.
*پنج شنبه *
پنجشنبه شب، دل قرص به خدا، محافظان امنیت و بلاهت براندازها، نشسته بودیم و فارغ از همه چیز سس خرسی را مسخره میکردیم.
سریالها را یکی یکی درو کردیم تا ساعت هشت شد. برای بار هزارم، خوشحال، نشستیم به تماشای قسمت بعدی میکاییل. در دلم میگفتم:« سگ بیرون میاد با فراخوان این اسکل آخه؟! آره دیگه... میان.»
آن وقت فقط شوهرم فهمید اینترنتها قطع شده. بعد از اینکه مشتی فحش و لعنت نثار اغتشاشگران کردیم؛ گوشیها را کنار گذاشتیم و منتظر ماندیم پایتخت شروع بشود.
گمانم قسمت اول فصل چهار بود.
دخترم با آهنگ تیتراژ نینای نای کرد و هر جور توانست برای من و پدرش دلبری کرد.
بالاخره وقت خواب شد. دعایی خواندیم برای سلامتی مأموران و بیخبر از همه جا، راحت خوابیدیم. فقط نصف شب هر چند دقیقه صدای فحش شوهرم به اغتشاشگران بلند میشد. کار پایاننامهاش لنگ مثقالی اینترنت مانده بود.
تا ظهر جمعه باز همانطور غافل شاد و خندان رفتیم طبقهی پایین خانه، مهمانی.
تازه موقع ناهار فهمیدیم امام خامنهای سخنرانی داشتند. نشستیم پای اخبار و تازه آنجا فهمیدم که چقدر خوش خیال بودم.
شوکه شدم.
صدایم دوباره توی مغزم تکرار شد« سگ بیرون میاد با فراخوان این...»
آمده بودند. دریدند و کشتند و سوزاندند.
انتظار این همه وحشیگری را نداشتم. بازار رشت را، مساجد و امامزادهی سوخته را دیدم. بیست و پنج خانهی سوختهی مردم، خبر زنده زنده سوزاندن مدافعان امنیت و پرستار در حال خدمت را... چطور باور میکردم؟!
بعد از جنگ دوازده روزه توقع این همه حماقت را نداشتم.
بعد از فتنهی مهسا توقع نداشتم بسیجی و مأمورها را باز با ساچمه، گوشت جلوی توپ کنند.
دردم آمد.
همهی آن وقتی که ما خوشحال و راحت جلوی تلویزیون لم داده بودیم و میخندیدیم. داشتند کشورمان را به آشوب میکشاندند. حافظانمان را در خاک و خون میغلتاندند.
آن وقتی که دخترم بغل من و پدرش میچرخید و زبان میریخت، وقتی خودش را لوس میکرد و ما را میبوسید، آن بچهی سه ساله را جلوی چشم مادر و پدرش، درست توی بغل مادربزرگش شهید کردند.
اما کور خواندند. به قول آقا جان:«*همه بدانند، جمهوری اسلامی با خون چند صد هزار انسان شریف روی کار آمده در مقابل کسانی که تخریبگرند جمهوری اسلامی کوتاه نخواهد آمد. مزدوری بیگانگان را تحمل نمیکند. شما هر کسی میخواهی باش، مزدور بیگانه شدی، برای بیگانه که کار کردی ملت تو را مردود میداند، نظام اسلامی هم تو را مردود میداند.*»
با این کارها خودشان را بیش از پیش رسوا میکنند.
باشد که کسانی که در خواب عمیق اند بالاخره بیدار شوند. هر چند من دیگر چشمم آب نمیخورد. اینها خواب نیستند مردهاند.
امید است که باز به اسم مماشات و کوفت و زهرمار، جاده صاف کن حرامیان نشوند برای کشتار بعدی.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
*حجرهی سوخته*
پنجشنبه شب بود. ساک و وسایلم را جمع کردم برگردم شمال. آخر هفته که دیگر توی حوزه کلاس نداشتیم. پنجشنبه هم خیابان شلوغ پلوغ شده بود. تهران میماندم که چه بشود؟
صدای درگیری، فریاد، فحش، ضربه خیابان را پر کرده بود.
از دم در حوزه صدا آمد! ده پانزده طلبهای که توی کل مدرسه مانده بودیم، جمع شدیم توی اتاق مانیتورها.
