سِیـدمـُجتَـبــے.
حالا اصن چی شد که پیامبر رفت مدینه؟! +یکی از بزرگان یه قبیله تو مدینه میاد مکه و به قریشی ها میگه به
این مرد که از مدینه اومده بود
میره پیش پیامبر که ببینه داستان چیه..
پیامبر گفت من پیغمبر اسلامم قرآن هم کتاب ماست .
پرسید چی میگید ؟
پیامبر براش قرآن خوند.
بعضی از ابتداییات اسلام رو گفت
گفت ما میگیم این کار رو نکنید این کار رو بکنید.
راست بگید دروغ نگید
ربا نگیرید زنا نکنید
بهم کمک کنید بهم قرض بدید
نماز بخوانید طهارت داشته باشید
بچه هاتون رو نکشید باهم جنگ نکنید
این بنده خدا خوشش اومد گفت
چقدر قشنگه اینایی که شما میگی.
پاشو بریم مدینه اینا لیاقت شما رو ندارن .
سِیـدمـُجتَـبــے.
این مرد که از مدینه اومده بود میره پیش پیامبر که ببینه داستان چیه.. پیامبر گفت من پیغمبر اسلامم قر
فرمود اول باید مسلمون بشین .
گفتن برو ،چند نفر که مسلمون شدن منم میام .
این بنده خدا گفت
من که نمیتونم
یکیو بفرست تبلیغ اسلام کنه.
پیامبر یه جوون ۱۷ ساله رو که حافظ قرآن بود رو برای تبلیغ فرستاد.
این پسر ۱۷ ساله کی بود؟
مصعب، پسر یه فرد پولدار مکه
وقتی مسلمون شد باباش از خونه پرتش کرد بیرون .
گفت برو پیدات نشه اینورا لباساشم گرفت.
مصعب رفت با تیکه پارچه خودشو پوشوند .لباسارو فرستاد خونه باباش.
این مصعب تو شعب ابی طالب هم همراه پیامبر بود
سختیا رو کشیده بود .
سِیـدمـُجتَـبــے.
حقیقتا روایات و تفاسیر زیاده.. ولی خب اول اینکه :نظر من هم اینه که غیر از دهه ی محرم، دهه دیگه ای ن
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نسبتا تا حدی پسندم بود سخنرانیش..؛
خلاصه اینکه در کل ، بازم کاری نداشتی باشید بهم.
هرکی خواست بگیره و بره دمش گرم
هرکی هم نخواست بره بازم دمش گرم.
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما نمیدانی
چه شب هایی سحر کردم؛
بی آنکه یک دم مهربان باشند
باهم پلک های من..
سِیـدمـُجتَـبــے.
فرمود اول باید مسلمون بشین . گفتن برو ،چند نفر که مسلمون شدن منم میام . این بنده خدا گفت من که نمی
اینها رفتن مدینه
مدینه ای ها مسلمون شدن .
سال یازدهم اومدن پیش پیغمبر
پیغمبر گفت تعدادتون کمه برید بیشتر بشید
رفتن سال بعد از ۵۰۰ تا ۷۰ نفر انتخاب شدن
اومدن مدینه با پیامبر دیدار کردن .
پیامبر بهشون گفت برید منتظر باشید من میام.
از سال هشتم بعثت تا دوازدهم حرف از پیغمبر تو مدینه بود ولی هنوز نیومده بود و همه منتظر دیدار پیامبر بودن
پیامبر میخواست بره به مدینه.
ابوبکر این موضوع رو بهترین فرصت برای شناسوندن خودش به مردم مدینه دید.
چون وقتی پیامبر تنها داره میره کنارش باشه ،همه به اون هم توجه میکنن و مورد احترام و تکریم قرارش میدن
پیامبر انقدر در مکه موند تا اصطلاحا از مکه بیرونش کنن
چون اگه خودش میرفت به سمت مدینه میگفتن پیامبر اسلام برای قدرت و حکومت شهرش رو ول کرد رفت یه جای دیگه.
پس منتظر فرصت مناسب بود تا ایجاد بشه.
پیامبر هم به مدینه ای ها گفته بود که برید من میام گفتن کی میای
فرمود هر وقت خدا اجازه داد میام
ابوبکر هر روز میومد پیش پیامبر میپرسید
خدا اجازه نداد کی میخواید بری ؟
همش این سوال رو میپرسید
پیامبر هم میگفت نه معلوم نیست ..