دخترم به عنوان رشوهی شرکت توی راهپیمایی، از خالهاش شیر کاکائو و رنگارنگ تلکه کرد. همه را هم قبل از شروع کار گرفت که یک وقت خدایی نکرده کسی دبه نکند.
خیلی زود من و شوهرم راهمان را از دخترم و مادرم و خواهرم جدا کردیم و رفتیم برای یک راهپیمایی زن و شوهری. انگار میخواستیم برویم دربند بلال بزنیم. دیگر د و قطره ساندیس که این حرفها را نداشت.
« چرا لباس آخوندی نپوشیدی؟»
یقهی لباسش را بهانه کرد. اما ته دلم میدانستم رویش نمیشود با من و لباس آخوندی یک جا دیده شود.
نمیدانم چرا وقتی خوشحالم کرم درونم جفتک میاندازد!
« کاش میپوشیدی اون وقت این پرچم ها رو میذاشتم توی عمامهت باحال میشد.»
گفت:« جنبه نداری دیگه.»
همان طور که راه میرفتیم و شعارها را ناقص و غلط غلوط تکرار میکردیم، شوهرم گفت:« چقدر شیخ! من چرا هیچکدومشون رو نمیشناسم؟»
« کار خود نظامه دیگه یه تریلی آخوند خالی کردن بگن مثلا ما زیادیم.»
این شوخیها را اگر با دوستان مذهبیام میکردم مرا در دم اعدام انقلابی میکردند. انقدر توی اینستاگرام فحشش دادهاند دیگر شوهرم خوب آب بندی شده. انقدر خوب کنار آمده که لقب جیره خور نظام را هم خوب پذیرفته.
آخرهای مسیر دوباره به سه یار گم کردهمان رسیدیم. همان جا نزدیک میدان امام، مادرم برگشت که باج راهپیمایی را آماده کند.( لوبیا پلوی چرب) ما اما با قدرت به مسیر ادامه دادیم. نزدیک میدان، مردم دست به دست، پرچم دو متری را نگه داشته بودند و تکان میدادند. دخترم رقص پرچم را که دید از خود بیخود شد. پرید و گوشهی پرچم را گرفت. خدا را شکر کردیم که بچهمان اینطور خوشحال و البته ارزشیست. فقط مشکل این بود که نمیشد از پرچم جدایش کرد.
در همان گیر و دار، یکهو حالم بد شد. بچهی دوممان هنوز پا به جهان نگذاشته، به خواهرش حسودی کرد. خواست خودی نشان بدهد، زد مرا به خاک سیاه نشاند.
شوهرم مثل یک سرباز فداکار جسد من و پیکر پاک و مطهر دختر غرغرویمان را با خودش از میدان جنگ بیرون کشید.
دخترمان به علت کم خوابی و خلوتی مسیر برگشتمان، به یک هاپوی کوچک مبدل شد و پاچهی من و شوهرم را جر واجر کرد.
سینهام تنگ شده بود. نفسم در نمیآمد. فشارم هم افتاده بود.
« ببین وقتی حرف میزنم خیلی حالم بدتر میشهها... ولی نمیتونم حرف نزنم.»
« خب یه دقیقه ساکت شو تو رو خدا نمیر تا برسیم.»
« نه از من نخواه حرف نزنم باید حرف بزنم.»
هرچه میرفتیم راه کش میآمد. اما بالاخره خودمان را زنده و سالم رساندیم به لوبیا پلو. جای شما خالی.
امسال هم خودمان را ثابت کردیم. از وقتی یادم میآید دغدغهام همین بوده که به یک شکلی یک جای کار کشورم را بگیرم. اما نمیدانستم چه کار کنم. تصمیم گرفتم مسیر مشخص را دنبال کنم.
اینکه هرسال میروم راهپیمایی، اینکه خودم را برای کتاب میکشم و اینکه توی سن کم مادر شدم، همه برای این است که به صفر تا صد مسیری که سید علی خامنهای برای پیشرفت کشورم ترسیم کرده، اعتماد دارم.
