هدایت شده از نشر آثار استاد امیری
تحلیل روزانه جنگ۸آبان۱۴۰۵استاد امیری - عمّار ایران.mp3
زمان:
حجم:
19.4M
▪️تحلیل و گزارش روزانه جنگ
هشتم آبان ماه ۱۴۰۵
#استاد_امیری_عمّار_ایران
📚نشر آثار استاد امیری
@aasarostad
@aasarostad
📣تحلیل های صوتی تصویری و نوشتاری روزانه #استاد_امیری را در اینجا دریافت کنید.
🚀 #گزارش_و_تحلیل_روزانه_جنگ🚀
💥🔥 دغدغه و سوال این روزهای مردم اینه که، درگیری احتمالی آمریکا، اسرائیل و ایران کی شروع میشه!! و سطح درگیری چطور خواهد بود؟
🇮🇷 استاد امیری (عمّار ایران)، تحلیل گرِ سیاسیِ رُک گو، راست گو، متصل به منابعِ دقیق، معتبر و خاص، خوش بیان و ارائه کننده پیش بینی هایِ جالب و تحقق پیدا کرده، به صورت روزانه، در کانال نشر آثار استاد، #تحلیل_روزانه_جنگ را #گزارش میدهند.
❗️استاد امیری تنها تحلیلگری هستند که روزانه و در هر شرایطی، گزارش کاملی از جنگ ارائه میدهند.
🔹اگر میخواهید هر روز در جریانِ آخرین گزارشاتِ جنگ و تحلیل مسائلِ روزِ جنگ باشید، در کانال زیر عضو بشوید👇
📚نشر آثار استاد امیری
@aasarostad
@aasarostad
📣تحلیل های صوتی تصویری و نوشتاری روزانه #استاد_امیری را در اینجا دریافت کنید.
هروقت میگن
نشونه هایی از پیشرفت
توی مذاکرات
مشاهده میشود
یعنی باید یه دور مجدد شیشه هارو
چسسسسسسب بزنی.😂🤪
✍ سلمان ایرانی
💥#ناگفته ها
#محرمانه ها و
#پیش_بینی ها را،
در کانالِ #سلمان_ایرانی
دنبال بفرمائید👇
@salmann313
@salmann313
@f_aaha پذیرش تبلیغات🆔
.
هنوز چندروز از توهین روبیو به هخامنشیان و سکوت وحوش پهلوی نگذشته
حالا دارن بزرگداشت کوروش کبیر رو تبریک میگن!
آخه شما اوباش رو چه به کوروش؟!
✍ سلمان ایرانی
💥#ناگفته ها
#محرمانه ها و
#پیش_بینی ها را،
در کانالِ #سلمان_ایرانی
دنبال بفرمائید👇
@salmann313
@salmann313
@f_aaha پذیرش تبلیغات🆔
سر سفره که نشست گفت: «آخرین صبحونه رو با من نمیخوری؟!»؛ با بغض گفتم: «چرا اینطور میگی؟ مگه اولین باره میری مأموریت؟!» گفت: «کاش میشـد صداتو ضبط میکردم با خودم میبردم که دلم کمتر تنگت بشه». گفتم: «قرار گذاشتیم هر کجا که تونستی زنگ بزنی، من هر روز منتظر تماست میمونم، منو بیخبر نذار».
با هر جان کندنی که بود برایش قرآن گرفتم تا راهیش کنم، لحظه آخر به حمید گفتم: «حمید تو رو به همون حضرت زینب(س) هرکجا تونستی تماس بگیر». گفت: «جور باشه حتماً بهت زنگ میزنم، فقط یه چیزی، از سوریه که تماس گرفتم چطوری بگم دوستت دارم؟ اونجا بقیه هم کنارم هستن، اگه صدای منو بشنون از خجالت آب میشم»؛ به حمید گفتم: «پشت گوشی به جای دوستت دارم بگو یادت باشه! من منظورت رو میفهمم». از پیشنهادم خوشش آمده بود، پلهها را که پایین میرفت برایم دست تکان میداد و با همان صدای دلنشینش چندباری بلند بلند گفت: «یادت باشه! یادت باشه!» لبخندی زدم و گفتم: «یادم هست! یادم هست.»