دوربینها همه جای حوزه را نشان میداد. دم در دوتا یارو ایستاده بودند و با در ور میرفتند. یکیشان پیرمرد بود.
خدا خدا کردیم نتوانند در را باز کنند. همان دوتا هم اگر مثل بیرونیها وحشی میبودند حوزه را شخم میزدند.
در باز شد!
کلی آدم سر تا پا سیاهپوش ریختند توی حیاط. هرکی یک چیزی دستش گرفته بود.
دیگر جای ماندن نبود.
یک عمامه را باز و از پنجره آویزان کردیم تا از طبقهی دوم برویم بیرون محوطهی حوزه. جایی که امن باشد.
صدای کوبیدن و خرابکاریها نزدیک و نزدیکتر میشد. بچهها نوبتی از عمامه آویزان شدند و پایین رفتند. یکی قبل از من حین پایین رفتن عمامه را پاره کرد. من آخری ماندم بیهیچ راه نجاتی. سریع گشتم و دست انداختم به یک پتویی آن نزدیکی.
بوی دود از داخل حوزه بلند شد. پتو را سفت چسبیدم و آویزان شدم. آویزان شدنم میان دو طبقهی زمین و هوا همانا و ول شدن پتو، همان.
با سینه کوبیده شدم روی زمین. نفسم در نمیآمد.«خدا کنه دندههام نشکسته باشه.»
باید خودم را به جای امنی میرساندم.
رفتم خانهی همسایه. دل توی دلم نبود. معلوم نبود آن وحشیها چه بلایی سر تجهیزات حوزه و سایل آوردند.
سینهام هنوز درد میکرد ولی نمیشد دست روی دست بگذارم. از همسایه یک دست لباس سرتاسر سیاه قرض گرفتم. صورتم را هم مثل اغتشاشگرها پوشاندم.
زدم به خیابان و برگشتم داخل حوزه. بعضیهاشان توی حیاط بودند و دستشان به هرچه میرسید داغان میکردند. دیدمشان کامپیوترها را خراب میکردند. حجرهها را سوزاندند. لپتاپ بچهها را که بعضیها با کلی قسط و قرض خریده بودند و خروار خروار مقاله و تلخیص و کوفت و زهرمار تویش ریخته بودند را با خودشان بردند، خراب کردند. هر غلطی که دلشان میخواست، کردند.
سریع رفتم توی حجرهی خودم خوشبختانه هنوز لپتاپ مرا نبرده بودند. اتاقک را از وسیله خالی کردم و بدو بدو بیرون رفتم.
حوزهای را که خانهام بود و توی آتش آشوبگران میسوخت.
آنجا که چیزی نبود. داشتند وطنم را میسوزاندند.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
*سنگی بر گوری *
سنگی بر گوری یک جستار روایی دربارهی کوری اجاق جلال آل احمد است.
معمولاً کتابهایی که زیادی به افکار شخصی نویسنده میپردازد را نصفه رها میکنم. سنگی بر گوری را ولی خیلی دوست داشتم.
سال اول زندگیم هر جا میرفتم و میآمدم میگفتم از بچه بدم میآید و قصد بچهدار شدن ندارم. اینکه از بچهها خوشم نمیآمد درست بود اما قصد بچهدار شدن داشتم. خدا تصمیم نداشت به آن زودی به ما بچه بدهد.
چقدر آن زمان سعی در پنهان کردن داشتم!
به نظر خودم کارم درست بوده ولی اینکه نویسندهای یک کتاب دربارهی عقیم بودنش نوشته، برایم جالب است.
طی مطالعهی کتاب، هرچه کردم نتوانستم قضاوتی راجعبه جلال کنم. به این نتیجه رسیدم که وقتی ترنسکشی را نوشتم کسی قضاوتی دربارهی من نکرده. جانم در آمد تا پستش کردم!
شاید وقتی اثر و متنی ساخته و پرداخته میشود، دیگر خالق آن به چشم هیچکس نمیآید.
یک بار به شاهین کلانتری گفتم که نگران این هستم که با نوشتههای ما از درونیات و شخصیاتمان ادبیات را رو به ابتذال ببریم.
