درآمد رهبر چهقدر بود؟!
با اينکه مقام معظم رهبري ميتوانند از همهي امکانات مادي بهرهمند شوند، سطح زندگی خصوصی ايشان از سطح زندگی يک شهروند معمولی پايينتر است. ایشان دائماً به مسئولان سفارش می کنند: «مواظب زندگی خود باشيد. اسراف نکنيد.»
معظمله نه حقوق از جايی دريافت می کنند و نه از وجوهاتی که از اطراف و اکناف خدمت ايشان می آيد، برای زندگی شخصی خود استفاده می کنند. زندگی ايشان از طريق هدايا و نذوراتی است که علاقهمندان و ارادتمندان معظم لَه تقديم می کنند. فرزندان آقا هم همينطور زندگی می کنند و همين سادگی و ساده زيستی را دارند.
راوی: حجّتالاسلام و المسلمين محمّد محمّدی گلپایگانی، رئیس دفتر رهبر شهید انقلاب
❣Join
@salamRafigham
✅ نظر مراکز مهم دنیا درباره پیروزی ایران و شکست آمریکا (بخش هفتم)
🔹 نیویورک تایمز:
ارتش آمریکا رو به افول بود، ولی جنگ ایران باعث شد همه از این واقعیت خبردار شوند!
🌐لینک منبع
🔹 فارین پالیسی:
ایران متحدتر از همیشه است.
🌐لینک منبع
🔹 آلترنت:
ترامپ پس از اطلاع از سرنگونی جنگنده آمریکایی، به خاطر ترس از تکرار تجربه کارتر ساعتها فریاد میزد!
🌐 لینک منبع
🔹 مجله آمریکایی حقوق و آزادی:
مسئله آمریکا با ایران هرگز بر سر آزادی نبوده است!
🌐 لینک منبع
🔹 روزنامه هیل:
ایران میلیاردها دلار خسارت به پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه خلیجفارس وارد کرده است!
🌐 لینک منبع
🔹 میدل ایست آی:
درسی که جنگ ایران و عراق به رهبران امروز ایران آموخت. درس آن جنگ، بومیسازی فناوری موشکی و پهپادی بود که امروز توانسته خسارات قابل توجهی به دشمنان ایران وارد کند!
🌐 لینک منبع
🔹 نیویورک تایمز:
ترامپ، گروگان ایران است!
🌐 لینک منبع
🔹 میدل ایست آی:
ایران، تاریخی طولانی در ایستادگی برابر زورگویان دارد.
🌐 لینک منبع
🔹 فارین پالیسی:
اکنون این ایران است که حرف آخر را میزند!
🌐 لینک منبع
🔹 فارین پالیسی:
آیتالله خامنهای، آیتاللهِ مظلومان بود!
🌐 لینک منبع
💠 اندیشکده راهبردی سعداء
🆔 @soada_ir
ازدواج پسر آقا:
(ماجرای خواستگاری و ازدواج آقا سیّد مجتبی حسینی خامنه ای)
در سال 1377 يك خانمي زنگ زده بود منزل ما كه ميخواهيم براي خواستگاري بياييم منزل شما. خانم ما گفته بود: «بچه ما فعلاً سال چهارم دبيرستان است و ميخواهد كنكور بدهد.»
آن خانم گفته بود: «حالا نميشود ما بياييم دختر را ببينيم؟»
خانم ما گفته بود: «نميشود. اصلاً شما خودتان را معرفي كنيد. من نميدانم چه كسي ميخواهد بيايد!»
آن خانم گفته بود: «من خانم مقام رهبري هستم.»
خانم ما از هولش دوباره سلام و عليك كرده بود و گفته بود: «ما تا حالا هر كسي آمده بود، رد كرديم. صبر كنيد با آقاي دكتر صحبت ميكنم، بعد شما را خبر ميكنم.»
بعداً تماس گرفتند كه ما حرفي نداريم. با خودمان میگفتیم شايد آنها آمدند، ولی نپسنديدند. پس، براي اينكه دختر هوايي نشود، بهتر است هماهنگي كنيم بيايند در دبيرستان بچه را ببينند تا بچه هم متوجه نشود چه كسي آمده او را ببيند. پس قرار گذاشتيم در دفتر دبيرستان. از قضا، خانم من مدير دبيرستان هدايت بود. ساعتي را خانم ما هماهنگ كرد و خانم آقا تشريف آوردند و در دفتر نشستند. خانم ما گفته بود: «من دخترم را صدا میزنم و به دفتر میآورم. بعد شما او را ببينيد.» او را ديدند. دختر هم رفت سر كلاس. خانم آقا هم رفتند.
