eitaa logo
ورق کاهی(سعیده مظفری)
10 دنبال‌کننده
115 عکس
5 ویدیو
1 فایل
یادداشت های من ارتباط با من @kermeketabam
مشاهده در ایتا
دانلود
. *کتاب‌هایی که توی آبان خوندم* *۱- روزنامه‌ پاکستان/ سید امیر سادات موسوی( متوجه شدین سیده یا بیشتر بگه؟)* روزنامه پاکستان، سفرنامه‌ی همین آقای سید، به پاکستان است. فکر کنم هشتاد صفحه بیشتر نیست. این کتاب از یادگاری‌های رویداد قلمه‌ بود. از موقعی که گرفتمش دل توی دلم نبود که زودتر شروعش کنم. آخرش هم طاقت نیاوردم و توی راه شاهرود_سمنان خواندمش. پیرو اینکه قبلاً هم گفته بودم حافظه‌ی افتضاحی دارم، باید اضافه کنم که الان هم چیزی از کتاب یادم نیست. بروید بخوانید خیلی قشنگ است. این کتاب، چراغ سفرنامه‌خوانی را در من روشن کرد. باعث شد این ماه سه تا سفرنامه‌ی دیگر هم بخوانم. *۲- ابوی فدوی/ احمد ملکوتی‌خواه* این کتاب را هم به پیشنهاد آقای محسن فراهانی، خواندم.( کلاً قلمه پر از برکت بود.) ابوی فدوی، چند روایت کوتاه طنز پدر و پسری است. انگار گل پدر ایرانی را خدا یک جور سرشته. وگرنه این همه شباهت پدر این نویسنده بنده خدا به پدرم قابل درک نیست! این روایت‌ها ضمن کتمان نکردن حقایق و نشان دادن چهره‌ی واقعی پدرها، احترام‌شان را هم حفظ کرده. *۳- نمایشنامه نجیب خانه روشن شهر/ برتولت برشت* با خودم قرار گذاشته‌ام ماهی یک نمایشنامه را بخوانم. این را از روی اسم نویسنده و حجم کمش انتخاب کردم. چون دوتا کتاب سخت خوان می‌خواندم و واقعاً به استراحت میانش محتاج بودم. خیلی خوشم نیامد. بعد با خودم گفتم ای کاش یک نمایشنامه‌ی قطورتر ولی قشنگ‌تر انتخاب می‌کردم. ماجرا درباره‌ی مردی بود که از یک خانه‌ی خاک‌برسری پرتش کردند بیرون. این هم لجش گرفت و توی همان خیابان یک موزه‌ی آسیب‌های خانه‌های خاک‌برسری راه انداخت. حالا اینکه بقیه‌اش چه شد را می‌توانید بخوانید یا نخوانید. من خیلی حال نکردم ولی پیام و مفهوم خوبی داشت. *۴- طنزنویسی از زبان طنزنویسان/ نسیم عرب امیری* این هم از یادگاری‌های قلمه‌ست. کتاب مفیدی بود با بخش‌های مختلف مثل نثر طنز، شعر طنز، طنز کودک و نوجوان، طنز رادیویی و تلویزیونی و... راهنمای جامعی‌ست برای کسی که طنزنویسی را دوست داشته باشد. *۵- جانستان کابلستان/ رضا امیرخانی* جانستان کابلستان دومین سفرنامه‌ای بود که این ماه خواندم. دروغ چرا، دو تا سفرنامه‌ی امیرخانی را بیشتر از دوتا رمانی که ازش خواندم؛ دوست دارم. جانستان کابلستان سفر یکهویی امیرخانی و خانواده‌اش را به افغانستان روایت می‌کند. این باعث می‌شد از یک طرف محو مطالب جذاب کتاب شوم. از طرف دیگر هم خدا را شکر کردم شوهر من از این حرکات ضایع نمی‌زند و سفر یکهویی توی پاچه‌مان نمی‌کند. هیچ دید خاصی به افغانستان نداشتم که این کتاب عوضش کند. خواندمش و آن یک دیدگاه جذاب نوساز برایم آورد. خلاصه که خواص