ولی بهتره که یاد بگیریم لازم نیست درباره ی همه چیز واکنش نشون بدیم.چون بعضی چیزا به ما ربطی نداره
امروز رنگ آسمون امشب بود.آبی و بنفش تیره با ستاره های نقره ای.نه اونقدر تیره و نه اونقدر روشن.بیشتر حس تعلیق داشت با زیبایی های خاص خودش.ولی از دوروز پیش بهتر بود.خب،حالا وقتشه که برم به ادامه ی درسا برسم و ببینم فردا چی در انتظارمه؟
شبتون بخیر⭐️
امروزو براتون تعریف کنم؟
خب ، امروز مثل روزای قبلی یه روز نرمال نبود ، میتونیم شروع روز رو از ساعت دوازده به بعد در نظر بگیریم ، خلاصه حوالی ساعت دوازده یه دختری با یه کوه کار و درس در حال حرص خوردن بود و بعد از کلی اضطراب و بی خوابی بالاخره کاراش تموم شدن ولی خب؟فقط سری که وحشتناک درد میکرد و یه بدن خسته براش موندن و نتونست بخوابه ، به مرور سرگیجه و حالت تهوع و دل ضعفه هم به احوالات ناخوشایندش اضافه شدن ولی ؟ باید خودش رو از روی تخت بلند میکرد و تا مدرسه میکشوند ، جونم براتون بگه که بدو بدو رسیدم مدرسه و دیدم که به به😀نصف بچه های کلاس نیومدن !
خلاصه زنگ اول به عربی گذشت و دیدیم که میخوان سرود ضبط کنن ! بچه ها رو کشون کشون و به زور ، وسط افتاب ،(درحالی که کلی از بچه ها روزه بودن)بردن حیاط ، سرتونو درد نیارم ، بالای سه ساعت در حال ضبط این سه تا سرود کوفتی بودیم و آخرشم یه دستت دردنکنه ی خشک و خالی با یه لیوان نصفه چایی یخی که مزه اب میداد و بیسکوییت برامون موند ، زنگ آخر معلم نداشتیم و شروع کردیم به حرف زدن با چندتا از دوستام ، منم که تقریبا مثل همیشه در حال خودکاری کردن و نقاشی کشیدن روی دستم بودم و نمیدونم چی شد که بحث به مشکلات خانوادگی بچه هامون و حسرتاشون رسید ، یکی از دوستای من ادم بشدت بشدتت احساساتی و حساسیه و از قضا کنار من نشسته بود ، آقا این بچه یهو زد زیر گریه و مثل ابر بهار گریه میکرد ، نشست یه ساعت از ناراحتی هاش گفت و من انقدر تک تک کلماتش رو میفهمیدم و زندگیشون کرده بودم که همش اینطوری بودم که وای آره ، آره و نمیدونستم چجوری باید حالیش کنم که اشتباه من و تکرار نکنه
خلاصه حدود نیم ساعت هم اینطوری گذشت و آها یه چیز دیگه ، یه دختره ی خیلی رندوم توی کلاسمون که حتی یه بارم باهاش حرف نزده بودم خیلی تصادفی باهاش صحبت کردم و وای ! چقدر ناز و مهربون و بامزه ست ، آره خلاصه دیگه مدرسه هم با اتفاقای عجیب و غریبش تموم شد و من بدو بدو برگشتم خونه ، خسته و کوفته ، با چشمای نیمه باز شروع کردم به ناهار درست کردن بعد از خوردنش و کمی صحبت با شماهای عزیزم تصمیم گرفتم برم سر درسام ولی خب؟بدن عزیزم تصمیم گرفت گند بزنه توی برنامه هام و بخوابه🙏 ، آره دیگه از حوالی ساعت سه و نیم تا هشت بنده در خواب عجیب و غریبی فرو رفتم و دوباره همون دختر دیشب با یه کوه کار و درس و اضطرابش اینجاست و چایی قراره برای بار هزارم نجاتش بده و اهنگای کریستال کستلز و مانسکین هم کمکش کنن و دفترچه ای که باید ماجراهای امروزو دقیق تر بشنوه و برفی که باید شنوای غرغرای بی پایانم باشه با این تفاوت که این بار بلده چیکار کنه
شب و روزتون خوش دوست داشتنی ترین انسان های جهان
https://eitaa.com/sakran/1675 خوشحال میشم ببینمت https://eitaa.com/rooyekhaghaz
.
وایی سلامم ، به به
هدایت شده از مرثیه ای کوتاه برای دیروز؛)
تولدی دیگر ...
رد اشک جا مانده برای روی کاغذی که هرگز نمیخوانی...
معشوق یا عزیزکم؟