eitaa logo
ورق کاهی(سعیده مظفری)
10 دنبال‌کننده
115 عکس
5 ویدیو
1 فایل
یادداشت های من ارتباط با من @kermeketabam
مشاهده در ایتا
دانلود
. *هشدار بیست آذر* بیستم آذر! و تو چه می‌دانی بیستم آذر چیست و چقدر به تو نزدیک است. شاخ و شانه‌هایم را برای شوهرم از قبل کشیده‌ام. الان وظیفه‌ی خودم می‌بینم که در جهت منافع خواهران دینی‌ام و سلامت و بقای برادرانم، روز تولد حضرت مادر را یادآوری کنم. تا آنجایی که مربوط به حضرت زهراست که همه‌اش خیر و خوشی‌ست؛ امان از وقتی که این روز با ما زن‌های زمینی و معمولی پیوند می‌خورد! تازه آنجا خطر آغاز می‌شود. اما این حرف‌ها به مرد‌ها نیامده. مردها همین‌ که یک روز روی اعصاب نروند، حرف نزنند، راه نروند، نفس نکشند، ما زن‌ها را کفایت است. البته یک راه ساده هم هست. اگر مثل بچه‌ی آدم یک هدیه آماده کنید، هرچند کوچک، ما زن‌ها خودمان اتوماتیک‌وار، شما را سوپرمن می‌بینیم. اخلاق‌های گندتان را هم فدای یک تکه از آن کاغذ کادوی گل گلی می‌کنیم. همیشه از کسانی که هیچ چیز مورد علاقه‌ای ندارند بدم می‌آید. اگر همسر و مادرتان این مدلی‌ست یک چیزی بگیرید که لازم داشته باشد. اگر کیف خوشگل ندارد، کیف بگیرید. کفشش پاره شده کفش بگیرید. اما اگر عاشق لباس است برایش مجسمه نگیرید. اگر کتاب دوست دارد برایش روسری نخرید. اگر جواهرات و لوازم آرایشی دوست دارد برایش کتاب نگیرید. اگررررر شکمواند برایشان گل نخرید. گل خوردنی نیست. باتشکر آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿
. *فاطمه* سوم مادرم بود. دلتنگ، توی حسینیه، بین حدود پانصد زن سیاه‌پوش نشسته‌ بودم. خانم مداح هنوز روضه را شروع نکرده و میکروفون را جلوی دهنش گرفته بود« امشب، شب مادره...» یک چیزی عین زنگ در مغزم صدا کرد.« ای وای، فردا پنجشنبه روز مادره! روز تولد خانم فاطمه زهرا.» به خودم گفتم:« زهرا، نامردیه. به خدا نامردیه. مامانت یه عمر بهت یاد داده که باید تو غم ائمه ناراحت باشی و تو شادی‌هاشون شاد. درسته توی شب به این مبارکی ملت رو جمع کنیم و روضه بخونیم؟!» از خدا کمک خواستم. ولی چطور مجلس سیاه‌پوش عزاداری را می‌بردم سمت شادی؟ یکهو جان به پاهایم ریخت و به دعای مادرم قدرت گرفتم. از جا بلند شدم و میکروفون را از مداح گرفتم. از مادرم گفتم:« مامانم خدابیامرز، همیشه نماز اول وقت می‌خوند...» گفتم از اسراف نکردن‌هایش و مدارا کردن‌هایش با مردم.« همیشه می‌گفت که هیچ‌وقت از کسی گله نکنین شاید اون هم از شما گله‌ای داشته باشه. بخشنده باشین...» حرفم تمام شد.« حالا، امشب شب تولد حضرت زهراست. به ناز قدم‌هاش یه دست بزنین.» بلافاصله محکم کف زدم. بعد از لحظه‌ای مکث، کل جمعیت هم با من دست زدند.« فردا جشنه. روسریای مشکی‌تون رو دربیارین. اصلاً مادر من مشکی دوست نداشت. اگه عقد و مجلس شادی هم دارین، قشنگ برگزار کنین. نشه که کنسل کنین یا یواشکی برگزار کنین.» میکروفون را به مداح برگرداندم.« به جای روضه مولودی بخون بخون بی‌زحمت.» باورم نمی‌شد که با چه سرعتی عزای مادرم تبدیل شد به مجلس شادی اهل بیت. خدا را شکر کردم. فردا اولین شب جمعه‌ی مادرم در عالم دیگر و اولین شب جمعه‌ی ما بدون مادر بود. هیچ‌کدام از ما شش‌تا خواهر مشکی نپوشیدیم. خواهرم توی نوبت خادمی‌اش در حرم مام رضا، همان شب، روسری سفید پوشید. به جای خرما و حلوا هم دونات خیرات کرد. پی‌نوشت: این خاطره‌ی مادربزرگ همسرم بود که مادرش تازگی فوت کرده. این خاطره رو از بین یک ساعت صدای ضبط شده دست‌چین کردم. من فقط سه تا یک ربع دیده بودمش و شناخت خاصی ازش نداشتم. اما مثل اینکه باقیات صالحات معنوی زیاد داشته.