کتاب یادت باشد زندگی نامه شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی
#فاطمیه
✍ سلمان ایرانی
💥#ناگفته ها
#محرمانه ها و
#پیش_بینی ها را،
در کانالِ #سلمان_ایرانی
دنبال بفرمائید👇
@salmann313
@salmann313
@f_aaha پذیرش تبلیغات🆔
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 شرط نصرت خدا اینه که وقتی به اوج ناامیدی رسیدی و «یقین به شکست» پیدا کردی، باز دست از جهاد و تلاش برنداری.
🎙شما صدای امام شهید را میشنوید
#فاطمیه
#حضرت_زهرا
✍ سلمان ایرانی
💥#ناگفته ها
#محرمانه ها و
#پیش_بینی ها را،
در کانالِ #سلمان_ایرانی
دنبال بفرمائید👇
@salmann313
@salmann313
@f_aaha پذیرش تبلیغات🆔
🔻 سقوط یک تریلیون دلاری بازار سرمایه آمریکا
#ما_انتقام_میگیریم
اینجاست ک باید دست مریزاد گفت به نیروهای مسلح مون
✍ سلمان ایرانی
💥#ناگفته ها
#محرمانه ها و
#پیش_بینی ها را،
در کانالِ #سلمان_ایرانی
دنبال بفرمائید👇
@salmann313
@salmann313
@f_aaha پذیرش تبلیغات🆔
#داستان_شب
داستانی از زندگی مردی ۵۳ ساله
____
میگفت: بچه بودم بزرگترین آرزوم پوشیدن شلوار بود. اون موقع ها شلوارهای گل گلی میپوشیدیم
یک روز پدرم گفت: چون میخواهید مدرسه بروید براتون شلوار میخرم از همون شلواری که پسر کدخدا داره.
ما سه برادر بودیم و رفتیم بیرون روستا کنار جاده تا پدرمون برگرده.
دو نفرمون مدرسه می رفتیم ولی آخرین برادرم هنوز کوچیک بود و مدرسه نمیرفت اسمش رفعت بود.
سه تایی نشستیم کنار جاده خاکی روستا و منتظر مینیبوس شدیم تا پدرم بیاید و شلوارمون را بیاره.
برادر شش سالهام رفعت همین جور کنار جاده وایساده بود از من پرسید دوست داری شلوارت چه رنگی باشه؟ گفتم سیاه. گفت من دوست دارم شلوارم آبی باشه...
برادر کوچکم بهمون پز داد که شماها با شلوارک مدرسه می روید ولی من از همون اول با شلوار بیرون می روم.
بعدش پرسید که به نظرت پدر از کفشهای بچه شهریها هم میخره؟
گفتم : نه اگه بخره از کفشهای پلاستیکی می خره. همین طوری با هم حرف میزدیم که دیدم مینی بوس از دور داره میاد.
پدرم اومد و با هم پاکتهای خرید رو گرفتیم و خوشحال رفتیم خونه.
برای من و اون یکی برادرم شلوار و پیراهن و کفش پلاستیکی گرفته بود.
رفعت داخل پاکت ها را گشت و دید پدر براش چیزی نخریده. به پدرم نگاه کرد گفت : پس من چی؟ پدر گفت: دفعه بعد که برم برات میخرم. پولم کافی نیست
اما رفعت قبول نکرد. شب سر سفره شام فقط صدای گریه رفعت بالا بود
فرداش از مدرسه که اومدم رفعت به من گفت: شلوار چقدر بهت میاد میشه بیاری منم بپوشم؟ گفتم نه. خاکی میشه نمیدم.
روز دوم هم گفت ندادم. روز سوم هم ندادم. اون موقعها کفش هارو میذاشتیم زیر بالش وشلوار رو زیر تشک که اتو بشه. روز چهارم هم دوباره گفت چه بهت میاد بذار منم بپوشم.
گفتم اندازه تو نیست. گفت دم پاهاشو تا میزنم تا اندازه بشه. گفتم آخه کثیفش می کنی گفت: نه روی فرش میپوشم خاکی نشه. فقط یه بار توی آینه خودمو ببینم بهم میاد یا نه!
گفتم عجب پسرهِ سمجی هستی باشه فردا که از مدرسه اومدم بهت میدم اما فقط ۵ دقیقهها، مراقب باش کثیفش نکنی والا حسابی کتکت میزنم. خیلی خوشحال شد شب روی یک تشک کنار هم خوابیدیم.