تا لحظهی مرگم هم همینی است که هست.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
*مهمانی کذایی*
نمیدانم ما چندم بارداریم بود. چون ویار و ضعف شدید داشتم، همهاش یک جا نشین شده بودم. آنجایی که من دراز میکشیدم دیگر گود شده بود.فقط هرازگاهی برای جلوگیری از زخم بستر، از این پهلو به آن پهلو میشدم.
نه میتوانستم آشپزی کنم و نه حتی یک لیوان بشورم. صبح تا شب عین خرس میخوابیدم. کل زمان هوشیاریم سه چهار ساعت در روز بود. خلاصه که مثل جسد باد کرده بودم روی دست شوهرم.
مادرم برای چک کردن علایم حیاتی من و بچه و پیشگیری از جنون دامادش، آمدند خانهی ما.
یکی دو روز گذشت. مادرم هم از تماشای پیکر ناپاک نامطهرم وسط هال خسته شد. هوس مهمانی به سرش زد.
همان موقع زنگ زد به فامیل گرامیمان:« سلام من و مسلم اومدیم اینجا پیش سعیده.»
منتظر واکنش شیمیایی جملهاش در خانم میزبان شد.
بالاخره مادرم تلفن را قطع کرد.
پرسیدم:« چیشد؟ دعوتمون کردن؟»
« آره اما خیلی ناراحت بودن که تو که کوچکتری چرا دعوتشون نکردی.»
« یاحسین! خب میگفتی من چقدر حالم بده... اصلاً من نمیام بابا. حالم هم بد میشه. اونجا بالا میارم حالشون بد میشه.»
توی آن سه ماه بوی غذا که هیچ تصویرش در ذهنم هم باعث میشد استفراغ کنم.
بالاخره با دعوا و پیگیری مادرم، راضی شدم بروم مهمانی.
خزیدم جلوی کمد لباسها. بعد از کلی هن وهن و جان کندن حاضر شدم.
مثل پیرزنها خم خم سوار ماشین شدم. با اینکه هنوز خیلی زود بود ولی یک حس خسران عجیب غریبی کل تنم را گرفت.
« سعیده، گورت کندهست!»
باران نرم نرم میبارید. طاها سعی میکرد آدرس را پیدا کند. ولی او از معدود کسانی است که راه را با مپ هم گم میکنند. متأسفانه من هم شوتتر از او، اصلاً اگر ما دوتا را به حال خودمان ول میکردند، مسیر خانه را هم گم میکردیم. آخرش گوشه،ی خیابان تلف میشدیم و باید منتظر میماندیم تا شهرداری ناشناس یک جایی چالمان کند.
هرچه بیشتر دور خودمان میچرخیدیم، باران هم شدیدتر میشد. دلم درد گرفته بود و باز فشارم افتاد. زمان کمی داشتیم که زنده برسم به خانهی فامیلمان.
ای کاش نمیرسیدم.
بیحال و بیجان بعد از سلام و احوال پرسی با کلی آدم ناشناس، یک جایی توی پذیرایی نشستم. رو به رویم، مردها روی مبلها را پر کرده بودند. درست مقابل شوهرم نشستم تا درصورت لزوم برایش چشم و ابرو بیایم. حوصلهام هم که سر رفت، برایش زبان دربیاورم و چشمهایم را چپ کنم
نشد برنامههایم را اجرا کنم. آقای صاحبخانه مرا از جایم بلند کرد.« بلند شو اونور بشین که راحت باشی و روبه روی مردها نباشی.»
چاره داشتم چهار دست و پا میرفتم. بلند شدم و پشت به مردها نشستم.
« سعیده خانم، چیکار میکنی روزا؟»
یک نگاه به وضع و اوضاعم کردم. خواستم تواضع به خرج بدهم گفتم:« هیچی هستیم دیگه خداروشکر.»
بندهی خدا نه گذاشت و نه برداشت گفت:« نمیشه که بیکار بگردی. خوب نیست آدم همینطوری الاف باشه.»
چشمهایم از حدقه درآمد.« بابا لامصب بذار برسم... اصلاً خوب نیست تو کار آدمها دخالت کنیااا.»
اینها را نگفتم وقتی دهنم عین کارتونیها وا مانده بود، چه میتوانستم بگویم؟
آقای صاحب خانه رفت. من ماندم و موجی از زنان فامیل که از آشپزخانه به هال ریختند.