(مال و اموال و اینا نه ها) ولی از بین همه‌ی باقیات و صالحاتش به نظرم همین بچه‌هایی که از خودش به جا گذاشته، از همه بهتره. دختر من هم میشه تنها نبیره‌ش. یه فاتحه هم برای فاطمه بادیانی بخونین. آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿
*ترنس‌کشی* از وقتی که یادم می‌آید همیشه و همیشه با هویت خودم درگیر بودم و تلاش می‌کردم حقیقت خودم را بشناسم. به عنوان یک دهه هشتادی با هویت جنسیم هم به‌طور ویژه درگیر بودم. درگیری وقتی بیشتر می‌شد که بقیه هم می‌شدند بنزین روی آتش. کسی دور و برم نبود که ازش نشنیده باشم « سعیده کپی پسراست.» من هم پذیرفتم که من شبیه پسرها‌ام. کلاس نهم بودم. با داییم توی ماشین جلوی مغازه لوازم‌التحریر فرفر و پرپر منتظر بودیم. پسرداییم رفته بود تا وسایل مورد نیاز مدرسه‌اش را بگیرد را بگیرد. با اینکه زیاد با داییم صحبت‌های فلسفی می‌کردیم اما همیشه پیش نمی‌آمد که فقط من و او تنها باشیم. گمانم وسط حرف‌های‌مان از میلم به قوی و مستقل بودن گفته بودم بدون اینکه تعریف کامل و واضحی از آن داشته باشم. یکهو بحث کشید به کوچه‌های تنگ و باریک و تاریک. چون چند سالی گذشته فقط نقل به مضمون می‌کنم. « دخترایی که اخلاق و رفتار مردونه دارن یا پسرایی که مثل دختران می‌تونن برن پیش روانشناس و بعد از معاینه، گواهی بگیرن برای تغییر جنسیت. از دغدغه‌های ذهنی‌ای که داری معلوم می‌شه که به درد چی می‌خوری. مثلا مردایی که اصلا دنبال کار و این چیزا نیستن خب مسئولیت خونه رو هم نمی‌تونن گردن بگیرن. یا زنی که شبیه مرداست چجور مادری می‌خواد بشه؟» آن موقع فقط سر تکان دادم. ولی توی مغزم سیل راه افتاده بود. در ذهنم می‌گذشت:« آره...منم خیلی دوست دارم که قوی باشم. اصلا دوست دارم خانواده به من تکیه کنه. دوست دارم کار کنم. من به درد مادری نمی‌خورم.» اما از یک طرف، من عاشق دختر بودنم بودم. هیچ‌وقت ذره‌ای نارضایتی از مونث بودنم نداشتم. حجابم را دوست داشتم. توی بازی‌های‌مان هم هیچ‌وقت نتوانستم خودم را مرد جا بزنم. اگر قاتل بودم، یک قاتل زن بودم. اگر جبهه بازی هم می‌کردیم باز هم یک زن رزمنده بودم. هرگز مثل بعضی همکلاسی‌ها و دخترهای دور و برم فکر نمی‌کردم ای کاش مرد بودم و مردها اوضاعشان بهتر است. این طرف دلم را که دیدم، حرف‌های داییم به نظرم مسخره آمد. آن شب از خرید که برگشتیم برای مادرم تعریف کردم حرف برادرش را. آن شب برای مادرم با یک خفه‌شو و گمشوی گذرا تمام شد. ولی برای من تازه شروع ماجرا بود. یک عمر خودم را دختری می‌دیدم که دوست داشت از بقیه‌‌ی دخترها قوی‌تر باشد. آن وقت یکهو گندش درآمد که بقیه مرا جور دیگری می‌بینند. مادرم که قبول نداشت من پسرم، مرا به عنوان یک دختر هم به رسمیت نمی‌شناخت. « این خونه و زندگیه درست کردین؟! شلخته‌ها، دخترین مثلاًها!» « انگار نه انگار توی این خونه دوتا دختر زندگی می‌کنن.» « بیا ببین دختر فلانی چطوری کار می‌کنه. مگه شما دختر نیستین؟» واقعاً دختر بودم؟ شکی درش نداشتم ولی باز یک جای کار می‌لنگید. چون همیشه موهایم را کوتاه کوتاه می‌کردم، چون عاشق بتمن و مرد عنکبوتی بودم، برای اینکه با لباس دامن دار و آستر دار سختم بود، چون یک مقداری ( خیلی زیاد) میل به خشونت داشتم، چون بوس و بغلی نبودم، یعنی خدا به خطا، مرا به‌جای پسر، دختر خلق کرده؟! مثل دوستانم نمی‌نشستم به تعریف از هیکل بازیگرهای مرد. هیچ کراشی نداشتم و اگر در جایی چشمم به مردی گیر می‌کرد، بعد از استغفرالله، یک فحش حواله‌ی تمامی اجناس مذکر روی کره‌ی خاکی می‌کردم و از کنارشان می‌گذشتم. یک مدتی همین‌‌طور بودم، یک‌باره انگار آتشی درونم روشن شد. « ای وای‌، همین رو کم داشتم نکنه از زنا خوشم می‌آد؟» واقعاً دنیا برایم تیره و تار شد. من همجنسگرایی را جز به عنوان مرض روانی به رسمیت نمی‌شناختم. اصلاً برای همین غصه‌ام گرفته بود که اگر من هم آن مرض را گرفته باشم، چند وقت باید وقت صرف درمان کنم؟ اصلاً چطور به خانواده‌ام می‌گفتم که نیاز به درمان دارم؟ کلاس دهم بودم. حاج آقای دانشمند آمد سمنان. من نمی‌شناختم و اهمیت خاصی هم نمی‌دادم. اما مادرم مرا با خودش برد. انقدر شلوغ پلوغ بود که اصلاً نفهمیدیم چه گفت و چه شد. زودتر با مادرم زدیم بیرون. چون پدرم را هم نمی‌توانستیم از پای منبر بکنیم، تصمیم گرفتیم تا خانه پیاده برویم. دو سه کیلومتر راه بود و وقت خوبی داشتم برای حرف زدن. خیالم راحت بود از امن بودن مادرم. یک راست رفتم سر اصل مطلب.
+« همجنسگرایی از کی اومده؟» -« همجنس‌... بازی، از زمان قوم لوط بوده دیگه.» +« قضیه‌ی قوم لوط چیه؟» مادرم داستان قوم لوط را برایم تعریف کرد. گفت که چطور از فرمان صریح خدا سرپیچی کردند. آن هم به آن زشتی و کثیفی! گفت که حتی پیامبر خدا حاضر شده بود که دخترانش را به شکل حلال به عقد مردهای ده دربیاورد ولی آن‌ها به طلب فرشته‌ها آمده بودند. یک صحبت ساده‌ی آن شب مرا از چندین سال تباهی و فکر و خیال مسخره نجات داد. دیگر مطمئن شدم که از هرچه همجنس‌باز و همجنس‌بازیست حالم بهم می‌خورد. اصلاً از اول هم همین بودم فقط نیاز داشتم آن حرف‌ها را از زبان کسی غیر از خودم بشنوم. از بس که در فضای مجازی ( آن موقع تلگرام و اینستاگرام) پر شده بود از حرف‌های روشن‌فکری« باید به گرایشات احترام بذاریم. نگاه کنین چه گوگولین اصلا اصلش ازدواج با همجنسه...» احساس می‌کنم معنای روشن‌فکری را به گند کشیده‌ایم. من دختر مذهبی یک خانواده‌ی مذهبی در یک مدرسه‌ی پاک و پر از خرخون و بچه مثبت، توی یک شهرستان عادی، یک زمانی دغدغه‌ی ذهنی‌ام هویت جنسیم بود. نوجوان‌ها، مهم نیست در چه جایی و در چه فضایی، به خودشان فکر می‌کنند اما آن فضا و محیط می‌تواند خیلی راحت جهت‌شان را عوض کند. ببردشان سمت صراط مستقیم یا ته دره. من هنوزم همانم. هنوز هم گاهی لاتی حرف می‌زنم. مثل خانم، ها که هیچ مثل آدم هم نمی‌توانم روی صندلی بنشینم. حوصله‌ی آرایش ندارم و هنوز هم یک مقداری( خیلی زیاد) خشنم. به جهنم. در عوض عاشق همسر و مادر بودنم‌ام. اگر همان موقع با خودم به توافق نمی‌رسیدم، چند سال از عمرم را پای شناخت جنسیتم حرام می‌کردم؟ یک سال دیگر، دو سال دیگر یا ده سال؟ دو هفته‌ی پیش که دخترم را زورکی به مادرم امانت دادم، با شوهرم رفتیم مستند ترنس‌کشی را تماشا کردیم. تماشا کلمه‌ی درستی‌ست. واقعاً تماشایی بود. اگر در نوجوانیم آن را دیده بودم شاید یک ثانیه‌‌ ‌ام را هم به نوشخوار ذهنی نمی‌گذراندم. خواستم اول از آن مستند بنویسم اما هرچه نوشتم حق مطلب را ادا نکرد. شوهرم گفت:« چی‌کار داری می‌کنی؟ یارو سه سال وقت گذاشته مستند به این خفنی ساخته تو می‌خوای توی یه صفحه کلش رو بگی! با مقدمه و پایان قانع کننده؟» خودم قانع شدم. به جایش تجربه‌ی خودم را نوشتم. خدا را صد هزار بار شکر که وقتی مستند را دیدم که برای بچه‌هایم کار از کار نگذشته باشد. آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿
. *کتاب‌هایی که توی آذر خوندم* ۱- کافه خیابان گوته/ حمید رضا شاه‌آبادی مدت‌ها قبل به خاطر شباهت اسم این کتاب با یکی از کتاب‌های استفن کینگ، می‌خواستم بخوانمش. بعداً فهمیدم هیچ شباهتی نداشتن. کتاب درباره‌ی یک مرد ایرانی‌ست که یک کافه‌ی ایرانی توی خیابان گوته‌ی یک جای آلمان پیدا می‌کند و چند دقیقه بعد از ورودش به کافه متوجه می‌شود که شرایط عادی نیست. از خواندن کتاب لذت بردم. اصلاً انتظار آن همه کشش را نداشتم. اطلاعات تاریخی نویسنده‌هم خیلی به‌جا در کتاب خرج شده بود و توی ذوق نمی‌زد. حتماً باید بخوانید. ۲- رها و ناهشیار می‌نویسم/ ادر لارا این کتاب آموزشی، برای جستارنویسی را به توصیه‌ی استادم خواندم. چیز خاصی درباره‌اش ندارم بگویم جز اینکه آموزنده بود. اگر به جستار علاقه دارید بخوانید. ۳- نفس/ بهزاد دانشگر خواندن این کتاب مثل این بود که با ناخن‌گیر پوست صورتم را ذره ذره بکنم. زجر کشیدم تا آن صد صفحه را تمام کنم. نثرش خوب بودها. موضوعش درباره‌ی یک تحول بود از همان‌هایی که در برنامه‌ی از لاک جیغ تا خدا نشان می‌دهد. هیچ وقت از آن برنامه هم خوشم نیامد. اگر شما دوست دارید داستان یک تحول را بخوانید بروید بخوانید. به من هم هشدار بدهید نروم از آن کتاب‌ها بخوانم. ۳- پادشاهان پیاده/ بهزاد دانشگر روایت‌های کوتاه و جالب از اربعین. توضیح دیگری ندارم. ۴- جلد سوم آتش بدون دود/ نادر ابراهیمی هرچه جلوتر می‌روم جذاب‌تر می‌شود. البته به دلیل حجم استرس و حرصی که سر هر جلد می‌خورم، فعلاً قصد خواندن جلد چهارم را ندارم. ۵- موآ ( سفرنامه و عکس‌های ویتنام)/ منصور ضابطیان خلاصه کنم که با خواندن این کتاب فهمیدم ویتنام جای مسلمان‌ها نیست واقعاً. ۶- سووشون/ سیمین دانشور حوصله‌ی توضیح ماجرا را ندارم. قشنگ بود ولی گمان نمی‌کنم بیشتر از یک بار بخوانمش. ۷- کتاب صوتی جنایت و مکافات/ فئودور داستایوفسکی چون با داستایوفسکی و کتاب‌هایش حال نمی‌کنم نمی‌توانستم این کتاب را بخوانم پس گوش کردم. ماجرا راجع به یک دانشجوی بدبخت است که می‌رود زرتی یک پیرزن محترم نزول‌خور را به تبر چهارقاچ می‌کند. خیلی جذاب بود ولی صد سال دیگر هم گمان نمی‌کنم بتوانم بخوانمش. ۸- کتاب صوتی مسکوی کوچک افغانستان کتاب، خاطرات شفاهی مادر شهید مدافع حرم، احمد شکیب بود. محور کتاب خود مادر بود. خیلی دردآور بود واقعاً هرجای کتاب می‌رسیدم دوساعت فحش و لعنت نثار همه می‌کردم. اگر به افغانستان علاقه دارید به شدت این کتاب را پیشنهاد می‌کنم. ۹- ملکوت/ بهرام صادقی موقع خواندن این کتاب شرایط جسمی خوبی نداشتم. برای همین یک کلمه‌اش را از اول تا آخر نفهمیدم. هرچند برایم سوال است که حال من واقعاً انقدر بد بوده یا کتاب خیلی چرت بوده. به هرحال از توی اینستاگرام این کتاب را برای خواندن انتخاب کردم.