بسیار داشت این کتاب. حتماً بخوانید. *۶- کتاب صوتی ژرمینال/ امیل زولا* شاید بگویید که« مگه اسکلی چیزی هستی که این کتاب رو به جای خوندن گوش کردی؟!» هر چه دوست دارید بگویید. اما من هیچ‌ وقت نمی‌توانستم کتاب ژرمینال را تا ته بخوانم. همین‌طور هم که گوش می‌کردم، به خاطر توصیفات و توضیحات اوایل کتاب خیلی اذیت بودم. دوست داشتم یک کتاب از امیل زولا را مطالعه کرده باشم. نه اینکه فکر کنین خوشم نیامده. خیلی هم قشنگ و کامل بود منتها یک جاهایی زیادی کامل بود. داستان راجع‌ به کارگران معدنی بود که روز به روز اوضاعشان افتضاح‌تر می‌شد. دیگر نان برای خوردن نداشتند که تصمیم به شورش و اعتصاب می‌گیرند. به این توضیح دم دستی و بی‌خود اکتفا نکنین حتماً بخوانید یا گوش کنید. *۷- رونوشت، بدون اصل/ نادر ابراهیمی* مجموعه‌ داستان کوتاهی که حقیقتاً برایم شیرین بود. معمولاً وقتی مجموعه داستان می‌خوانی، فقط از یکی دو تا داستان خوشت می‌آید. این را بخوانید و از تک تک داستان‌هایش لذت ببرید. *۸- ترس و لرز/ غلامحسین ساعدی * اولین کتابی بود که از غلامحسین ساعدی خواندم. رفت توی فهرست کتاب‌های عجیب و غریبی که تا حالا خواند‌ه‌ام. داستان‌ حول محور مردم یک ده توی جزیره بود. از خواندنش لذت بردم. *۹- کتاب صوتی آپارتمان پنج سویم/ مینه سوئوت* این کتاب را به پیشنهاد یک بلاگر کتاب خواندم. دو تا بلاگر یک ویدیو درست کرده بودند که بهترین کتاب‌ها و بدترین کتاب‌های هر انتشارات را معرفی کنند. اولش که یکی‌شان اظهار نفرت نسبت به کارهای نادر ابراهیمی کرد. با خودم گفتم سلیقه است دیگر حتماً که نباید همه یک چیز دوست داشته باشند. خلاصه که آن یکی دیگر از بین کتاب‌های نشر افق، آپارتمان پنج سویم را معرفی کرد. کارهای امیرخانی نه، رمان‌های کلاسیک نه، آپارتمان پنج سویم. من هم گوشش کردم. انصافاً جذاب هم بود ولی از همه، ی کارهای انتشارلت افق بهتر نبود. رمان ترکی درباره‌ی یک آپارتمان پنج طبقه‌ی مخوف و تسخیر شده‌ست یک جورهایی. قشنگ بود کوتاه و سرگرم کننده. *۱٠- خال سیاه عربی/ حامد عسگری*
این هم که معروف است. سفرنامه‌ی حج یکهویی حامد عسگری‌ست. پیش‌داوری کردم که... این کتاب الکی معروف شده ولی الحق و الانصاف خیلی دلنشین و زیبا بود. خواندنش را حتماً توصیه می‌کنم. هر چند که فکر می‌کنم من آخرین کسی بودم که آن را نخوانده بود. *۱۱- عزاداران بیل/ غلامحسین ساعدی * این را به پیشنهاد دوستم خواندم. قالب همان قالب ترس و لرز بود. اما اگر از من بپرسید، ترس و لرز قشنگ‌تر بود. *۱۲- سباستین(سفرنامه باکو)/ منصور ضابطیان* هنوز تا نیمه نخوانده بودم که باز کتاب را قضاوت کردم و به نظرم آمد که چرت است. اشتباه کردم. واقعاً دوستش داشتم و پیشنهاد می‌کنم بخوانید کم‌تر کسی بلند می‌شود می‌رود باکو. دیگر از این سفرنامه‌ها گیرتان نمی‌آید. هر کم و کاستی هم که باشد، خواندنش بهتر از نخواندنش است. این هم کم حجم است خیال‌تان راحت. شوهرم از من پرسید کدوم‌‌ها بهتر بود. از بین سفرنامه‌ها، جانستان کابلستان از بین رمان و داستان هم ژرمینال را از بقیه دوست‌تر داشتم. آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿
. *نمایش بهشت و جهنم* برق‌ها را خاموش کردیم. شال سفید را روی شانه، های پسرداییم انداختیم، تماشاگرها را با تهدید ساکت کردیم. آماده‌ی اجرای نمایش شدیم. از تفریحات ناسالم من و دختر خاله و پسرداییم، اجرای نمایش اجباری برای بزرگ‌ترها بود. من همیشه نقش منفی و کارگردانی نمایش را به عهده داشتم. نقش اصلی برای دخترخاله‌ام و فرعی‌جات و نقش‌های بچه مثبت، برای پسر داییم بود. نمایش بهشت و جهنم هم ماحصل تماشای یک نمایش مذهبی در فاطمیه بود. بعد از آن، من و دخترخاله‌ام احساس تکلیف کردیم. باید با یک نمایش تکان‌دهنده، اسلام و مسلمین را نجات می‌دادیم. من شیطان بودم. دخترخاله‌ام بنده‌ی در برزخ گیر کرده و پسردایی، فرشته مقرب. مسئولیت ساکت کردن جمع هم همیشه با من بود. بی‌اعصاب‌ترین عضو فامیل. کافی بود در آن تاریکی جیک کسی در بیاید، یا خدایی نکرده بهمان بخندد، آن وقت با پاشنه می‌رفتم توی طحال‌شان. نمایش شروع شد. ملیکا ( دختر خاله) در تاریکی و مه برزخ دنبال یک چکه آب می‌گشت. عین ماهی آب آب می‌کرد و الکی دور خودش می‌چرخید. اینجا، من یوهاهاها کنان و بال بال‌زنان وارد صحنه شدم. بیچاره بزرگ‌ترها، از بس جلوی خنده‌شان را گرفتند دچار شکم پارگی خفیف شدند. از جمع‌شان صدای سین‌های تشدید دار و خخخ و تخخ و پوخخ به گوش می‌رسید. « یوهاهاهاها، تشنه‌ای بدبخت؟ تشنه‌ای مفلوک؟ تشنه‌ای ملعون؟» «آری، آری، من خیلی تشنه‌ام همی.» خدا خودش خانواده‌هایمان را از خطر جر خوردگی نجات داد. « الان یه یارویی می‌آد ازت می‌پرسه خالقت کیه. اگه بـگی شیطان، از اون چشمه سیرابت می‌کنم.» همانطور که من بال بال‌زنان می‌رفتم گوشه‌ی صحنه، علی فرشته، آمد تو. « ای بنده، بگو خالق تو کیست؟ الله یا شیطان؟» (سوال در حد: مامانت رو بیشتر دوست داری یا شوهر عمه‌ت رو..) در این هنگام، جهت ایجاد وسوسه، با یک لیوان آب، بندری می‌زدم.« بگو شیطان. شیطان،... شیطان یوهاهاهاهاهاهاها هاهاها و همین ‌طور هاهاهای دیگر.» بنده‌ی اسکل خدا هم گفت شیطان. الوعده وفا، آن یک لیوان را دادم بهش. نمی‌دانست آب نیست. گدازه‌های جهنمی را ریخت توی حلقش. صدای آه و ناله‌ی ملیکا سوخته بلند شد. علی فرشته هم خاک‌بر سرت گویان از صحنه خارج شد. یوهاهاهاهاهاهاها با شلاق بنده‌ی‌ اسکل را به جهنم هدایت کردم. یوهاهاهاهاهاهاها داشت همه‌جایش برشته می‌شد که از خواب پرید. حتماً از این پایان نولان گونه‌ای که نوشتم برگ‌های‌تان ریخته. بله، همه‌اش خواب بود. آخر نمایش، خودمان را برای ننه بابا هایمان، معرفی کردیم. به هرحال حجم گریم زیاد بود