هدایت شده از 𝑨𝒔𝒕𝒓𝒐𝒂𝒄𝒐𝒓𝒅 ˖ ࣪ ་ ★
فامینور، تو گذشته هارو فراموش نکردی، ولی بقیه فکر میکنن کردی.
چند روزی بود که اهالی زمین،به تکاپو افتاده بودند.نگاه که می کردم،رصدخانه ها و مراکز علمی پیشرفته را می دیدم.و تلسکوپ ها و دستگاه های بزرگ و عجیبی که با دقت بررسی می شدند.انگار انسان ها آسمان را پی هدفی می گشتند.و رسیدن به آن،تمام این دشواری هارا برایشان معنا می کرد.و دوران متفاوتی را آغاز می نمود.هرچه می گذشت،نشانه ها برایم آشکارتر می شد.تا اینکه بلاخره انتظار به سررسید و یک نفر از آن ها با لبخند گفت:هلال ماه،هلال ماه مشاهده میشه.همه جمع شدند.دستگاه ها و تلسکوپ های بزرگ و عجیب را بررسی کردند و مثل مرد،به من لبخند زدند.شاید آن ها نمی دانستند که هدف اصلی فراتر از من و آسمان بوده است؛اما مگر می شود مهربانی او انقدر وسیع باشد و مهمانی باشکوهی ترتیب دهد،و کسی او را نشناسد؟!
یادمه سارای ببعی یه اصطلاح جالبی داشت به نام روغن بودن
کاملا روغنم امروز
وقت مناسبی برای روغن شدن نیست
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
_هدیه
دیوان اشعار تولدی دیگر
فروغ فرخزاد
بچه ها ، یه چیزی
آنه ی عزیز من یه اتفاقی براش افتاده و تا حدود یک ماه نمیتونه پیشمون باشه
احتمالا