زمان:
حجم:
591K
#ایستگاه_فکر۱
هر وقت کارِ خوبی میکنیم
بهمون میگن
الهی خیر ببینی 😇
یا در طول روز به هم میگیم
روز بخیر 🖐
رفیق
به نظرت
این خیری که همه در جستجوی اون هستن ، چیه ؟ 🤔
✨ممنون میشم رفیق
که با ما در ارتباط باشین
و نظرتون رو بدین 😊
#خیرواقعی
#سلام_رفیق
#هداجهان
ارتباط با ما @Nogaray
@salamRafigham
برای بودن درکنار ما اینجا
کلیــــــــــک کنیـــــ💚ـــد〰🤩
❌ مهم ❌ مهم
✅ دوره تابستانه مهدیارشو ✅
عزیزانی که پیگیر دور جدید مهدیارشو بودن، پنج شنبه ۲۵ خرداد ساعت ۱۰ صبح ثبت نام باز میشه و ❌ ظرفیت محدود و با تکمیل شدن ظرفیت کلاس ها بسته میشه
۳ ماه همراهی با سیدکاظم روح بخش و تیم پشتیبان
اینبار می خوام مخاطب دو دوره قبلی معرفی کنه کلاس تابستانه رو☺️
#سیدکاظم_روحبخش
#اطلاع_رسانی
❣️Join
@salamRafigham
توتمنایمنویارمنوجانمنی پسبمانتاکهنمانمبهتمنایکسی...!🌱
᯽⊱┈
❣️Join
@salamRafigham
معرفی کتاب 📚
🌟دلقک ونارنج تلخ🤩
🔺نویسنده؛ سیده عذرا موسوی
🔺انتشارات قدیانی
گروه سنی ۱۲تا۱۸سال
دلقک و نارنجک تلخ رمانی جذاب و خواندنی برای نوجوانان است که در ۱۲ فصل و166صفحه در اختیار مخاطبان قرار گرفته است.
هنر نویسنده در استفاده از طنز و تیکه کلام ها در روایت داستان دلقک و نارنج تلخ را به کتابی پرکشش و دوست داشتنی تبدیل کرده است.
#معرفی_کتاب
#سلام_رفیق
❣️Join
@salamRafigham
برای بودن درکنار ما اینجا
کلیــــــــــک کنیـــــ💚ـــد〰🤩
یکی از مشکلات دوران تحصیل اینه..
که وقتی گرسنت می شه نمی تونی درس بخونی😋
وقتی هم که سیر می شی نمی تونی درس بخونی😑
ولی مشکل اصلی تر اینه که حد وسط نداره😬
یا گرسنه ای یا سیر😉😅
#طنز
#سلام_رفیق
❣️Join
@salamRafigham
زمان:
حجم:
604.5K
سوال کردن خوبه یا بده..؟!🤔
به بهانه ی روز زیارتی آقا امام رضا علیهالسلام پاسخ اونو از امامون بگیریم😉
#دحوالارض
#روز_زیارتی_امام_رضا_علیه_السلام
#سلام_رفیق
#هداجهان
ارتباط با ما @Nogaray
@salamRafigham
برای بودن درکنار ما اینجا
کلیــــــــــک کنیـــــ💚ـــد〰🤩
سلام رفیق
💥💥مژده به رفقای علاقه مند به رمان... 🌟 از امشب قراره رمان زیبای «یادت باشد...» رو هرشب، یه قسمت برا
با توجه به اینکه رمان مون رو هر شب میذاشتیم ویه عده از عزیزان عقب افتادن...😉
از امشب به صورت شب درمیون میذاریم تا بتونن استفاده کنند..
واونایی که جا موندن شروع کنن... ❤️
واما ادامه داستان👇🥰
🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸
🌱🌸🌱🌸🌱🌸
🌸🌱🌸🌱🌸
🌱🌸🌱🌸
🌸🌱🌸
🌱🌸
🌸
#یادت_باشد🌱
قسمت 18
شماره راکه گرفت،لبخندی زدوگفت:"شمارتوبه یه اسم خاص ذخیره کردم،ولی نمیگم."پیش خودم گفتم حتمایااسمم راذخیره کرده،یانوشته"خانم".زیاددقیق نشدم.
رفتیم زیارت ونمازمان راخواندیم.یک ربع بعدتماس گرفت.ازامامزاده که بیرون آمدم،حیاط امامزاده راتاته رفتیم.ازمزارشهید"امیدعلی کیماسی"هم ردشدیم.خوب که دقت کردم،دیدم حمیدسمت قبرستان امامزاده می رود.خیلی تعجب کرده بودم.اولین روزمحرمیت ما،آن هم این موقع شب،به جای جنگل وکوه ورستوران وکافی شاپ ازاینجاسردرآورده بودیم!
قبرستان امامزاده حالت کوهستانی داشت.حمیدجلوترازمن راه میرفت.قبرهاپایین وبالابودند.چندمرتبه نزدیک بودزمین بخورم.روی این راهم که بگویم حمیددستم رابگیرد؛نداشتم.همه جاتاریک بود،ولی من اصلانمی ترسیدم.