ممکن بود نشناسندمان. « به نام خدا، ملیکا مظفری هستم در نقش بنده‌ی خطاکار.» « به نام خدا، علی مظفری هستم در نقش فرشته.» « به نام خدا، سعیده مظفری هستم در نقش شیطان. یوهاهاهاهاهاهاها» یکهو دیدم از گوشه‌ی سالن نوری می‌آید. فکر کردم از طرف درگاه الهی کارمان مقبول افتاده و علی فرشته‌ای چیزی برایمان فرستاده. نه، شوهر خاله‌ام از غفلت من سواستفاده کرده بود و داشت یواشکی وسط نمایش ما بیست و سی نگاه می‌کرد. همین‌جا روایتم را تمام می‌کنم. دهنم را بسته نگه می‌دارم و از جهنمی که واقعاً به پا کردم چیزی نمی‌گویم. آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿
. *هشدار بیست آذر* بیستم آذر! و تو چه می‌دانی بیستم آذر چیست و چقدر به تو نزدیک است. شاخ و شانه‌هایم را برای شوهرم از قبل کشیده‌ام. الان وظیفه‌ی خودم می‌بینم که در جهت منافع خواهران دینی‌ام و سلامت و بقای برادرانم، روز تولد حضرت مادر را یادآوری کنم. تا آنجایی که مربوط به حضرت زهراست که همه‌اش خیر و خوشی‌ست؛ امان از وقتی که این روز با ما زن‌های زمینی و معمولی پیوند می‌خورد! تازه آنجا خطر آغاز می‌شود. اما این حرف‌ها به مرد‌ها نیامده. مردها همین‌ که یک روز روی اعصاب نروند، حرف نزنند، راه نروند، نفس نکشند، ما زن‌ها را کفایت است. البته یک راه ساده هم هست. اگر مثل بچه‌ی آدم یک هدیه آماده کنید، هرچند کوچک، ما زن‌ها خودمان اتوماتیک‌وار، شما را سوپرمن می‌بینیم. اخلاق‌های گندتان را هم فدای یک تکه از آن کاغذ کادوی گل گلی می‌کنیم. همیشه از کسانی که هیچ چیز مورد علاقه‌ای ندارند بدم می‌آید. اگر همسر و مادرتان این مدلی‌ست یک چیزی بگیرید که لازم داشته باشد. اگر کیف خوشگل ندارد، کیف بگیرید. کفشش پاره شده کفش بگیرید. اما اگر عاشق لباس است برایش مجسمه نگیرید. اگر کتاب دوست دارد برایش روسری نخرید. اگر جواهرات و لوازم آرایشی دوست دارد برایش کتاب نگیرید. اگررررر شکمواند برایشان گل نخرید. گل خوردنی نیست. باتشکر آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿
. *فاطمه* سوم مادرم بود. دلتنگ، توی حسینیه، بین حدود پانصد زن سیاه‌پوش نشسته‌ بودم. خانم مداح هنوز روضه را شروع نکرده و میکروفون را جلوی دهنش گرفته بود« امشب، شب مادره...» یک چیزی عین زنگ در مغزم صدا کرد.« ای وای، فردا پنجشنبه روز مادره! روز تولد خانم فاطمه زهرا.» به خودم گفتم:« زهرا، نامردیه. به خدا نامردیه. مامانت یه عمر بهت یاد داده که باید تو غم ائمه ناراحت باشی و تو شادی‌هاشون شاد. درسته توی شب به این مبارکی ملت رو جمع کنیم و روضه بخونیم؟!» از خدا کمک خواستم. ولی چطور مجلس سیاه‌پوش عزاداری را می‌بردم سمت شادی؟ یکهو جان به پاهایم ریخت و به دعای مادرم قدرت گرفتم. از جا بلند شدم و میکروفون را از مداح گرفتم. از مادرم گفتم:« مامانم خدابیامرز، همیشه نماز اول وقت می‌خوند...» گفتم از اسراف نکردن‌هایش و مدارا کردن‌هایش با مردم.