چند روز گذشت كه من براي كاري خدمت آقا رفتم. ایشان گفتند: «خانم استخاره كردند. خوب نيامده.»
من بعداً گفتم: «خدا را شكر كه دختر ما نفهميد؛ مبادا به روحيهاش لطمه بخورد!»
يك سال از اين قضيه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند كه دوباره ميخواهيم بياييم.
خانم ما گفته بود: «خانم، چي شده دوباره ميخواهيد بياييد. آخر آقا گفته بود كه خانم ما به استخاره خيلي اعتقاد دارد و خوب نيامده.»
خانم آقا گفته بود: «چون دخترتان دختر خوبي است و نميتوانستيم بگذريم و دختر محجبه و فرهيخته و خوبي است، دوباره استخاره كردم و خوب آمد. اگر اجازه بدهيد، بياييم.»
آن موقع، دخترمان ديپلم گرفته بود و كنكور شركت كرده بود. آمدند و وقتي مقدمات كار فراهم شد، قرار گذاشتيم پسر آقا و مادرش بيايند منزل ما، با يك قواره پارچه به عنوان هديه تا عروس را ببينند و گفتوگو كنند. آمدند و نشستند صحبت كردند و وقتي آقا مجتبي رفتند، از دخترم پرسيدم: «نظرتان چيست؟» ايشان موافق بودند. به او گفتم: «خوب فكرهايت را بكن!»
بعد از چند روز رفتم پيش آقا. آقا فرمودند: «داريم خويش و قوم ميشويم!»
گفتم : «چهطور؟!»
گفتند: «اينها آمدند و پسنديدند و در گفتوگو به نتيجه رسيدهاند.» و پرسیدند: «نظر شما چيست؟»
گفتم: «آقا، اختيار ما دست شماست!»
آقا گفتند: «نه، بالأخره شما دكتر و استاد دانشگاهيد و خانمتان هم همينطور. وضع زندگي شما وضع مناسبي است، ولي [وضع زندگی] ما اينجور نيست. و اگر بخواهم تمام زندگيام را بار كنم، غير از كتابهايم، يك وانت بار ميشود. اينجا هم دو تا اتاق اندرون داريم و يك اتاق بيروني كه آقايان و مسئولين ميآيند و با من ديدار ميكنند. من پول ندارم كه خانه بخرم. يك خانه اجاره كردهايم كه يك طبقه را مصطفي و يك طبقه را مجتبي زندگي ميكند. شما با دخترت صحبت كن كه خيال نكند ميخواهد عروس رهبر شود! يك چيزهايي در ذهنش نباشد. ما يك زندگي اين جوري داريم. شما اين جوري زندگي نكردهايد، نسبتاً زندگي خوبي داريد؛ خونه داريد، زندگي داريد. حالا بخواهد وارد يك زندگي اين جوري شود، مشكل است. مجتبي معمم هم نيست. ميخواهد روحاني شود و برود قم درس بخواند و زندگي بكند و ... . همه را بگو تا بداند.»
من آمدم با دخترم صحبت كردم و ايشان هم قبول كرد. برگشتيم و وارد مراحل بعدي شديم.
آقا يك خانهاي قبل از رياست جمهوريشان داشتند توي جنوب تهران. ايشان آن را اجاره دادهاند و خرج زندگيشان را از آن در ميآورند. ايشان حقوق بابت رهبري نميگيرند و از وجوهات هم استفاده نميكنند. خلاصه، براي مراسم عقد، مهريه و اينها گفتيم كجا برگزار كنيم؟ آقا فرمودند: «اولاً، سر مهريه و هر چه به اختيار دختر شما باشد، همان را مهريه دختر بگذارید، ولي من چون براي مردم خطبه عقد ميخوانم و اين سنت من بوده كه بيش از 14 سكه عقد نميخوانم - تا حالا هم نخواندم- با این حال، اگر بخواهيد، ميتوانيد بيشتر از 14 سكه هم بگذاريد، ولي من عقد را نميتوانم بخوانم، چون تا حالا براي مردم نخواندم، پس براي عروسم هم نميخوانم. برويد يك آقاي ديگر بیاورید تا عقد را بخواند. اشكالي هم ندارد. از نظر من اشكالي ندارد.»
