💥معرفی کتاب مرتبط با سیره امام رضا علیه السلام
کتابهای داستان
🔸به بلندای آن ردا نوشته سید علی شجاعی 👈 لینک دانلود از طاقچه
🔸 آبی ها نوشته سعید تشکری 👈 لینک دانلود از طاقچه
🔸 دعبل و زلفا نوشته مظفر سالاری 👈 لینک دانلود از طاقچه
🔸 از عشقاباد تا عشق آباد نوشته منصور انوری 👈 لینک دانلود از طاقچه
🔸 پنجشنبه فیروزه ای نوشته سارا عرفانی 👈 لینک دانلود از طاقچه
🔸 اقیانوس مشرق نوشته پورولی کلشتری 👈 لینک دانلود از طاقچه
🔸 شاه بهار نوشته سعید تشکری 👈 لینک دانلود از طاقچه
🔸 با چشمانی باز نوشته سادات اخوی 👈 لینک دانلود از طاقچه
#معرفی_کتاب
#امام_رضا_علیه_السلام
#سلام_رفیق
❣️Join
@salamRafigham
✨سلام رفقای امام رضایی
اینم یه عکس از جمعیت عاشق که عاشقانه دارن به سمت و سوی سرورشون آقا امام رضا علیه السلام میرن 😌
قبول باشه عاشقان 😊
#میلاد_امام_رضا_علیه_السلام
#سلام_رفیق
ارتباط با ما @Nogaray
@salamRafigham
برای بودن در کنار ما اینجا کلیک کنید 😊
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم یه فیلم کوتاه از روبروی ضریح مطهر🌷
اگه هنوز قسمت نشده برین حرم آقا، از همینجا یه سلام بدین ✋
امیدوارم کاراتون ردیف شه
و
امروز شما هم زائر اماممون بشین😌
#میلاد_امام_رضا_علیه_السلام
#سلام_رفیق
ارتباط با ما @Nogaray
@salamRafigham
برای بودن در کنار ما اینجا کلیک کنید 😊
🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌱🌸🌱🌸🌱
🌸🌱🌸🌱
🌱🌸🌱
🌸🌱
🌱
#یادت_باشد🌱
قسمت 6
پنجم شهریورسال نودویک،روزهای گرم وشیرین تابستان،ساعت چهاربعدازظهر،کم کم خنکای عصرهوای دم کرده راپس میزد.ازپنجره هم که به حیاط نگاه میکردی میدیدی همه گلهاوبوته های داخل باغچه دنبال سایه ای برای استراحت هستند.
درحالی که هنوزخستگی یک سال درس خواندن برای کنکوردروجودم مانده بود،گاهی وقت هاچشم هایم رامی بستم وازشهریوربه مهرماه میرفتم،به پاییز،به روزهایی که سرکلاس دانشگاه بنشینم ودوران دانشگاه راباهمه بالاوبلندی هایش تجربه کنم،دوباره چشم هایم رابازمیکردم وخودم رادرباغچه بین گلهاودرختهای وسط حیاط کوچکمان پیدامیکردم.
علاقه من به گل وگیاه برمیگشت به همان دوران کودکی که اکثراباباماموریت می رفت وخانه نبود،برای اینکه این تنهایی هااذیتم نکندهمیشه سروکارم باگل وباغچه ودرخت بود.
باصدای برادرم علی که گفت:"آبجی سبدروبده"به خودم آمدم،باکمک هم ازدرخت حیاطمان یک سبدازانجیرهای رسیده وخوش رنگ راچیدیم،چندتایی ازانجیرهاراشستم،داخل بشقاب گذاشتم وبرای پدرم بردم.باباچندروزی مرخصی گرفته بود،وسط ورزش کاراته پایش دررفته بود،برای همین باعصاراه میرفت ونمیتوانست سرکاربرود،ننه هم چندروزی بودکه پیش ماآمده بود.
مشغول خوردن انجیرهابودیم که زنگ خانه به صدادرآمد،مادرم بعدازبازکردن در،چادرش رابرداشت وگفت:"آبجی آمنه باپسراش اومدن عیادت".
سریع داخل اتاق رفتم،تمام سالی که برای کنکوردرس میخواندم هرمهمانی می آمدمیدانست که من درس دارم وازاتاق بیرون نمیروم،ولی حالاکنکورم راداده بودم وبهانه ای نداشتم!
مانتوی بلندوگشادقهوه ای رنگم راپوشیدم،روسری گل دارقواره ای کرم رنگم رالبنانی سرکردم وبه آشپزخانه رفتم،ازصدای احوال پرسی هامتوجه شدم که عمه،حمید،حسن آقاوخانمش به منزل ماآمدند،شوهرعمه همراهشان نبود،برای سرکشی باغشان به روستای"سنبل آبادالموت"رفته بود.
روبه روشدن باعمه وحمیددراین شرایط برایم سخت بودچه برسدبه این که بخواهم برایشان چایی هم ببرم.چایی راکه ریختم فاطمه راصداکردم وگفتم:"بی زحمت توچای روببرتعارف کن".سینی چای راکه برداشت من هم دنبال آبجی بین مهمان هارفتم وبعدازاحوال پرسی کنارخانم حسن آقانشستم،متوجه نگاههای خاص عمه ولبخندهای مادرم شده بودم،چنددقیقه ای بیشترنتوانستم این فضاراتحمل کنم برای همین خیلی زودبه اتاقم رفتم.
کم وبیش صدای صحبت مهمان هارامی شنیدم،چنددقیقه که گذشت فاطمه داخل اتاق آمد،میدانستم این پاورچین پاورچین آمدنش بی علت نیست،مراکه دیدزدزیرخنده،جلوی دهانش راگرفته بودکه صدای خنده اش بیرون نرود.باتعجب نگاهش کردم،وقتی نگاه جدی من رادیدبه زورجلوی خنده اش راگرفت وگفت:"فکرکنم این بارقضیه شوخی شوخی جدی شده،داری عروس میشی!".
اخم کردم وگفتم:"یعنی چی؟درست بگوببینم چی شده؟من که چیزی نشنیدم"،گفت:"خودم دیدم عمه به مامان باچشماش اشاره کردویواشکی باایماواشاره به هم یه چیزایی گفتن!".پرسیدم:"خب که چی؟"،بامکث گفت:"نمیدونم،اونطورکه من ازحرفاشون فهمیدم فکرکنم حمیدآقاروبفرستن که باتوحرف بزنه".
ادامه دارد...
#حمید_سیاهکالی_مرادی
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸صبح آمد دفتر این زندگى راباز کن
🌿زیستن را با سلام تازه اى آغاز کن
🌸روشن وشفاف باش تو همچو روز
🌿با نواى مهربانى عاشقی را ساز کن
🌸سلام صبحتون پراز موفقیت🌸
❣️Join
@salamRafigham