« همیشه می‌گفت که هیچ‌وقت از کسی گله نکنین شاید اون هم از شما گله‌ای داشته باشه. بخشنده باشین...» حرفم تمام شد.« حالا، امشب شب تولد حضرت زهراست. به ناز قدم‌هاش یه دست بزنین.» بلافاصله محکم کف زدم. بعد از لحظه‌ای مکث، کل جمعیت هم با من دست زدند.« فردا جشنه. روسریای مشکی‌تون رو دربیارین. اصلاً مادر من مشکی دوست نداشت. اگه عقد و مجلس شادی هم دارین، قشنگ برگزار کنین. نشه که کنسل کنین یا یواشکی برگزار کنین.» میکروفون را به مداح برگرداندم.« به جای روضه مولودی بخون بخون بی‌زحمت.» باورم نمی‌شد که با چه سرعتی عزای مادرم تبدیل شد به مجلس شادی اهل بیت. خدا را شکر کردم. فردا اولین شب جمعه‌ی مادرم در عالم دیگر و اولین شب جمعه‌ی ما بدون مادر بود. هیچ‌کدام از ما شش‌تا خواهر مشکی نپوشیدیم. خواهرم توی نوبت خادمی‌اش در حرم مام رضا، همان شب، روسری سفید پوشید. به جای خرما و حلوا هم دونات خیرات کرد. پی‌نوشت: این خاطره‌ی مادربزرگ همسرم بود که مادرش تازگی فوت کرده. این خاطره رو از بین یک ساعت صدای ضبط شده دست‌چین کردم. من فقط سه تا یک ربع دیده بودمش و شناخت خاصی ازش نداشتم. اما مثل اینکه باقیات صالحات معنوی زیاد داشته.(مال و اموال و اینا نه ها) ولی از بین همه‌ی باقیات و صالحاتش به نظرم همین بچه‌هایی که از خودش به جا گذاشته، از همه بهتره. دختر من هم میشه تنها نبیره‌ش. یه فاتحه هم برای فاطمه بادیانی بخونین. آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿
*ترنس‌کشی* از وقتی که یادم می‌آید همیشه و همیشه با هویت خودم درگیر بودم و تلاش می‌کردم حقیقت خودم را بشناسم. به عنوان یک دهه هشتادی با هویت جنسیم هم به‌طور ویژه درگیر بودم. درگیری وقتی بیشتر می‌شد که بقیه هم می‌شدند بنزین روی آتش. کسی دور و برم نبود که ازش نشنیده باشم « سعیده کپی پسراست.» من هم پذیرفتم که من شبیه پسرها‌ام. کلاس نهم بودم. با داییم توی ماشین جلوی مغازه لوازم‌التحریر فرفر و پرپر منتظر بودیم. پسرداییم رفته بود تا وسایل مورد نیاز مدرسه‌اش را بگیرد را بگیرد. با اینکه زیاد با داییم صحبت‌های فلسفی می‌کردیم اما همیشه پیش نمی‌آمد که فقط من و او تنها باشیم. گمانم وسط حرف‌های‌مان از میلم به قوی و مستقل بودن گفته بودم بدون اینکه تعریف کامل و واضحی از آن داشته باشم. یکهو بحث کشید به کوچه‌های تنگ و باریک و تاریک. چون چند سالی گذشته فقط نقل به مضمون می‌کنم. « دخترایی که اخلاق و رفتار مردونه دارن یا پسرایی که مثل دختران می‌تونن برن پیش روانشناس و بعد از معاینه، گواهی بگیرن برای تغییر جنسیت. از دغدغه‌های ذهنی‌ای که داری معلوم می‌شه که به درد چی می‌خوری. مثلا مردایی که اصلا دنبال کار و این چیزا نیستن خب مسئولیت خونه رو هم نمی‌تونن گردن بگیرن. یا زنی که شبیه مرداست چجور مادری می‌خواد بشه؟» آن موقع فقط سر تکان دادم. ولی توی مغزم سیل راه افتاده بود. در ذهنم می‌گذشت:« آره...