جوابش ساده بود و کوبنده« فکر کردی کیهستی؟ کی هستی که با نوشتههات ادبیات رو مبتذل کنی. تو هیچی نیستی. فقط بنویس.»
البته نادر ابراهیمی باز چیز دیگری میگوید. شاید هم این برداشت اشتباه من از ( کتاب لوازم نویسندگی) باشد.
ولی فحوای کلام این بود که نوشتن از مسائل شخصی و این جور چیزها حتی اگر نیمچه انگیزهی عمومی هم پشتش باشد به درد نمیخورد. از نویسندهاش هم هیچی در نمیآید.
اینجاست که من گیج و ویج شدهام و هنوز به نتیجه نرسیدهام.
آیا نوشتن کتابی مثل سنگی بر گوری بیهنری و ابتذال است؟
.
*کتابهایی که توی دی خوندم*
۱- کتاب صوتی اجاره نشین خیابان الامین/ علی اصغر عزتی پاک
کتاب از زبان یک تاجر ایرانی نوشته شده. تاجری که یکهو مورد عنایت حضرت رقیه و حضرت زینب قرار میگیرد و دچار تحول میشود.
داستان توی سوریه میگذرد.
کتاب راحت و روانی بود. پیشنهاد میکنم.
منتها از آن کتابهایی است که فقط یک بار میخوانیدش.
۲- سنگی بر گوری/ جلال آل احمد
یک پست جداگانه برایش نوشتهام. برای من دوست داشتنی بود. خواندنش را پیشنهاد میکنم.
۳- کتاب صوتی همه سیزده سالگیم/ گلستان جعفریان
این کتاب خاطرات شفاهی مهدی طحانیان، اسیر سیزده سالهی دفاع مقدس است. وقایع داستان خیلی هیجان انگیز و البته ناراحت کننده بود. به شدت توصیه میکنم. از بین سه تا کاری که از این نویسنده خواندم، همه سیزده سالگیم، قشنگتر بود.
۴- دکتر ژیواگو/ بوریس پاسترناک
چند سالی بود که دلم میخواست دکتر ژیواگو را بخوانم ولی قطرش مرا میترساند. احساس میکردم هنوز برای خواندنش آماده نیستم. خوشحالم که بالاخره خواندمش. حتماً توصیه میکنم ولی در توانم نیست خلاصه را به طرز قابل فهمی بنویسم. به من اعتماد کنید و بروید بخوانید.
۵- خاطرات یک آدمکش/ کیم یونگ ها
این کتاب هم یک جور جاذبه داشت برایم و هم یک جور دافعه. آخرش چون کم قطر بود برای شست و شوی حجم دکتر ژیواگو خواندمش. داستانش مرا به یاد فیلم پدر انداخت.
ماجرا دربارهی آدمکش هفتاد سالهایست که دیگر آلزایمر گرفته و عقل و هوشش سرجایش نیست ولی میخواهد آخرین کارش را تمام کند.
برای یک بار خواندن خوب است.
۶- مجموعه داستان نادیا/ آنتوان چخوف
داستانهای چخوف خیلی حال مرا خوب میکند.( من خیلی با کلاسم) واقعاً نمیدانم چرا. شما هم هر چند وقت یک بار از چخوف یک چیزی بخوانید تا فشار زندگی کمتر اذیتتان کند.
۷- نیایش چرنوبیل/ سوتلانا الکسیوویچ
کتاب، مجموعهای از روایتهای آتشسوزی پایگاه هستهای نزدیک چرنوبیل بود. البته فکر کنم من آخرین آدمی بودم که این کتاب را نخوانده بود.
اگر نخواندید بخوانید هر چند به نظرم یکم طولانیست.
۸- نمایشنامهی آی باکلاه آی بیکلاه/ غلامحسین ساعدی
این جوری بگویم که این نمایشنامه مرا یاد نمایشهای آشغالی انداخت که سالی صدتایشان اینور و آنور اجرا میشود.
مرا از غلامحسین ساعدی ناامید کرد.
پیشنهاد نمیکنم.
*کتابهایی که نخوندم*
۱- کوچک و سخت/ ریوکا گالچین
این کتاب جستار روایی راجعبه مادری کردن بود. چرا نصفه ولش کردم؟ چون دغدغههای یک مادر خارجی با من هیچ شباهتی نداشت اصلاً همذات پنداری نکردم.
