eitaa logo
افکار و زندگی انسانی خوابآلوده
112 دنبال‌کننده
132 عکس
6 ویدیو
0 فایل
راستی ! اگر دلتون خواست غرغر کنید ، چیزی بگید ، گله ای بکنید من اینجام و خوشحال میشم باهاتون صحبت کنم: https://daigo.ir/secret/92015026590 https://abzarek.ir/service-p/msg/2509955
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش آدم ها انقدر از دیدن دست هام تعجب نکنن
ولی بهتره که یاد بگیریم لازم نیست درباره ی همه چیز واکنش نشون بدیم.چون بعضی چیزا به ما ربطی نداره
و خب آدمارو سراینکه نمی تونیم ساکت بمونیم ناراحت می کنیم
امروز رنگ آسمون امشب بود.آبی و بنفش تیره با ستاره های نقره ای.نه اونقدر تیره و نه اونقدر روشن.بیشتر حس تعلیق داشت با زیبایی های خاص خودش.ولی از دوروز پیش بهتر بود.خب،حالا وقتشه که برم به ادامه ی درسا برسم و ببینم فردا چی در انتظارمه؟ شبتون بخیر⭐️
امروزو براتون تعریف کنم؟ خب ، امروز مثل روزای قبلی یه روز نرمال نبود ، میتونیم شروع روز رو از ساعت دوازده به بعد در نظر بگیریم ، خلاصه حوالی ساعت دوازده یه دختری با یه کوه کار و درس در حال حرص خوردن بود و بعد از کلی اضطراب و بی خوابی بالاخره کاراش تموم شدن ولی خب؟فقط سری که وحشتناک درد میکرد و یه بدن خسته براش موندن و نتونست بخوابه ، به مرور سرگیجه و حالت تهوع و دل ضعفه هم به احوالات ناخوشایندش اضافه شدن ولی ؟ باید خودش رو از روی تخت بلند میکرد و تا مدرسه میکشوند ، جونم براتون بگه که بدو بدو رسیدم مدرسه و دیدم که به به😀نصف بچه های کلاس نیومدن ! خلاصه زنگ اول به عربی گذشت و دیدیم که میخوان سرود ضبط کنن ! بچه ها رو کشون کشون و به زور ، وسط افتاب ،(درحالی که کلی از بچه ها روزه بودن)بردن حیاط ، سرتونو درد نیارم ، بالای سه ساعت در حال ضبط این سه تا سرود کوفتی بودیم و آخرشم یه دستت دردنکنه ی خشک و خالی با یه لیوان نصفه چایی یخی که مزه اب میداد و بیسکوییت برامون موند ، زنگ آخر معلم نداشتیم و شروع کردیم به حرف زدن با چندتا از دوستام ، منم که تقریبا مثل همیشه در حال خودکاری کردن و نقاشی کشیدن روی دستم بودم و نمیدونم چی شد که بحث به مشکلات خانوادگی بچه هامون و حسرتاشون رسید ، یکی از دوستای من ادم بشدت بشدتت احساساتی و حساسیه و از قضا کنار من نشسته بود ، آقا این بچه یهو زد زیر گریه و مثل ابر بهار گریه میکرد ، نشست یه ساعت از ناراحتی هاش گفت و من انقدر تک تک کلماتش رو میفهمیدم و زندگیشون کرده بودم که همش اینطوری بودم که وای آره ، آره و نمیدونستم چجوری باید حالیش کنم که اشتباه من و تکرار نکنه خلاصه حدود نیم ساعت هم اینطوری گذشت و آها یه چیز دیگه ، یه دختره ی خیلی رندوم توی کلاسمون که حتی یه بارم باهاش حرف نزده بودم خیلی تصادفی باهاش صحبت کردم و وای ! چقدر ناز و مهربون و بامزه ست ‌، آره خلاصه دیگه مدرسه هم با اتفاقای عجیب و غریبش تموم شد و من بدو بدو برگشتم خونه ، خسته و کوفته ، با چشمای نیمه باز شروع کردم به ناهار درست کردن بعد از خوردنش و کمی صحبت با شماهای عزیزم تصمیم گرفتم برم سر درسام ولی خب؟بدن عزیزم تصمیم گرفت گند بزنه توی برنامه هام و بخوابه🙏 ، آره دیگه از حوالی ساعت سه و نیم تا هشت بنده در خواب عجیب و غریبی فرو رفتم و دوباره همون دختر دیشب با یه کوه کار و درس و اضطرابش اینجاست و چایی قراره برای بار هزارم نجاتش بده و اهنگای کریستال کستلز و مانسکین هم کمکش کنن و دفترچه ای که باید ماجراهای امروزو دقیق تر بشنوه و برفی که باید شنوای غرغرای بی پایانم باشه با این تفاوت که این بار بلده چیکار کنه شب و روزتون خوش دوست داشتنی ترین انسان های جهان
