eitaa logo
دانلود
سِیـد‌مـُجتَـبــے.
حقیقتا روایات و تفاسیر زیاده.. ولی خب اول اینکه :نظر من هم اینه که غیر از دهه ی محرم، دهه دیگه ای ن
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نسبتا تا حدی پسندم بود سخنرانیش..؛ خلاصه اینکه در کل ، بازم کاری نداشتی باشید بهم. هرکی خواست بگیره و بره دمش گرم هرکی هم نخواست بره بازم دمش گرم.
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما نمیدانی چه شب هایی سحر کردم؛ بی آنکه یک دم مهربان باشند باهم پلک های من..
با نشستن و غصه خوردن چیزی درست نمیشه ، پاشو یه یاعلی بگو و خودکشی کن .
سِیـد‌مـُجتَـبــے.
‌فرمود اول باید مسلمون بشین . گفتن برو ،چند نفر که مسلمون شدن منم میام . این بنده خدا گفت من که نمی
‌ اینها رفتن مدینه مدینه ای ها مسلمون شدن . سال یازدهم اومدن پیش پیغمبر پیغمبر گفت تعدادتون کمه برید بیشتر بشید رفتن سال بعد از ۵۰۰ تا ۷۰ نفر انتخاب شدن اومدن مدینه با پیامبر دیدار کردن . پیامبر بهشون گفت برید منتظر باشید من میام. ‌‌ از سال هشتم بعثت تا دوازدهم حرف از پیغمبر تو مدینه بود ولی هنوز نیومده بود و همه منتظر دیدار پیامبر بودن ‌
‌ پیامبر میخواست بره به مدینه. ابوبکر این موضوع رو بهترین فرصت برای شناسوندن خودش به مردم مدینه دید. چون وقتی پیامبر تنها داره میره کنارش باشه ،همه به اون هم توجه میکنن و مورد احترام و تکریم قرارش میدن ‌
‌ پیامبر انقدر در مکه موند تا اصطلاحا از مکه بیرونش کنن چون اگه خودش میرفت به سمت مدینه میگفتن پیامبر اسلام برای قدرت و حکومت شهرش رو ول کرد رفت یه جای دیگه. پس منتظر فرصت مناسب بود تا ایجاد بشه. ‌ پیامبر هم به مدینه ای ها گفته بود که برید من میام گفتن کی میای فرمود هر وقت خدا اجازه داد میام
‌ ابوبکر هر روز میومد پیش پیامبر میپرسید خدا اجازه نداد کی میخواید بری ؟ همش این سوال رو میپرسید پیامبر هم میگفت نه معلوم نیست ..
‌ کفار وقتی متوجه این موضوع شدن که پیامبر با مردم مدینه این قول و قرار رو گذاشته ،تصمیم گرفتن پیامبر رو بکشن ولی نه در کوچه و بازار مکه بلکه در شب تاریک و خونه . چون پیامبر از نظر قدرت فردی و بدنب خیلی توانمند بود و کسی حریفش نمیشد برای همین تصمیم به کار دست جمعی گرفتن. ‌ ماجرای لیلة المبیت که همه بلدید اتفاق افتاد (خوابیدن امیرالمومنین در جای پیامبر )
‌ پیامبر از اون حادثه با جان‌فشانی امیرالمومنین جان سالم به در برد . وقتی پیغمبر محاصره رو رد کرد و به راه افتاد دید آقای ابوبکر سر راهش نشسته پرسید تو اینجا چیکار میکنی گفت من نگران شما بودم اینجا منتظر شما بودم.🤡 ‌ شاید اینجوری بوده که از جایی خبر داشته که قراره پیامبر ترور بشه اگه ترور بشه که کار تموم و خیال یهود راحت میشه اگه ترور نافرجام بود و پیامبر فرار کرد، باهاش همراه بشه..