تمام خاطراتم به شما ختم میشود؛
راستش را بخواهید، تمامِ من شمایید.
از همان روزی که صحن انقلاب بوی شما را داشت،
دل من در میان آن نور جا ماند.
آنقدر غرقِ نامتان شدم
که فهمیدم دیگر نمیتوانم جایی جز همان صحن نفس بکشم.
جاذبهای نرم و پنهان مرا نگه داشته بود؛
زمستان بود اما من گرم بودم،
انگار کسی آرام دور شانههایم حلقه شده باشد.
اشکهایم یکییکی میریخت
و من حس میکردم درست در آغوش شما گریه میکنم.
از روزی که آنطور در آغوشتان گریستم،
دیگر هیچجا برایم پناه نشد.
آن نجوا… همان صدای مهربان که میگوید:
«باباجان… غصه نخور، درستش میکنم؛
کسی اجازه ندارد دختر مرا اذیت کند»
تمام جهان را برایم آرام میکند.
بابای مهربان من…
تمام دنیای من شمایید
ممنونم که سایه تان هست تا در زندگی غرق نشوم.
تولدتان مبارک انیس النفوس؛)
سایه ات مستدام*
_آیه'
سَــجدهٔ آخـر؛)
تولدت مبارک خانوم شهیده💚 شهیده عطیه اصلاحی*
آن روز، عطیه، دختر سوم خانواده ـ یکی از دوقلوها ـ همراه مادر راهی پایگاه شد. دختر ۲۱ سالهای که دانشجوی علوم قرآن و حدیث دانشگاه حضرت عبدالعظیم (ع) بود. خانهشان همان حوالی بود؛ نزدیک حوزه بسیج. حدود ساعت ۱۲ بود که دوستی پیشنهاد داد همراه او از پایگاه بیرون بروند تا کاری انجام دهد.
اما طاهره لبخند زد و گفت: «نه، وقت اذان است. من و عطیه نماز میخوانیم، بعد خودمان میرویم. نمیخواهم نماز اول وقتم از دست برود.» چند دقیقه بعد، موشک بر سرشان فرود آمد. ساختمان حوزه در لحظه فرو ریخت و ۱۳ نفر از آن جمع، از جمله طاهره نصرآبادی و عطیه به شهادت رسیدند.
عملیات آواربرداری تا ظهر روز بعد طول کشید. همان لحظه که صدای اذان ظهر در فضا پیچید، اولین پیکر از زیر آوار بیرون آمد. خاله عطیه ناگهان گفت:
«این پیکر عطیه است!» اطرافیان با تعجب پرسیدند: «چطور مطمئنی؟» گفت: «چون عطیه هر وقت صدای اذان را میشنید، همانجا سجادهاش را پهن میکرد. نمازش هیچوقت به تأخیر نمیافتاد. حالا هم وقت اذان است… میدانم خودش است.» حدسش درست بود. همان پیکر بیسر متعلق به عطیه اصلاحی بود؛ دختری که در وقت نماز از زیر خاک به پرواز رفت.
عطیه در خانوادهای ششنفره بزرگ شده بود؛ سه خواهر و یک برادر دوقلو . خالهاش میگوید: «از غیبت بدش میآمد. هر وقت در جمعی حرفی از کسی زده میشد، تذکر میداد. اگر گوش نمیدادیم، بیصدا میرفت بیرون.» رفتار او نیز از ایمان خالصش بود. روحی لطیف داشت، ولی دلش محکمتر از سنش میتپید.
سَــجدهٔ آخـر؛)
او روزی بزرگ میشود و میگوید قسم به دستان پر افتخار پدرم؛) _رقیه خانم فرزند جانباز حسین محمدی
پدر و مادر هرکدام از کودکی ارادتِ
ویژه ای داشتن به عزیزدردانه حسین ع
خانوم حضرت رقیه...
حتی شاید ماجرا از شب سومِ محرم
بود که شروع شد(((:
بماند...
عاشقی آنها با خانوم سه ساله بین
اطرافیان معروف شده بود...
(مجنون الرقیه)
زمانی که فهمیدن خداوند مهربان دختری
را به آنها هدیه داده بسیار دوست داشتن
که نامِ رقیه جانِ حسین ع را روی او
بگذارند...ولی حسی سنگین مانع میشد...
در آخر تصمیم بر این شد که نامش
حنانه باشد...
همه بسیار تعجب کرده بودن سرِ
نامگذاری فرزندشان!!!
بگذریم(:
(۱۳ اسفند ۱۴۰۴ ساعت حدود ۱۰ شب)
نوری دید و صدای بلند انفجار...
صداهایی که میگفتن حسین زدن...
در آن لحظات حسین یا رقـیـه ای گفت
و دیگر دردی حس نکرد...
شاید...نمیدانم...خدا میداند چه شد...
او با دست و پاهای بریده از بلندی به
پایین افتاد و سینه خیز چندمتری را رفت
تا دوستانِ دلاورش برگشتن و او را در
ماشین گذاشتن...
او با چشمانش میدید که دستانش همچو
گلی زیبا پر پر شده و خونی سرخ از
میانش جاریس...در آن لحظات میگفت
تنها خواسته ای که دارم این است
نام دخترکم را رقـیـه بگذارید...
_ زهرا پیری همسر جانباز حسین محمدی