منم خیلی دوست دارم که قوی باشم. اصلا دوست دارم خانواده به من تکیه کنه. دوست دارم کار کنم. من به درد مادری نمی‌خورم.» اما از یک طرف، من عاشق دختر بودنم بودم. هیچ‌وقت ذره‌ای نارضایتی از مونث بودنم نداشتم. حجابم را دوست داشتم. توی بازی‌های‌مان هم هیچ‌وقت نتوانستم خودم را مرد جا بزنم. اگر قاتل بودم، یک قاتل زن بودم. اگر جبهه بازی هم می‌کردیم باز هم یک زن رزمنده بودم. هرگز مثل بعضی همکلاسی‌ها و دخترهای دور و برم فکر نمی‌کردم ای کاش مرد بودم و مردها اوضاعشان بهتر است. این طرف دلم را که دیدم، حرف‌های داییم به نظرم مسخره آمد. آن شب از خرید که برگشتیم برای مادرم تعریف کردم حرف برادرش را. آن شب برای مادرم با یک خفه‌شو و گمشوی گذرا تمام شد. ولی برای من تازه شروع ماجرا بود. یک عمر خودم را دختری می‌دیدم که دوست داشت از بقیه‌‌ی دخترها قوی‌تر باشد. آن وقت یکهو گندش درآمد که بقیه مرا جور دیگری می‌بینند. مادرم که قبول نداشت من پسرم، مرا به عنوان یک دختر هم به رسمیت نمی‌شناخت. « این خونه و زندگیه درست کردین؟! شلخته‌ها، دخترین مثلاًها!» « انگار نه انگار توی این خونه دوتا دختر زندگی می‌کنن.» « بیا ببین دختر فلانی چطوری کار می‌کنه. مگه شما دختر نیستین؟» واقعاً دختر بودم؟ شکی درش نداشتم ولی باز یک جای کار می‌لنگید. چون همیشه موهایم را کوتاه کوتاه می‌کردم، چون عاشق بتمن و مرد عنکبوتی بودم، برای اینکه با لباس دامن دار و آستر دار سختم بود، چون یک مقداری ( خیلی زیاد) میل به خشونت داشتم، چون بوس و بغلی نبودم، یعنی خدا به خطا، مرا به‌جای پسر، دختر خلق کرده؟! مثل دوستانم نمی‌نشستم به تعریف از هیکل بازیگرهای مرد. هیچ کراشی نداشتم و اگر در جایی چشمم به مردی گیر می‌کرد، بعد از استغفرالله، یک فحش حواله‌ی تمامی اجناس مذکر روی کره‌ی خاکی می‌کردم و از کنارشان می‌گذشتم. یک مدتی همین‌‌طور بودم، یک‌باره انگار آتشی درونم روشن شد. « ای وای‌، همین رو کم داشتم نکنه از زنا خوشم می‌آد؟» واقعاً دنیا برایم تیره و تار شد. من همجنسگرایی را جز به عنوان مرض روانی به رسمیت نمی‌شناختم. اصلاً برای همین غصه‌ام گرفته بود که اگر من هم آن مرض را گرفته باشم، چند وقت باید وقت صرف درمان کنم؟ اصلاً چطور به خانواده‌ام می‌گفتم که نیاز به درمان دارم؟ کلاس دهم بودم. حاج آقای دانشمند آمد سمنان. من نمی‌شناختم و اهمیت خاصی هم نمی‌دادم. اما مادرم مرا با خودش برد. انقدر شلوغ پلوغ بود که اصلاً نفهمیدیم چه گفت و چه شد. زودتر با مادرم زدیم بیرون. چون پدرم را هم نمی‌توانستیم از پای منبر بکنیم، تصمیم گرفتیم تا خانه پیاده برویم. دو سه کیلومتر راه بود و وقت خوبی داشتم برای حرف زدن. خیالم راحت بود از امن بودن مادرم. یک راست رفتم سر اصل مطلب.
