یک امروز نارنجی
خستگی ، چایی ، نفرت ، فکر کردن ، تنبیه ، کتاب
سیاره ها ، آقای خوابآلوده ی عزیز من
و درس های سبک
*خانومی مهربون و زیبا و با سلیقه و دوست داشتنی شماره ۱۱۵ با شما هستم😭😭
بچه ها ایشون خیلی خانوم خوب و درست حسابی و مهربون و ادبی و با شخصیتی هستن
منو به اون تایمی که برای اولین بار یه ادیت رندوم از کریستال کستلز دیدم برگردونید
تو مدرسه داشتیم درباره کابوس و رویاهای تکراری ، اونایی که مال بچگیمون بودن و کابوس های الانمون حرف میزدیم
یادمه یه خواب تکرار شونده ای داشتم که عاشقش بودم
حتی یادمه به این امید میخوابیدم که دوباره اون خواب رو ببینم
شاید بگید چی بود؟
یادمه توی یه بیابونی که حالت کوه داشت بودم و انگار دنیا رو با یه عینک که کیفیتش مثل این فیلم های قدیمی بود میدیدم و همه چیز حالت سیاه داشت ، بعد یه زنه ای که خیلی خیلی لاغر بود با یه ماشین کوچیک سرخابی کل این کوهه که حالت هزارتویی و پیچ در پیچ داشت رو دنبالم میکرد و هر از گاهی صدام میکرد ، بعضی وقتا هم گمش میکردم و میدیدم بالای اون کوها وایساده و صدام میکنه ، انگار میخواست کمکم کنه ولی یه حالتی داشتم توی خواب که انگار قراره بلایی سرم بیاره
حدود هشت ماه یا یکسال این خوابه رو میدیدم
بعد یادمه اینطوری تموم شد که یه عده پیرزن اومده بودن اونجا و بعد ازم پرسیدن تو کی هستی ، جالب بود ، خودم رو به دورترین اقوامی که میشناختم نسبت دادم و اونا شناختنم ، میدونید؟انگار مال جایی بودن که اصالتم بهش برمیگرده ، انگار از اهالی همون منطقه بودن ، بعد زنگ زدن به مامان بزرگم و گفتن اره فلانی ، فلان دختره با فلان مشخصات نوه توعه؟
منم رفتم سوار ماشینشون شدم و دیگه اون خوابه رو ندیدم
(مامانبزرگم اون موقع فوت کرده بودن البته)
بدنم خسته ست و ذهنم هم
به یه استراحت طولانی نیاز دارم
خیلی طولانی و بدون دغدغه