انقدر حالم بد بود و مضطرب بودم که یادم نمانده چه گفتیم و چه شنیدیم. تازه شام را که آوردند، کمی هوشیاریم برگشت.
شام قیمه بود. توی خورش گوشت داشت برای همین آبش هم به گوشت آلوده شده بود. لب به آن میزدم تا صبح بالا میآوردم.
قبل از غذا کلی با خدا راز و نیاز کردم که آبرویم را نبرد. به قولی مرا آنجا دشمن شاد کن نکند.
سالاد روی برنج ریختم و با یک کم خورش خوردم. ویندوزم بالا آمد. چهرهها را شفافتر دیدم و بالاخره صداها را با کیفیت ۳۲٠ شنیدم.
بعد از غذا دیگر نمیتوانستم به کسی کمک کنم. فقط رفتم توی اتاق و دراز کشیدم. مادرم هم آمد پیشم. چند دقیقه بعد توی اتاق بیخ تا بیخ، خانمهای خانه نشسته بودند.
باز دوباره بحث اینکه چرا دعوتشان نکردم پیش کشیده شد. نمیدانم چرا. انگار وضعیتم گویای شرایط نبود.
« دارم میمیرم.»
باز هم قانع نشدند ولی بزرگی کردند و بیخیال شدند.
بحث به این سمت رفت که برای مهمانیها دیگر چه میکردهام.
ای کاش خدا زبانم را لال میکرد و جواب نمیدادم.
ابله بودم خواستم شوهرم را پیش بقیه بزرگ کنم به پاس تمام زحمتهایش.
« طاها همهی زحمتها رو میکشه این چند وقت. مهمون نداریم معمولاً ولی اگه کسی بیاد میره از بیرون غذا میگیره. همهی ظرفها رو هم میشوره چون نمیتونم سر پا وایستم. الان هم که شام و ناهر رو یا از بیرون میگیره یا یه چیزی درست میکنه. آشپزی هم خیلی خوب بلد نیستم.»
خدایا، چرامرا گاو نکردی که ماما کنم؟
جملهی آخر را انگار خیلی جدی گرفتند. یک باره بهمن نصیحتها سرم سرازیر شد. پیر و جوانشان شروع کردند به دل سوزاندن برای طاها.
« گناه داره یه طلبه بیچاره مگه چقدر درمیاره؟»
« الان به روت نمیاره دو روز دیگه عصبانی میشه طلاقت میده.»
« جلوی مادرشوهرت خجالت نمیکشی؟»
اصلاً باورم نمیشد...
« دختر من از تو چند سال کوچیکتر بود که ازدواج کرد. زندگی جمع کن بودا. براش مهمون میومد چند روز...»
« عروس من اینجور اون جور.»
نگاهم به مادرم افتاد که با چهرهای متأسف حرفهایشان را گوش میداد و تایید می کرد. نمیدانم چرا انتظار داشتم از خودم و دستپختم دفاع کند.
توی دلم گفتم:« آخهههههه جای خالیها الان اینطوریم قبلش از بهشت برامون طعام میفرستادن؟ یا عمهتون درست میکرد؟!»
کم مانده بود گریهام بگیرد.
به خودم آمدم دیدم نشستهاند و دارند دستور پخت دمی گوجه را یادم میدهند.« ببین، گوجه و پیاز رو تفت میدی...»
به طاها پیام دادم زودتر بلند شود. دیگر حالم داشت از آن مهمانی کذایی بهم میخورد.
توی راه برگشت، افتادم به جان مادرم.
« تو چرا الکی تایید میکردی؟ چرا یه جوری حرف میزنین انگار من هیچ غلطی تو اون خونه نمیکنم؟»
از عصبانیت داشتم منفجر میشدم.
طاها آرامم کرد. پدر و مادرم که پیاده شدند یک دل سیر توی ماشین گریه کردم. تا آن شب فکر میکردم چقدر کار بزرگی میکنم که بچهای را توی وجودم پرورش میدادم. دیگر احساس پستی میکردم.
« ای کاش ازدواج نمیکردم. ای کاش بچه دار نمیشدم. ای کاش خیلی قبلتر مرده بودم.»