. *پنج شنبه * پنج‌شنبه شب، دل قرص به خدا، محافظان امنیت و بلاهت براندازها، نشسته بودیم و فارغ از همه چیز سس خرسی را مسخره می‌کردیم. سریال‌ها را یکی یکی درو کردیم تا ساعت هشت شد. برای بار هزارم، خوشحال، نشستیم به تماشای قسمت بعدی میکاییل. در دلم می‌گفتم:« سگ بیرون میاد با فراخوان این اسکل آخه؟! آره دیگه... میان.» آن وقت فقط شوهرم فهمید اینترنت‌ها قطع شده. بعد از اینکه مشتی فحش و لعنت نثار اغتشاشگران کردیم؛ گوشی‌ها را کنار گذاشتیم و منتظر ماندیم پایتخت شروع بشود. گمانم قسمت اول فصل چهار بود. دخترم با آهنگ تیتراژ نی‌نای نای کرد و هر جور توانست برای من و پدرش دلبری کرد. بالاخره وقت خواب شد. دعایی خواندیم برای سلامتی مأموران و بی‌خبر از همه جا، راحت خوابیدیم. فقط نصف شب هر چند دقیقه صدای فحش شوهرم به اغتشاشگران بلند می‌شد. کار پایان‌نامه‌اش لنگ مثقالی اینترنت مانده بود. تا ظهر جمعه باز همان‌طور غافل شاد و خندان رفتیم طبقه‌ی پایین خانه، مهمانی. تازه موقع ناهار فهمیدیم امام خامنه‌ای سخنرانی داشتند. نشستیم پای اخبار و تازه آنجا فهمیدم که چقدر خوش خیال بودم. شوکه شدم. صدایم دوباره توی مغزم تکرار شد« سگ بیرون میاد با فراخوان این...» آمده بودند. دریدند و کشتند و سوزاندند. انتظار این همه وحشی‌گری را نداشتم. بازار رشت را، مساجد و امام‌زاده‌ی سوخته‌ را دیدم. بیست و پنج خانه‌ی سوخته‌ی مردم، خبر زنده زنده سوزاندن مدافعان امنیت و پرستار در حال خدمت را... چطور باور می‌کردم؟! بعد از جنگ دوازده روزه توقع این همه حماقت را نداشتم. بعد از فتنه‌ی مهسا توقع نداشتم بسیجی و مأمورها را باز با ساچمه، گوشت جلوی توپ‌ کنند. دردم آمد. همه‌ی آن وقتی که ما خوشحال و راحت جلوی تلویزیون لم داده بودیم و می‌خندیدیم. داشتند کشورمان را به آشوب می‌کشاندند. حافظان‌مان را در خاک و خون می‌غلتاندند. آن وقتی که دخترم بغل من و پدرش می‌چرخید و زبان می‌ریخت، وقتی خودش را لوس می‌کرد و ما را می‌بوسید، آن بچه‌ی سه ساله را جلوی چشم مادر و پدرش، درست توی بغل مادربزرگش شهید کردند. اما کور خواندند. به قول آقا جان:«*همه بدانند، جمهوری اسلامی با خون چند صد هزار انسان شریف روی کار آمده در مقابل کسانی که تخریب‌گرند جمهوری اسلامی کوتاه نخواهد آمد. مزدوری بیگانگان را تحمل نمی‌کند. شما هر کسی میخواهی باش، مزدور بیگانه شدی، برای بیگانه که کار کردی ملت تو را مردود میداند، نظام اسلامی هم تو را مردود می‌داند.*» با این کارها خودشان را بیش از پیش رسوا می‌کنند. باشد که کسانی که در خواب عمیق اند بالاخره بیدار شوند. هر چند من دیگر چشمم آب نمی‌خورد. این‌ها خواب نیستند مرده‌اند. امید است که باز به اسم مماشات و کوفت و زهرمار، جاده صاف کن حرامیان نشوند برای کشتار بعدی. آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿
. *حجره‌ی سوخته* پنج‌شنبه شب بود. ساک و وسایلم را جمع کردم برگردم شمال. آخر هفته که دیگر توی حوزه کلاس نداشتیم. پنج‌شنبه هم خیابان شلوغ پلوغ شده بود. تهران می‌ماندم که چه بشود؟ صدای درگیری، فریاد، فحش، ضربه خیابان را پر کرده بود. از دم در حوزه صدا آمد! ده پانزده طلبه‌ای که توی کل مدرسه مانده‌ بودیم، جمع شدیم توی اتاق مانیتورها. دوربین‌ها همه جای حوزه را نشان می‌داد. دم در دوتا یارو ایستاده‌ بودند و با در ور می‌رفتند. یکی‌شان پیرمرد بود. خدا خدا کردیم نتوانند در را باز کنند. همان دوتا هم اگر مثل بیرونی‌ها وحشی می‌بودند حوزه را شخم می‌زدند. در باز شد! کلی آدم سر تا پا سیاه‌پوش ریختند توی حیاط. هرکی یک چیزی دستش گرفته بود. دیگر جای ماندن نبود. یک عمامه را باز و از پنجره آویزان کردیم تا از طبقه‌ی دوم برویم بیرون محوطه‌ی حوزه. جایی که امن باشد. صدای کوبیدن و خرابکاری‌ها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. بچه‌ها نوبتی از عمامه آویزان شدند و پایین رفتند. یکی قبل از من حین پایین رفتن عمامه را پاره کرد. من آخری ماندم بی‌هیچ راه نجاتی. سریع گشتم و دست انداختم به یک پتویی آن نزدیکی. بوی دود از داخل حوزه بلند شد. پتو را سفت چسبیدم و آویزان شدم. آویزان شدنم میان دو طبقه‌‌ی زمین و هوا همانا و ول شدن پتو، همان. با سینه کوبیده شدم روی زمین. نفسم در نمی‌آمد.«خدا کنه دنده‌هام نشکسته باشه.» باید خودم را به جای امنی می‌رساندم. رفتم خانه‌ی همسایه. دل توی دلم نبود. معلوم نبود آن وحشی‌ها چه بلایی سر تجهیزات حوزه و سایل‌ آوردند. سینه‌ام هنوز درد می‌کرد ولی نمی‌شد دست روی دست بگذارم. از همسایه یک دست لباس سرتاسر سیاه قرض گرفتم. صورتم را هم مثل اغتشاشگرها پوشاندم. زدم به خیابان و برگشتم داخل حوزه. بعضی‌هاشان توی حیاط بودند و دست‌شان به هرچه می‌رسید داغان می‌کردند. دیدم‌شان کامپیوترها را خراب می‌کردند. حجره‌ها را سوزاندند. لپ‌تاپ بچه‌ها را که بعضی‌ها با کلی قسط و قرض خریده بودند و خروار خروار مقاله و تلخیص و کوفت و زهرمار تویش ریخته‌ بودند را با خودشان بردند، خراب کردند. هر غلطی که دل‌شان می‌خواست، کردند. سریع رفتم توی حجره‌ی خودم خوشبختانه هنوز لپ‌تاپ مرا نبرده‌ بودند. اتاقک را از وسیله خالی کردم و بدو بدو بیرون رفتم. حوزه‌ای را که خانه‌ام بود و توی آتش آشوب‌گران می‌سوخت. آنجا که چیزی نبود. داشتند وطنم را می‌سوزاندند. آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote آدرس بله: @varaghkahi ✨🌿