زندگی رو چه رنگی می‌بینی؟! . آبی با رگه های نقره ای؟
آدما بعضی وقتا که ابری میشن رفتارشون با ما ربطی به ما نداره.ربطی به ابری بودنشون داره
مواظب باشیم آدمارو ابری نکنیم و وقتی ابری شدیم به کسی آسیب نزنیم
می دونید چیه؟هرروز زندگی به یک نحوی سعی می کنه آدمارو از پا دربیاره.امیدها و خوشحالی های زیادی وجود دارن(مثلا همین نور کوچولو)ولی بازم سختی قویه.بعضیا طاقتشون کمتره.بعضیا بیشتر.بعضیا احساساتشون رو بروز میدن،بعضیا هم میذارن میرن تا حالشون خوب بشه.ضمن اینکه ما واقعا هیچ وقت نمی فهمیم حرفی که می زنیم یا رفتاری که می کنیم دقیقا چه تاثیر وحشتناکی داره(حتی با عذرخواهی درست و جبران).حتی درمورد شوخی ها هم همین طوره پس باید سعی کنیم حواس جمع تر باشیم.به هرحال اومدیم که دنیای رو به جایی بهتر از اون چیزی که تحویل گرفتیم تبدیل کنیم.نه؟
😭😭😭😭😭 بچه ها یکی از حسرتای بزرگ تقریبا یکی دوهفته اخیر منه می دونید چیه؟اینه که نمی تونم همچین آدم دوست داشتنی ای رو حضوری ببینم
بچه ها ، واقعا برام بزرگترین امیدید ، انقدر دوست داشتنی اید که باورتون نمیشه ، واقعا برام قوت قلبید و با هر حرفتون از اعماق وجود خوشحال میشم نمیتونید تصور کنید چقدر دوستون دارم ، هیچوقت فراموش نکنید یه دختره ای یه گوشه ی دنیا با تموم قلبش دوستون داره ، ازتون میخوام که باورش کنید
امروزو براتون تعریف کنم؟ یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود ، یه دختره ای یه گوشه ی دنیا بود که صبح با اضطراب عجیب و غریب حوالی ساعت شش از خواب پرید و درساشو مرور کرد و بدو بدو پاشد رفت مدرسه زنگ اول ریاضی بود و طبق معمول به آرامش گذشت ، زنگ دوم خیلی تصادفی معلمم تصمیم گرفت برای پرسش بیارتم و خب ؟۲۰✅ ، زنگ های بعدی هم با یسری درس های مختلف و چرت پرت دیگه گذشت و این وسطا با نصحیت های معاونمون و استرس عجیب غریب مواجه شدیم ، طبق معمول زنگ اخر من رو در حال نقاشی کشیدن روی دستم و حرف زدن با دوستام درمورد انواع شیرکاکائو مشاهده میکردید ، خلاصه جونم براتون بگه که با آرامش بدو بدو برگشتم خونه و یه دل سیر با دفترچه حرف زدم و غرغر کردم ، صحبتای امیدبخش با آنه و ناهار درست کردن توی کوتاه ترین مدت ، داشتم لباس میپوشیدم که برم اون آموزشگاه خراب شده کوفتی(کلاس زبانم)که دیدم به به ؟ کلاسم کنسل شده ، خلاصه خوشحال و شاد و خندان ، نشستم سر کارای ارائه ی فردام و تکلیف هام ، حوالی ساعت یه ربع به شش بدو بدو رفتم باشگاه و با یه بدن کوفته برگشتم خونه ، خلاصه دوش بگیر و خونه رو مرتب کن از اون طرفم یه چایی دم کن که اخر شب بیاد نجاتت بده ، اقا چشمتون روز بد نبینه جزوه ی من رو دوست احمقم برداشته برده و من باید از روی پی دی افی که فونتش ریزترینه بخونم 😀 از اون طرفم فردا ازمون ای سی دی ال انتظارم رو میکشه و اره ، ایشالا با کمک چایی و طبق معمول اهنگای مانسکین و کریستال کستلز و برفی تا دوازده کارام تمومه و پنج ساعت خواب باکیفیت داریم روز و شبتون خوش جالب ترین انسان های جهان