۲- سر رشته/ مژده پور محمدی
این کتاب داستانهای کوتاهی بود که مثل روایت به نظر میآمد. این هم دربارهی دغدغههای مادرانی بود که بعد از بچهدار شدن آن طور که دلشان میخواست نتوانستند بنشینند پای روضه، زیارت، دعا، نماز شب و این طور اعمال عبادی.
چرا این را نصفه ول کردم؟ چون باز هم دغدغه، هایمان مشترک نبود.
۳- گاو و فلفل/ علی بهاری
گاو و فلفل سفرنامهی طنزآمیز چندتا طلبهی ایرانی به هندوستانه.
چرا ولش کردم؟ چون طنزش جالب نبود. شبیه طنز شوهر عمهای بود به نظرم.
حرصم هم درآمد از طرز برخورد آن طلبهها. در واقع رگ زن شیخیام نگذاشت ادامه بدهم. اصلاً توصیه نمیکنم.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
*خانواده ارزشی*
خانهما پنج کیلومتر از سمنان و نقطهی شروع راهپیمایی فاصله دارد. این شد که تصمیم گرفتیم از شب قبل توی میدان سعدی بخوابیم تا از اولینها باشیم. البته اینکه خانهی مادرم وسط میدان سعدیست هم توی این تصمیم بیتأثیر نبود. مادرم از همان بچگیم هم عادت داشت با وعدهی شام و ناهار خوب ما را به راهپیمایی ببرد. من که برای حرف آقا و خود ایرانم میرفتم ولی دلیل نمیشود خودم را از تسهیلات مادرم محروم کنم.
شام را سریع بر بدن زدیم. یک ربع مانده بود به بانگ الله اکبر. سعی کردم دخترم را آماده کنم.« مامان، داد بزن بگو الله اکبرررر.»
او هم با ذوق میگفت:« الاهو اکرم.»
نمیدانستم این آغاز بدبختیماست. چند دقیقهای مانده به نه، مادرم در یک اقدام شگرف، آبرو و حیثیتش را کرد سر چوب و رفت توی حیاط. شروع کرد به الله اکبر گفتن.
به خواهرم گفتم:« الان همه میفهمن ساعت خونه ما خرابه.»
ساعت نه، همه پریدیم توی حیاط. صدای الله اکبر ما سه زن توی نعرههای الله اکبر شوهرم گم میشد. احساس میکردم آنطور که باید و شاید صدایم نمیرسد آمریکا. صدایم را بالاتر بردم. نمیدانم شوهرم خواست رویم را کم کند یا صدای غاز گونهام را پوشش بدهد، بیشتر داد زد. نفسش گرفت و به سرفه افتاد.
گفتم: « تیر غیب پهلوی خورد وسط گلوی آخوند.»
نه دیگر سرفهاش بند نیامد که نیامد رفت توی خانه.
« یکی از عرزشیها تلف شد. الان ماها هم خفه میشیم.»
خوشبختانه خفه نشدیم و سالم بعد از دو دقیقه برگشتیم داخل. خوشبختانه الله اکبر گفتن به دهان دخترم مزه کرد و بدبختانه دیگر ولمان نمیکرد.
« نی نی الاهو اکلم بیگه. بیلیم حیااااط»
تا آن نی نی کچل ناقصش را نبرد الله اکبر بگوید، آرام نگرفت که نگرفت.
خیلی سعی کردیم از سرش بیندازیم و بالاخره حوالی ساعت ده راضی شد توی گوش ما الله اکبر را داد بزند نه توی حیاط.
آن شب هر چقدر تلاش کردم زود بخوابم دخترم نگذاشت. نشست تا ساعت دو صبح، خوب مرا به خاک سیاه نشاند تا بالاخره خوابید. جایش عوض شده بود، چشمش هم که خاله و مامانبزرگش افتاده بود. خواب را به من بدبخت حرام کرد.
موقع نماز صبح خیلی آرام رفتیم و آمدیم اما باز دخترم عین اجل معلق بالای سرم نازل شد. این شد که نگذاشت تا موقع راهپیمایی چشم روی هم بگذارم.