نصف شب زد به شونهام و گفت: الکی گفتی یا واقعاً شلوارتو میدی بپوشم؟! گفتم خیالت راحت باشه میدم بپوشی، حالا بگیر بخواب.
فردا صبح زود بیدار شدیم بریم مدرسه رفعت هم اون روز صبح بیدار شد و گفت: زود از مدرسه برگرد! موقع رفتن دیدم دم در نشست و منتظر برگشتن من موند!
زنگ سوم سر کلاس بودم مدیر اومد درگوش معلم یه چیزی گفت و حالش عوض شد بعد از چند دقیقه رو به من کرد و گفت"علیشان" تو برو خونه بابات کارت داره
در مسیر خونه میدیدم که همه روستاییا به سمت خونه ما میرن. رسیدم دم در دیدم بردارم رفعت جلوی در نیست وارد حیاط خونه شدم همه اهالی روستا جمع شده بودن و مادرم روی زمین افتاده بود و گریه میکرد و میگفت: بچهِ کوچک منو بدید.
تازه فهمیدم اتفاقی افتاده، پیرمردی با تراکتور از جلوی خونه ما رد میشده و رفعت بردار کوچیک منو ندیده و اونو زیر گرفته و مُرده!
دقیقا اون روزی که میخواستم شلوارمو بدم بپوشه رفعت مرده بود، پدرم نتونست به ما دوست داشتنش رو نشون بده. اون از ۲سالگی خودش یتیم شده بود و از میان ۱۱بچه دیگه پدرم کوچکترینشون بود.
اون روز بابام جنازه برادرم را بغل کرد و با گریه گفت: رفعت پسرم من میخواستم ببرمت بازار خرید نه این که ببرمت تو مزار... پاشو بابا...
پاشو با هم بریم خرید کنیم!
من اون موقع یک بچهِ ۹ ساله بودم، رفتم شلواری که پام بود رو درش آوردم و شلوار کهنه رو پوشیدم و شلوار تازه رو زدم زیر بغل و دویدم پشت تابوت و به داییام گفتم: رفعت امروز قرار بود شلوار منو بپوشه الان میشه بدم بپوشه؟ داییام گفت معلومه که نمیشه اون وقت که باید بهش میدادی ندادی حالا دیگه نمیشه از اینجا برو...
مرد ۵۳ ساله که این داستان واقعی را تعریف می کرد، اشک میریخت و گفت:
من امروز به جوانان اینو میگم اونایی که با هم قهر هستید و دعوا می کنید، اونایی که با پدر و مادر و خواهر و برادرتون رفتار درستی ندارید من یه زمانی برادر داشتم و شلوار نداشتم اما الان کلی شلوار دارم و برادرم رفعت را ندارم.
از همین امروز برای ابراز علاقه به خانواده و دوستانتون خجالت نکشید!
آنقدر در زندگی غرق شدهایم که «چرایی» بودنمان در این دنیا را فراموش کردیم!
هنوز عشق و محبت و ابراز دوست داشتن باقیماندهای داریم که به اطرافیان خود نگفته ایم. هنوز فرصت داریم تا مفید و انسانیتر رفتار کنیم!
✍ سلمان ایرانی
💥#ناگفته ها
#محرمانه ها و
#پیش_بینی ها را،
در کانالِ #سلمان_ایرانی
دنبال بفرمائید👇
@salmann313
@salmann313
@f_aaha پذیرش تبلیغات🆔
اینکه داماد روحانی هم مخالف اتمی شدنه و نگران حرف رهبری شده هم جالبه!
✅ سخنرانی های استاد رائفی پور 👇
✍ سلمان ایرانی
💥#ناگفته ها
#محرمانه ها و
#پیش_بینی ها را،
در کانالِ #سلمان_ایرانی
دنبال بفرمائید👇
@salmann313
@salmann313
@f_aaha پذیرش تبلیغات🆔
هدایت شده از خبر فوری
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨هشدار هشدار
لطفاً این فیلم رو در همه گروه ها نشر حداکثری بدهید که خدای نکرده در فصل سرما و استفاده از وسایل گرمایشی، حادثه ناگواری از جمله
گازگرفتگی برای کسی پیش نیاید...
#فاطمیه🏴
#یا_لثارات_الخامنه_ای🚩
🚨🚨 خبر فوری
@khabareforii313
@Khabareforii313
🆔 پذیرش تبلیغات
@f_aaha