کمی جلوترکه رفتیم،حمیدبرگشت روبه من وگفت:"فرزانه!روزاول خوشی زندگی اومدیم اینجاکه یادمون باشه ته ماجراهمین جاست،ولی من مطمینم اینجانمیام."بانگاهم پرسیدم:"یعنی چه؟"به آسمان نگاهی کردوگفت:"من مطمینم میرم گلزارشهدا.امروزهم سرسفره ی عقددعاکردم حتماشهیدبشم."
تااین حرف رازد،دلم هری ریخت.حرف هایش حالت خاصی داشت.این حرفهابرای من غریبه نبودوازبچگی بااین چیزهاآشنابودم،ولی فعلانمیخواستم به مرگ ونبودن وندیدن فکرکنم.حداقل حالاخیلی زودبود.تازه اول راه بودیم ومن برای فردای زندگیمان تاکجاهارویاوآرزوداشتم.حتی حرفش یک جورهایی اذیتم میکرد.دوست داشتم سالهای سال ازوجودحمیدواین عشق قشنگ لبریزباشم.
داشتیم صحبت میکردیم که یک نفررابرای تدفین آوردند.خیلی تعجب کردم.تاحالاندیده بودم کسی راشب دفن کنند.جالب این بودکه متوفی ازهمسایگان عمه بود.حمیدگفت:"تواینجابمون،من یک کم زیرتابوت این بنده خداروبگیرم.حق همسایگی به گردن ماداره.زودبرمی گردم."
همان جاتنهاوسط قبرستان نشسته بودم وباخودم فکرمی کردم چقدربه مرگ نزدیکیم وچقدردرهمان لحظه احساس می کنیم ازمرگ دوریم.سوسوی چراغ های شهروامامزاده من راامیدوارمی کرد؛امیدواربه روزهای آینده ای که برای ماست.
ساعت یازده شب بودکه سوارماشین شدیم.گرسنه بودیم.آن قدردرگیرمراسم ومهمانهابودیم که ازصبح درست وحسابی چیزی نخورده بودیم.آن موقع،اطراف امامزاده غذاخوری نبود.
به سمت شهرآمدیم.چون جمعه بودودیروقت،هرغذافروشی ای سرزدیم یابسته بودیاغذایش تمام شده بود.بالاخره پایین بازاریک کبابی کوچک پیداکردیم.جابرای نشستن نداشت.قرارشدغذارابگیریم وباخودمان ببریم.حمیدکه کوبیده دوست داشت،برای خودش کوبیده سفارش داد.برای من هم جوجه گرفت.غذاکه حاضرشد،ازمن پرسید:"حالاکجابریم بخوریم؟"شانه هایم رابالادادم.این طورشدکه بازهم آن پیکان قدیمی مارابردسمت باراجین!
چیزی حدودده کیلومترفاصله بود.بالای تپه ای رفتیم.ازآن بلندی شهرکاملاپیدابود.حمیدیک نایلون روی زمین انداخت وگفت:"اینجابشین چادرت خاکی نشه."
تاشروع کردیم به خوردن،باران گرفت.اول خواستیم دریک فضای عاشقانه زیرباران شام بخوریم.کمی که گذشت دیدیم نه،این باران خیلی تندترازاین حرف هاست!سریع وسایل راجمع کردیم وبه سمت ماشین دویدیم.
حمیدبرای اینکه توجهم راجلب کند،پیازرادرسته مثل یک سیب گازمیزد.خودش هم اذیت میشد،ولی میخندید.چشم هایش رابسته بودودهانش راهامیکرد.ازبس خندیدم،متوجه نشدم غذاراچطورخوردم.حتی موقع برگشت نزدیک بودتصادف کنیم.
داشتیم یک دنیای تازه راتجربه میکردیم؛دنیایی که قراربودمن برای حمیدوحمیدبرای من بسازد.حرفی برای گفتن پیدانمیکردیم.این احساس برایم گنگ وناآشناودرعین حال لذت بخش بود.بیشترسکوت بین ماحاکم بود.حمیدمرتب میگفت:"حرف بزن خانوم!چرااینقدرساکتی؟"،ولی من واقعانمیدانستم ازچه چیزی بایدحرف بزنم.خودم هم حس می کردم زیادی ساکت هستم،امادست خودم نبود.
حمیدازهرترفندی استفاده میکردتامرابه حرف بکشد.ازدانشگاه گفتم.حمیدهم ازمحل کارش تعریف کرد،ولی بازوقت زیادداشتیم.چنددقیقه که ساکت بودم،حمیددوباره پرسید:"چراحرف نمیزنی؟وقتی داشتم عسل میذاشتم دهنت،انگشتم خوردبه زبونت.فهمیدم زبون داری،پس چراحرف نمیزنی؟!"تااین حرف رازد،باخنده گفتم:"همون انگشت روغنی رومیگی دیگه؟!"
ساعت یک بودکه به خانه رسیدیم.مادرم مقداری انگورداخل نایلون ریخته بودکه حمیدباخودش برای عمه ببرد.انگورهاراگرفت ورفت.قراربوداول صبح به ماموریت برود؛آن هم نه یک روزودوروز،که سه ماه!من نرفته دل تنگ حمیدشده بودم.روزاول محرمیت مابه همین سادگی گذشت؛ساده،قشنگ وخاطره انگیز.
ادامه دارد...
#حمید_سیاهکالی_مرادی