا میرفتند.
چند وقت بعد طبق عادتم توی اینترنت« نشانههای فراماسونری در فیلم و بازیها» را جستوجو کردم. دیدم ای دل غافل، سازندههای از خدا بیخبر اساسینز، روی لباسهای آن آدمکشها، کلمهی علی را جایگذاری کرده بودند. به رگ شیعی من هم برخورد و تماشای بازی را بر خودم حرام کردم.
گذشت تا ده سال بعد.
با شوهرم آمدیم قم که خانه را رنگ و تر و تمیز کنیم.
دلم با زندگی در قم، صاف نبود. افسرده شده بودم. بیزار شدم از هرچه رنگ و اسبابکشیای.
شوهرم خواست دلم را به دست بیاورد. گشت و نزدیکترین کتابخانه را به خانه پیدا کرد. سریع عضوم کرد. انگار دنیا را به من داده بود.
چون در خانه ماندنی نبودیم و قرار بود بعد از رنگکاری برگردیم فقط یک کتاب برداشتم.« حسن صباح خدای الموت»
هیچی دیگر شوهر بنده خدایم دست تنها، کل خانه را رنگ کرد. برای همین هم بیست روزی آنجا ماندنی شدیم.
من از کتاب کنده نمیشدم.
جوری عاشق نبوغ حسن صباح شده بودم که بیا و ببین. کیف کرده بودم که گروه حشاشین در قزوین بودند و البته برگهایم خزان شد وقتی فهمیدم نیمچه شیعه بودند( اسماعیلی بودن).
حسن صباح گروهی ساخت که اگر به هر کدامشان دستور میداد خودشان را بکشند، میکشتند. چه ترورهایی کردند! حسن صباح برای پیروانش بهشت دروغینی ساخت که قفلش با حشیش و اجازهی خود حسن باز میشد.
پیشنهاد میکنم حتماً کتابش را بخوانید ویدیو را هم ببینید.
#ورق_روایت
#ورق_کاهی
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
صدای مداح بلند شد:« فقط حیدر امیرالمؤمنین است...»
مردها مچ دستشان را چسبیدن و بالا آوردند. چقدر زیبا بود. آن نماد برای ما غریبه نبود. به مرحمت غیرت و ارادت شیعیان، برای دنیا هم، دیگر غریب نیست.
دوشنبه سوم آذر