ساعت نه و نیم صبح خانوادگی ردیف شدیم وسط راهپیمایی.
دخترم به عنوان رشوهی شرکت توی راهپیمایی، از خالهاش شیر کاکائو و رنگارنگ تلکه کرد. همه را هم قبل از شروع کار گرفت که یک وقت خدایی نکرده کسی دبه نکند.
خیلی زود من و شوهرم راهمان را از دخترم و مادرم و خواهرم جدا کردیم و رفتیم برای یک راهپیمایی زن و شوهری. انگار میخواستیم برویم دربند بلال بزنیم. دیگر د و قطره ساندیس که این حرفها را نداشت.
« چرا لباس آخوندی نپوشیدی؟»
یقهی لباسش را بهانه کرد. اما ته دلم میدانستم رویش نمیشود با من و لباس آخوندی یک جا دیده شود.
نمیدانم چرا وقتی خوشحالم کرم درونم جفتک میاندازد!
« کاش میپوشیدی اون وقت این پرچم ها رو میذاشتم توی عمامهت باحال میشد.»
گفت:« جنبه نداری دیگه.»
همان طور که راه میرفتیم و شعارها را ناقص و غلط غلوط تکرار میکردیم، شوهرم گفت:« چقدر شیخ! من چرا هیچکدومشون رو نمیشناسم؟»
« کار خود نظامه دیگه یه تریلی آخوند خالی کردن بگن مثلا ما زیادیم.»
این شوخیها را اگر با دوستان مذهبیام میکردم مرا در دم اعدام انقلابی میکردند. انقدر توی اینستاگرام فحشش دادهاند دیگر شوهرم خوب آب بندی شده. انقدر خوب کنار آمده که لقب جیره خور نظام را هم خوب پذیرفته.
آخرهای مسیر دوباره به سه یار گم کردهمان رسیدیم. همان جا نزدیک میدان امام، مادرم برگشت که باج راهپیمایی را آماده کند.( لوبیا پلوی چرب) ما اما با قدرت به مسیر ادامه دادیم. نزدیک میدان، مردم دست به دست، پرچم دو متری را نگه داشته بودند و تکان میدادند. دخترم رقص پرچم را که دید از خود بیخود شد. پرید و گوشهی پرچم را گرفت. خدا را شکر کردیم که بچهمان اینطور خوشحال و البته ارزشیست. فقط مشکل این بود که نمیشد از پرچم جدایش کرد.
در همان گیر و دار، یکهو حالم بد شد. بچهی دوممان هنوز پا به جهان نگذاشته، به خواهرش حسودی کرد. خواست خودی نشان بدهد، زد مرا به خاک سیاه نشاند.
شوهرم مثل یک سرباز فداکار جسد من و پیکر پاک و مطهر دختر غرغرویمان را با خودش از میدان جنگ بیرون کشید.
دخترمان به علت کم خوابی و خلوتی مسیر برگشتمان، به یک هاپوی کوچک مبدل شد و پاچهی من و شوهرم را جر واجر کرد.
سینهام تنگ شده بود. نفسم در نمیآمد. فشارم هم افتاده بود.
« ببین وقتی حرف میزنم خیلی حالم بدتر میشهها... ولی نمیتونم حرف نزنم.»
« خب یه دقیقه ساکت شو تو رو خدا نمیر تا برسیم.»
« نه از من نخواه حرف نزنم باید حرف بزنم.»
هرچه میرفتیم راه کش میآمد. اما بالاخره خودمان را زنده و سالم رساندیم به لوبیا پلو. جای شما خالی.
امسال هم خودمان را ثابت کردیم. از وقتی یادم میآید دغدغهام همین بوده که به یک شکلی یک جای کار کشورم را بگیرم. اما نمیدانستم چه کار کنم. تصمیم گرفتم مسیر مشخص را دنبال کنم.
اینکه هرسال میروم راهپیمایی، اینکه خودم را برای کتاب میکشم و اینکه توی سن کم مادر شدم، همه برای این است که به صفر تا صد مسیری که سید علی خامنهای برای پیشرفت کشورم ترسیم کرده، اعتماد دارم.
