یک امروز سخت و سخت و سخت
و دوست نداشتنی و سیاه رنگ
فلاسک چایی و درس های جانگیر
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمیگردد
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید:
صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نینی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشق است
به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانهمان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره میخوانند
آه...
سهم من این است
سهم من این تست
سهم من ، آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:
دست هایت را
دوست میدارم
دست هایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشتد
_تولدی دیگر
فروغ فرخزاد
همه هستی من آیه تاریکیست
که ترا درخود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه ترا آه کشیدم ، آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
_تولدی دیگر
فروغ فرخزاد
یک امروز نارنجی
خستگی ، چایی ، نفرت ، فکر کردن ، تنبیه ، کتاب
سیاره ها ، آقای خوابآلوده ی عزیز من
و درس های سبک