eitaa logo
ورق کاهی(سعیده مظفری)
10 دنبال‌کننده
115 عکس
5 ویدیو
1 فایل
یادداشت های من ارتباط با من @kermeketabam
مشاهده در ایتا
دانلود
. صدای مداح بلند شد:« فقط حیدر امیرالمؤمنین است...» مردها مچ دست‌شان را چسبیدن و بالا آوردند. چقدر زیبا بود. آن نماد برای ما غریبه نبود. به مرحمت غیرت و ارادت شیعیان، برای دنیا هم، دیگر غریب نیست. دوشنبه سوم آذر
. یادم آمد که مردها جور دیگری برای مادر عزا می‌گیرند.
. *کتاب‌هایی که توی آبان خوندم* *۱- روزنامه‌ پاکستان/ سید امیر سادات موسوی( متوجه شدین سیده یا بیشتر بگه؟)* روزنامه پاکستان، سفرنامه‌ی همین آقای سید، به پاکستان است. فکر کنم هشتاد صفحه بیشتر نیست. این کتاب از یادگاری‌های رویداد قلمه‌ بود. از موقعی که گرفتمش دل توی دلم نبود که زودتر شروعش کنم. آخرش هم طاقت نیاوردم و توی راه شاهرود_سمنان خواندمش. پیرو اینکه قبلاً هم گفته بودم حافظه‌ی افتضاحی دارم، باید اضافه کنم که الان هم چیزی از کتاب یادم نیست. بروید بخوانید خیلی قشنگ است. این کتاب، چراغ سفرنامه‌خوانی را در من روشن کرد. باعث شد این ماه سه تا سفرنامه‌ی دیگر هم بخوانم. *۲- ابوی فدوی/ احمد ملکوتی‌خواه* این کتاب را هم به پیشنهاد آقای محسن فراهانی، خواندم.( کلاً قلمه پر از برکت بود.) ابوی فدوی، چند روایت کوتاه طنز پدر و پسری است. انگار گل پدر ایرانی را خدا یک جور سرشته. وگرنه این همه شباهت پدر این نویسنده بنده خدا به پدرم قابل درک نیست! این روایت‌ها ضمن کتمان نکردن حقایق و نشان دادن چهره‌ی واقعی پدرها، احترام‌شان را هم حفظ کرده. *۳- نمایشنامه نجیب خانه روشن شهر/ برتولت برشت* با خودم قرار گذاشته‌ام ماهی یک نمایشنامه را بخوانم. این را از روی اسم نویسنده و حجم کمش انتخاب کردم. چون دوتا کتاب سخت خوان می‌خواندم و واقعاً به استراحت میانش محتاج بودم. خیلی خوشم نیامد. بعد با خودم گفتم ای کاش یک نمایشنامه‌ی قطورتر ولی قشنگ‌تر انتخاب می‌کردم. ماجرا درباره‌ی مردی بود که از یک خانه‌ی خاک‌برسری پرتش کردند بیرون. این هم لجش گرفت و توی همان خیابان یک موزه‌ی آسیب‌های خانه‌های خاک‌برسری راه انداخت. حالا اینکه بقیه‌اش چه شد را می‌توانید بخوانید یا نخوانید. من خیلی حال نکردم ولی پیام و مفهوم خوبی داشت. *۴- طنزنویسی از زبان طنزنویسان/ نسیم عرب امیری* این هم از یادگاری‌های قلمه‌ست. کتاب مفیدی بود با بخش‌های مختلف مثل نثر طنز، شعر طنز، طنز کودک و نوجوان، طنز رادیویی و تلویزیونی و... راهنمای جامعی‌ست برای کسی که طنزنویسی را دوست داشته باشد. *۵- جانستان کابلستان/ رضا امیرخانی* جانستان کابلستان دومین سفرنامه‌ای بود که این ماه خواندم. دروغ چرا، دو تا سفرنامه‌ی امیرخانی را بیشتر از دوتا رمانی که ازش خواندم؛ دوست دارم. جانستان کابلستان سفر یکهویی امیرخانی و خانواده‌اش را به افغانستان روایت می‌کند. این باعث می‌شد از یک طرف محو مطالب جذاب کتاب شوم. از طرف دیگر هم خدا را شکر کردم شوهر من از این حرکات ضایع نمی‌زند و سفر یکهویی توی پاچه‌مان نمی‌کند. هیچ دید خاصی به افغانستان نداشتم که این کتاب عوضش کند. خواندمش و آن یک دیدگاه جذاب نوساز برایم آورد. خلاصه که خواص بسیار داشت