تا لحظهی مرگم هم همینی است که هست.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
*مهمانی کذایی*
نمیدانم ما چندم بارداریم بود. چون ویار و ضعف شدید داشتم، همهاش یک جا نشین شده بودم. آنجایی که من دراز میکشیدم دیگر گود شده بود.فقط هرازگاهی برای جلوگیری از زخم بستر، از این پهلو به آن پهلو میشدم.
نه میتوانستم آشپزی کنم و نه حتی یک لیوان بشورم. صبح تا شب عین خرس میخوابیدم. کل زمان هوشیاریم سه چهار ساعت در روز بود. خلاصه که مثل جسد باد کرده بودم روی دست شوهرم.
مادرم برای چک کردن علایم حیاتی من و بچه و پیشگیری از جنون دامادش، آمدند خانهی ما.
یکی دو روز گذشت. مادرم هم از تماشای پیکر ناپاک نامطهرم وسط هال خسته شد. هوس مهمانی به سرش زد.
همان موقع زنگ زد به فامیل گرامیمان:« سلام من و مسلم اومدیم اینجا پیش سعیده.»
منتظر واکنش شیمیایی جملهاش در خانم میزبان شد.
بالاخره مادرم تلفن را قطع کرد.
پرسیدم:« چیشد؟ دعوتمون کردن؟»
« آره اما خیلی ناراحت بودن که تو که کوچکتری چرا دعوتشون نکردی.»
« یاحسین! خب میگفتی من چقدر حالم بده... اصلاً من نمیام بابا. حالم هم بد میشه. اونجا بالا میارم حالشون بد میشه.»
توی آن سه ماه بوی غذا که هیچ تصویرش در ذهنم هم باعث میشد استفراغ کنم.
بالاخره با دعوا و پیگیری مادرم، راضی شدم بروم مهمانی.
خزیدم جلوی کمد لباسها. بعد از کلی هن وهن و جان کندن حاضر شدم.
مثل پیرزنها خم خم سوار ماشین شدم. با اینکه هنوز خیلی زود بود ولی یک حس خسران عجیب غریبی کل تنم را گرفت.
« سعیده، گورت کندهست!»
باران نرم نرم میبارید. طاها سعی میکرد آدرس را پیدا کند. ولی او از معدود کسانی است که راه را با مپ هم گم میکنند. متأسفانه من هم شوتتر از او، اصلاً اگر ما دوتا را به حال خودمان ول میکردند، مسیر خانه را هم گم میکردیم. آخرش گوشه،ی خیابان تلف میشدیم و باید منتظر میماندیم تا شهرداری ناشناس یک جایی چالمان کند.
هرچه بیشتر دور خودمان میچرخیدیم، باران هم شدیدتر میشد. دلم درد گرفته بود و باز فشارم افتاد. زمان کمی داشتیم که زنده برسم به خانهی فامیلمان.
ای کاش نمیرسیدم.
بیحال و بیجان بعد از سلام و احوال پرسی با کلی آدم ناشناس، یک جایی توی پذیرایی نشستم. رو به رویم، مردها روی مبلها را پر کرده بودند. درست مقابل شوهرم نشستم تا درصورت لزوم برایش چشم و ابرو بیایم. حوصلهام هم که سر رفت، برایش زبان دربیاورم و چشمهایم را چپ کنم
نشد برنامههایم را اجرا کنم. آقای صاحبخانه مرا از جایم بلند کرد.« بلند شو اونور بشین که راحت باشی و روبه روی مردها نباشی.»
چاره داشتم چهار دست و پا میرفتم. بلند شدم و پشت به مردها نشستم.
« سعیده خانم، چیکار میکنی روزا؟»
یک نگاه به وضع و اوضاعم کردم. خواستم تواضع به خرج بدهم گفتم:« هیچی هستیم دیگه خداروشکر.»
بندهی خدا نه گذاشت و نه برداشت گفت:« نمیشه که بیکار بگردی. خوب نیست آدم همینطوری الاف باشه.»
چشمهایم از حدقه درآمد.« بابا لامصب بذار برسم... اصلاً خوب نیست تو کار آدمها دخالت کنیااا.»
اینها را نگفتم وقتی دهنم عین کارتونیها وا مانده بود، چه میتوانستم بگویم؟
آقای صاحب خانه رفت. من ماندم و موجی از زنان فامیل که از آشپزخانه به هال ریختند.