eitaa logo
دانلود
‌ پیامبر انقدر در مکه موند تا اصطلاحا از مکه بیرونش کنن چون اگه خودش میرفت به سمت مدینه میگفتن پیامبر اسلام برای قدرت و حکومت شهرش رو ول کرد رفت یه جای دیگه. پس منتظر فرصت مناسب بود تا ایجاد بشه. ‌ پیامبر هم به مدینه ای ها گفته بود که برید من میام گفتن کی میای فرمود هر وقت خدا اجازه داد میام
‌ ابوبکر هر روز میومد پیش پیامبر میپرسید خدا اجازه نداد کی میخواید بری ؟ همش این سوال رو میپرسید پیامبر هم میگفت نه معلوم نیست ..
‌ کفار وقتی متوجه این موضوع شدن که پیامبر با مردم مدینه این قول و قرار رو گذاشته ،تصمیم گرفتن پیامبر رو بکشن ولی نه در کوچه و بازار مکه بلکه در شب تاریک و خونه . چون پیامبر از نظر قدرت فردی و بدنب خیلی توانمند بود و کسی حریفش نمیشد برای همین تصمیم به کار دست جمعی گرفتن. ‌ ماجرای لیلة المبیت که همه بلدید اتفاق افتاد (خوابیدن امیرالمومنین در جای پیامبر )
‌ پیامبر از اون حادثه با جان‌فشانی امیرالمومنین جان سالم به در برد . وقتی پیغمبر محاصره رو رد کرد و به راه افتاد دید آقای ابوبکر سر راهش نشسته پرسید تو اینجا چیکار میکنی گفت من نگران شما بودم اینجا منتظر شما بودم.🤡 ‌ شاید اینجوری بوده که از جایی خبر داشته که قراره پیامبر ترور بشه اگه ترور بشه که کار تموم و خیال یهود راحت میشه اگه ترور نافرجام بود و پیامبر فرار کرد، باهاش همراه بشه..
‌ حالا یه موضوعی پیش میاد اگه پیامبر اینو با خودش نبره ،ممکنه بره به تیم ترور لو بده. اگه با خودش ببره، مدینه‌ای‌ها اینو میبینن فک میکنن این هم یکاره‌ای هست. چون همراه پیغمبر بوده به عنوان دست راست پیامبر و نفر دوم تو ذهن مردم مدینه معرفی میشه. ‌ حالا یه موضوعی پیش میاد. اگه پیامبر اینو با خودش نبره ممکنه بره به تیم ترور لو بده. اگه با خودش ببره، مدینه‌ای‌ها اینو میبینن فک میکنن این هم یکاره‌ای هست. چون همراه پیغمبر بوده به عنوان دست راست پیامبر و نفر دوم تو ذهن مردم مدینه معرفی میشه.
‌ خب پیامبر نه اونو رد کرد نه مدینه رفتن؛ رفت به سمت اون غار.
پیامبر ۳ روز تو غار بود . مدینه ای ها هم که خبر شنیده بودن که قرار پیامبر بیاد ، همه تا حدود ۵ کیلومتر خارج از مدینه به استقبال اومده بودن . دیدن خبری نشد همه مایوس شدن و یه نفری رو به مکه فرستادن تا بیین چرا پیامبر نیومد.
‌ پیغمبر به سمت مدینه حرکت کرد . رسید به حدودی قبا دید هیشکی نیست ‌ پیغمبر وقتی به اونجا رسید دید هیشکی نیست کسی هم پیامبر رو در اونجا نمیشناخت ؛ تصمیم گرفت به خونه یکی از افرادی که به مکه اومده بودن برای دعوت از پیامبر به مدینه ،برن. خونه کسی به اسم کلثوم بن حرب.
‌ پیامبر وارد منزل این شخص شد این فرد کور بود. اصن ندید که کی همراه پیامبر اومده. حالا شما باید این سوال براتون مطرح بشه که پیامبر از بین چند نفری که ایشون رو میشناختن چرا رفت خونه این فرد نابینا ؟ ‌ چون پیامبر نمی‌خواست کسی از اون افراد مسلمان شده ابوبکر رو در کنار پیامبر ببینه.
‌ خبر رسید به مدینه که پیامبر اومده. اهالی مدینه همه اومدن به سمت قبا برای استقبال از پیامبر. همه که اومدن منتظرن که پیامبر وارد مدینه بشه پیامبر گفت من وارد مدینه نمیشم تا زمانی که « علی » برسه. ‌
حالا برای همه سوال شد علی کیه که پبامبر منتظرشه تا بیاد بعد وارد مدینه بشه ؟ ‌ ابوبکر هی در گوش پیامبر میگفت بریم مردم منتظرن. پیامبر گفت مهم نیست منتطر باشن. باز ابوبکر میگفت یا رسول الله این مردم منتطر شمان ممکنه بد باشه که اینجوری معطل بشن. پیامبر خیلی بی تفاوت میگفت بازم مهم نیست ما منتظر علی میمونیم تا بیاد . ابوبکر گفت شاید اصن علی زنده نباشه پیامبر گفت علی یا میاد یا ما کلا وارد مدینه نمیشیم..
‌ ابوبکر دید اینجوریه، کلا ول کرد رفت مدینه . با خودش فک کرد الان علی هم بیاد چون چند روزه منتظرن تا علی هم برسه، یه شتر برای پیامبر میارن یه شتر هم برای علی . اینو دیگه کسی آدم حساب نمیکنه . باید دنبال دوتا شتر بدوعه (ابوبکر)و اهلا و سهلا بگه همراه مردم دیگه کسی اینو نمیبینه.