این کتاب. حتماً بخوانید. *۶- کتاب صوتی ژرمینال/ امیل زولا* شاید بگویید که« مگه اسکلی چیزی هستی که این کتاب رو به جای خوندن گوش کردی؟!» هر چه دوست دارید بگویید. اما من هیچ‌ وقت نمی‌توانستم کتاب ژرمینال را تا ته بخوانم. همین‌طور هم که گوش می‌کردم، به خاطر توصیفات و توضیحات اوایل کتاب خیلی اذیت بودم. دوست داشتم یک کتاب از امیل زولا را مطالعه کرده باشم. نه اینکه فکر کنین خوشم نیامده. خیلی هم قشنگ و کامل بود منتها یک جاهایی زیادی کامل بود. داستان راجع‌ به کارگران معدنی بود که روز به روز اوضاعشان افتضاح‌تر می‌شد. دیگر نان برای خوردن نداشتند که تصمیم به شورش و اعتصاب می‌گیرند. به این توضیح دم دستی و بی‌خود اکتفا نکنین حتماً بخوانید یا گوش کنید. *۷- رونوشت، بدون اصل/ نادر ابراهیمی* مجموعه‌ داستان کوتاهی که حقیقتاً برایم شیرین بود. معمولاً وقتی مجموعه داستان می‌خوانی، فقط از یکی دو تا داستان خوشت می‌آید. این را بخوانید و از تک تک داستان‌هایش لذت ببرید. *۸- ترس و لرز/ غلامحسین ساعدی * اولین کتابی بود که از غلامحسین ساعدی خواندم. رفت توی فهرست کتاب‌های عجیب و غریبی که تا حالا خواند‌ه‌ام. داستان‌ حول محور مردم یک ده توی جزیره بود. از خواندنش لذت بردم. *۹- کتاب صوتی آپارتمان پنج سویم/ مینه سوئوت* این کتاب را به پیشنهاد یک بلاگر کتاب خواندم. دو تا بلاگر یک ویدیو درست کرده بودند که بهترین کتاب‌ها و بدترین کتاب‌های هر انتشارات را معرفی کنند. اولش که یکی‌شان اظهار نفرت نسبت به کارهای نادر ابراهیمی کرد. با خودم گفتم سلیقه است دیگر حتماً که نباید همه یک چیز دوست داشته باشند. خلاصه که آن یکی دیگر از بین کتاب‌های نشر افق، آپارتمان پنج سویم را معرفی کرد. کارهای امیرخانی نه، رمان‌های کلاسیک نه، آپارتمان پنج سویم. من هم گوشش کردم. انصافاً جذاب هم بود ولی از همه، ی کارهای انتشارلت افق بهتر نبود. رمان ترکی درباره‌ی یک آپارتمان پنج طبقه‌ی مخوف و تسخیر شده‌ست یک جورهایی. قشنگ بود کوتاه و سرگرم کننده. *۱٠- خال سیاه عربی/ حامد عسگری*
این هم که معروف است. سفرنامه‌ی حج یکهویی حامد عسگری‌ست. پیش‌داوری کردم که... این کتاب الکی معروف شده ولی الحق و الانصاف خیلی دلنشین و زیبا بود. خواندنش را حتماً توصیه می‌کنم. هر چند که فکر می‌کنم من آخرین کسی بودم که آن را نخوانده بود. *۱۱- عزاداران بیل/ غلامحسین ساعدی * این را به پیشنهاد دوستم خواندم. قالب همان قالب ترس و لرز بود. اما اگر از من بپرسید، ترس و لرز قشنگ‌تر بود. *۱۲- سباستین(سفرنامه باکو)/ منصور ضابطیان* هنوز تا نیمه نخوانده بودم که باز کتاب را قضاوت کردم و به نظرم آمد که چرت است. اشتباه کردم. واقعاً دوستش داشتم و پیشنهاد می‌کنم بخوانید کم‌تر کسی بلند می‌شود می‌رود باکو. دیگر از این سفرنامه‌ها گیرتان نمی‌آید. هر کم و کاستی هم که باشد، خواندنش بهتر از نخواندنش است. این هم کم حجم است خیال‌تان راحت. شوهرم از من پرسید کدوم‌‌ها بهتر بود. از بین سفرنامه‌ها، جانستان کابلستان از بین رمان و داستان هم ژرمینال را از بقیه دوست‌تر داشتم. آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿
. *نمایش بهشت و جهنم* برق‌ها را خاموش کردیم. شال سفید را روی شانه، های پسرداییم انداختیم، تماشاگرها را با تهدید ساکت کردیم. آماده‌ی اجرای نمایش شدیم. از تفریحات ناسالم من و دختر خاله و پسرداییم، اجرای نمایش اجباری برای بزرگ‌ترها بود. من همیشه نقش منفی و کارگردانی نمایش را به عهده داشتم. نقش اصلی برای دخترخاله‌ام و فرعی‌جات و نقش‌های بچه مثبت، برای پسر داییم بود. نمایش بهشت و جهنم هم ماحصل تماشای یک نمایش مذهبی در فاطمیه بود. بعد از آن، من و دخترخاله‌ام احساس تکلیف کردیم. باید با یک نمایش تکان‌دهنده، اسلام و مسلمین را نجات می‌دادیم. من شیطان بودم. دخترخاله‌ام بنده‌ی در برزخ گیر کرده و پسردایی، فرشته مقرب. مسئولیت ساکت کردن جمع هم همیشه با من بود. بی‌اعصاب‌ترین عضو فامیل. کافی بود در آن تاریکی جیک کسی در بیاید، یا خدایی نکرده بهمان بخندد، آن وقت با پاشنه می‌رفتم توی طحال‌شان. نمایش شروع شد. ملیکا ( دختر خاله) در تاریکی و مه برزخ دنبال یک چکه آب می‌گشت. عین ماهی آب آب می‌کرد و الکی دور خودش می‌چرخید. اینجا، من یوهاهاها کنان و بال بال‌زنان وارد صحنه شدم. بیچاره بزرگ‌ترها، از بس جلوی خنده‌شان را گرفتند دچار شکم پارگی خفیف شدند. از جمع‌شان صدای سین‌های تشدید دار و خخخ و تخخ و پوخخ به گوش می‌رسید. « یوهاهاهاها، تشنه‌ای بدبخت؟ تشنه‌ای مفلوک؟ تشنه‌ای ملعون؟» «آری، آری، من خیلی تشنه‌ام همی.» خدا خودش خانواده‌هایمان را از خطر جر خوردگی نجات داد. « الان یه یارویی می‌آد ازت می‌پرسه خالقت کیه. اگه بـگی شیطان، از اون چشمه سیرابت می‌کنم.» همانطور که من بال بال‌زنان می‌رفتم گوشه‌ی صحنه، علی فرشته، آمد تو. « ای بنده، بگو خالق تو کیست؟ الله یا شیطان؟» (سوال در حد: مامانت رو بیشتر دوست داری یا شوهر عمه‌ت رو..) در این هنگام، جهت ایجاد وسوسه، با یک لیوان آب، بندری می‌زدم.« بگو شیطان. شیطان،... شیطان یوهاهاهاهاهاهاها هاهاها و همین ‌طور هاهاهای دیگر.» بنده‌ی اسکل خدا هم گفت شیطان. الوعده وفا، آن یک لیوان را دادم بهش. نمی‌دانست آب نیست. گدازه‌های جهنمی را ریخت توی حلقش. صدای آه و ناله‌ی ملیکا سوخته بلند شد. علی فرشته هم خاک‌بر سرت گویان از صحنه خارج شد. یوهاهاهاهاهاهاها با شلاق بنده‌ی‌ اسکل را به جهنم هدایت کردم. یوهاهاهاهاهاهاها داشت همه‌جایش برشته می‌شد که از خواب پرید. حتماً از این پایان نولان گونه‌ای که نوشتم برگ‌های‌تان ریخته. بله، همه‌اش خواب بود. آخر نمایش، خودمان را برای ننه بابا هایمان، معرفی کردیم. به هرحال حجم گریم زیاد بود ممکن بود نشناسندمان. « به نام خدا، ملیکا مظفری هستم در نقش بنده‌ی خطاکار.» « به نام خدا، علی مظفری هستم در نقش فرشته.» « به نام خدا، سعیده مظفری هستم در نقش شیطان. یوهاهاهاهاهاهاها» یکهو دیدم از گوشه‌ی سالن نوری می‌آید. فکر کردم از طرف درگاه الهی کارمان مقبول افتاده و علی فرشته‌ای چیزی برایمان فرستاده. نه، شوهر خاله‌ام از غفلت من سواستفاده کرده بود و داشت یواشکی وسط نمایش ما بیست و سی نگاه می‌کرد. همین‌جا روایتم را تمام می‌کنم. دهنم را بسته نگه می‌دارم و از جهنمی که واقعاً به پا کردم چیزی نمی‌گویم. آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