ما گفتيم: «نه آقا، اين كه نميشود. ولي باشد. حالا من صحبت ميكنم با مادرش. فكر نميكنم مخالفتي داشته باشد.»
گفتند: «ميتوانيد مراسم عقد را در تالار بگيريد، ولي من نميتوانم شركت كنم.»
❣Join
@salamRafigham
گفتم: «آقا، هر جور شما صلاح ميدانيد.»
فرمودند: «ميخواهيد اين دو تا و يك اتاق بيروني را با هم حساب كنيد چند نفر زن و مرد جا ميشوند. نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت ميکنيم.»
ما نگاه كرديم كلاً اينجا 150 الي 200 نفر بيشتر جا نميگيرد. ما حتي قوم و خويشهاي درجه اولمان را نميتوانستيم دعوت كنيم. پذیرفتیم. خلاصه، تعدادي از اقوام نزديك را دعوت كرديم و آقا هم همينطور. ایشان از غير فاميلشان هم، آقاي خاتمي رئيس جمهور و آقاي هاشمي رفسنجانی و آقاي ناطق نوري و رؤساي سه قوه و دكتر حبيبي را دعوت فرمودند. يك رقم غذا نيز درست كرديم.
قبل از اين قضيه، صحبت بازار مطرح شد. پسر آقا گفت: «من نه انگشتر ميخواهم، نه ساعت ميخواهم و نه چيز ديگري.»
من هم گفتم حداقل يك حلقه كه ميگيرد. آقا گفتند: «چه كار كنم، مجتبي؟!»
آقا مجتبی گفت: «نميخواهم.» بعد، آقا يك انگشتر عقيق داشت. گفتند: «اين انگشتر را يكي براي من هديه آورده. اگر دخترتان قبول ميكند، من اين را هديه ميدهم به ایشان. ایشان به عنوان حلقه هديه بدهد به مجتبي.»
پذیرفتیم. خلاصه، آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتيم و رفتيم و به دست مجتبي هم گشاد بود. داديم يك انگشترسازي و 600 تومان هم داديم تا انگشتر را كوچكش كند. خلاصه، خرج حلقه دامادمان شد 600 تومان. اين شد حلقه داماد.
به آقا گفتم: «توی همه اين مسائل احتياط كرديم. ديگر لباس عروس را بسپار به دست ما.»
آقا فرمودند: «ديگر آن را طبق متعارف حساب كنيم.»
ما داشتيم در همان ايام عروسي ميگرفتيم برای پسرمان و يك لباس عروس داشتيم كه براي عروسمان سفارش داده بوديم بدوزند. خلاصه، قبل از آنكه عروسمان استفاده كند، همان شب دخترمان استفاده كرد.
آقا گفتند: «من يك فرش ماشيني ميدهم و شما هم يك فرش.»
مراسم برگزار شد. براي عروسي هم دو تا پيكان از ما بود و دو تا پيكان هم از اقوام آقا. مراسم در خانه ما طول كشيد. تا آمدند عروس را ببرند، خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بودند بيايند. مراسم تا حدود ساعت يك طول كشيده بود تا اينكه ما عروس را آورديم خانه. ديديم آقا همينطور بيدار نشستهاند منتظرند كه عروس را بياورند. گفتند: «من اخلاقاً وظيفه خود ميدانم براي اولين بار كه عروسمان قدم ميگذارد توی خانه ما و توی فاميل ما، من هم بدرقهاش كنم. هم به اصطلاح خوش آمد بگویم تا ایشان نگوید براي من ارزشي قائل نبودند.»
ما تعجب كرده بوديم و فكر نميكرديم آقا تا آن موقع شب بيدار باشند به خاطر اينكه عروسش را ميخواهند بياورند. خانواده آقا چون آن شب سرشان شلوغ بود، غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند: «آقاي دكتر، امشب شام هم نداشتيم. من يكي از اين پاسدارها را صدا كردم و گفتم که شما خوردني چيزي نداريد؟ يكي از پاسدارها گفت غير از كمي نان چيز ديگر نداريم. گفتم که بياور. حالا يك چيزي ميخوريم!»
بعد هم كه دخترمان وارد شد، آقا نشستند و چند دقيقهاي برايشان در مورد تفاهم در زندگي و شرايط و اهميت زندگي زناشويي صحبت كردند و تا پاي در خانه، عروس را بدرقه كردند، خوشآمد گفتند. بعد برگشتيم.
راوی: دکتر غلامعلی حداد عادل، پدر عروس رهبر شهید انقلاب
❣Join
@salamRafigham