حرص میخوردم و دلم درد میگرفت دلم میخواست وسط هق هقهایم آخ بگویم.
طاها گفت:« گریه نکن نابود کردی خودت رو. عجب غلطی کردیم بلند شدیم رفتیم. اصلاً گور باباشون تو این همه کار میکنی همین حالا هم که زمینگیر شدی از خیلیا جلوتری. اصلاً خودشون چین؟»
فایده نداشت داشتم دق میکردم.
قبل از خواب قرص اعصابم را خوردم و بعد از یک ساعت گریه خوابم برد. دقایق آخر داشتم به این فکر میکردم، با این همه حرصی که من خوردم، فردا که بیدار شوم بچهام زنده است؟
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿
.
*کتابهایی که توی بهمن خوندم*
*۱- متهم دادگاه اولد بیلی/ مرتضی قاضی*
این کتاب، خاطرات شفاهی عبدالله نوریپور از اعضای گروه دستمال سرخها بود.
متهم دادگاه اولد بیلی جذابترین کتابی بود که توی این سبک خواندم. خط روایت جذابش باعث شد از بقیهی خاطرات شفاهی دلنشینتر باشد.
*۲- نجات از مرگ مصنوعی/ حبیبه جعفریان*
این کتاب هم مجموعه جستارهای روایی نویسنده در موضوعات مختلف است. از بین جستارها، دوتای اولی و جستاری که دربارهی استانبول بود را بیشتر دوست داشتم.
در مورد باقی جستارها: چون دیدگاه یکسانی با نویسنده نداشتم خیلی با آنها ارتباط نگرفتم. ولی اصلاً مهم نیست چون قلم خیره کنندهی نویسنده باعث نیشود این کتاب تا ابد راهنمای من برای نویسندگی باشد.
*۳- کتاب صوتی آخرین شاهدان/ سوتلانا الکسیوویچ*
این کتاب، مجموعه خاطرات و روایات کوتاه مردم روسیه از اشغال کشورشان توسط نازیهاست.
همهی روایتها جذاب و دردناک بود. به نظرم کتاب چیز اضافهای نداشت. همه چیز اندازه بود.
*۴- رمان تبریز مهآلود/ محمد سعید اردوبادی*
هرچه دربارهی این کتاب بگویم حق مطلب ادا نمیشود.
خلاصه کنم. تبریز مهآلود اثر نویسندهی آذربایجانی دربارهی یک شخص بانفوذ توی تبریز است که دارد خودش را برای انقلاب مشروطه به آب و آتش میزند.
به نظرم این کتاب هیچی کم نداشت.
با اینکه رمان قطوری بود اما بسیارراحتخوان و جذاب بود. شبیه رمانهای روسی بود. به خاطر حوادث مختلفی که طی خط اصلی داستان اتفاق میافتاد، کشش قصه هزار برابر میشد.
بهترین کتابی بود که تاحالا خواندم.
*۵- کتاب صوتی فردا شکل امروز نیست/ نادر ابراهیمی*
مجموعه داستان کوتاه از نادر ابراهیمی و با موضوع آینده و تغییر نگرش و از این جور حرفها.
داستان آخر را بیشتر دوست داشتم.
*۶- کتاب صوتی ویالون زن روی پل/ خسرو باباخانی*
این کتاب روایت خود نویسنده از سی سال اعتیادش است. وایلون زن روی پل خیلی خوب فلاکتها و سختیهای اعتیاد و ترک اعتیاد را نشان میدهد.
پنجاه درصد اول کتاب را بیشتر دوست داشتم ولی در مجموع به شدت توصیه میکنمش.
*۷- کتاب صوتی زمین نرم/ آیین نوروزی*
این هم مجموعه داستان کوتاهی بود که اکثرشان پایان باز بودند ولی همهشان خیلی قشنگ بودند.
*۸- نمایشنامه سه خواهر/ آنتوان چخوف*
این هم معرفی خاصی نمیخواهد. ماجرای سه خواهر و یک برادر در یک خانه بود.
مثل باقی آثار چخوف بود. و از لحاظ پایان بسیار به دایی وانیا شبیه بود.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnote
آدرس بله: @varaghkahi
✨🌿