+« همجنسگرایی از کی اومده؟» -« همجنس‌... بازی، از زمان قوم لوط بوده دیگه.» +« قضیه‌ی قوم لوط چیه؟» مادرم داستان قوم لوط را برایم تعریف کرد. گفت که چطور از فرمان صریح خدا سرپیچی کردند. آن هم به آن زشتی و کثیفی! گفت که حتی پیامبر خدا حاضر شده بود که دخترانش را به شکل حلال به عقد مردهای ده دربیاورد ولی آن‌ها به طلب فرشته‌ها آمده بودند. یک صحبت ساده‌ی آن شب مرا از چندین سال تباهی و فکر و خیال مسخره نجات داد. دیگر مطمئن شدم که از هرچه همجنس‌باز و همجنس‌بازیست حالم بهم می‌خورد. اصلاً از اول هم همین بودم فقط نیاز داشتم آن حرف‌ها را از زبان کسی غیر از خودم بشنوم. از بس که در فضای مجازی ( آن موقع تلگرام و اینستاگرام) پر شده بود از حرف‌های روشن‌فکری« باید به گرایشات احترام بذاریم. نگاه کنین چه گوگولین اصلا اصلش ازدواج با همجنسه...» احساس می‌کنم معنای روشن‌فکری را به گند کشیده‌ایم. من دختر مذهبی یک خانواده‌ی مذهبی در یک مدرسه‌ی پاک و پر از خرخون و بچه مثبت، توی یک شهرستان عادی، یک زمانی دغدغه‌ی ذهنی‌ام هویت جنسیم بود. نوجوان‌ها، مهم نیست در چه جایی و در چه فضایی، به خودشان فکر می‌کنند اما آن فضا و محیط می‌تواند خیلی راحت جهت‌شان را عوض کند. ببردشان سمت صراط مستقیم یا ته دره. من هنوزم همانم. هنوز هم گاهی لاتی حرف می‌زنم. مثل خانم، ها که هیچ مثل آدم هم نمی‌توانم روی صندلی بنشینم. حوصله‌ی آرایش ندارم و هنوز هم یک مقداری( خیلی زیاد) خشنم. به جهنم. در عوض عاشق همسر و مادر بودنم‌ام. اگر همان موقع با خودم به توافق نمی‌رسیدم، چند سال از عمرم را پای شناخت جنسیتم حرام می‌کردم؟ یک سال دیگر، دو سال دیگر یا ده سال؟ دو هفته‌ی پیش که دخترم را زورکی به مادرم امانت دادم، با شوهرم رفتیم مستند ترنس‌کشی را تماشا کردیم. تماشا کلمه‌ی درستی‌ست. واقعاً تماشایی بود. اگر در نوجوانیم آن را دیده بودم شاید یک ثانیه‌‌ ‌ام را هم به نوشخوار ذهنی نمی‌گذراندم. خواستم اول از آن مستند بنویسم اما هرچه نوشتم حق مطلب را ادا نکرد. شوهرم گفت:« چی‌کار داری می‌کنی؟ یارو سه سال وقت گذاشته مستند به این خفنی ساخته تو می‌خوای توی یه صفحه کلش رو بگی! با مقدمه و پایان قانع کننده؟» خودم قانع شدم. به جایش تجربه‌ی خودم را نوشتم. خدا را صد هزار بار شکر که وقتی مستند را دیدم که برای بچه‌هایم کار از کار نگذشته باشد. آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