eitaa logo
سماء نوشت... :‌‌‌‌)
97 دنبال‌کننده
28 عکس
10 ویدیو
3 فایل
استادگفت: بنگرید"معنای‌زندگی"تان‌چیست؟ گشتم‌وتورا، فقط‌تورا و رسیدن‌به‌تورا درمقام"معنای‌زندگی"خودیافتم🫀 وجودت‌ریشه‌ایست‌که‌مرا،تاآسمان‌،خواهدرساند...🌱 . . آدرس اینستا: با همین شناسه . ببخشید اگر در فعالیت کانال وقفه می‌افته🌾 ان‌شاءالله که تنظیم بشه🤲
مشاهده در ایتا
دانلود
تشییع نمادین؟ یک جمعیتی آمده که خیلی وقت است نیامده بودند! محل پنج شهید گمنام جوان شده جای بازی و جنب و جوش کودکان. پرچم‌ها الی ماشاءالله... همه می‌آیند، بعد هم قرار است بروند؛ ولی تغییر چه می‌شود؟! آن چه باید اتفاق بیوفتد، در روند جامعه مداری و حکومت داری و انتخاب‌های ملی... . پ.ن: تشییع نمادین در شهرستان خرمشهر، ادامه حرف اما محدود به مکان نیست... . سماء نوشت... :) | Sama_wrote@
در باورم این بود روزی بیت می‌آیم یک شعر، یک رقعه، کمی پرحرف، می‌آیم در خاطرم جمع یقین از دیدنت بوده حالا برای دیدنت، تشییع می‌آیم؟! ای وای من، استاد خود را بدرقه کردم بی آنکه حقت را به جا آورده، می‌آیم ای وای من این سیل جمعیت، گمت کردم یک عمر با عقلم به سویت، باز می‌آیم قلبم مرا عاقل نکرده، قلبم عاقل شد وقتی دمی در پاسخت می‌خواند: می‌آیم ... سماء نوشت... :) | Sama_wrote@
در خاطرم روانه شدی و از جان سرودی شعر ولایت را برایم صرف ‌کردی اسلام را تبیین نمودی قلب من را در آتش فقدان هوایی کردی و تا بردا سلامای ظهورش، شوق مملو از عصر او از صاحب العصر و زمان و احوال غیبت یاد کردی و مرا شمعم نمودی آتشم کردی شعله ورم ساختی حرف‌هایت را برایم گذاشتی آرزوی دیدارت یک دل سیر، به تحقق پیوستن را با خودت بردی....
تند تند قدم برمی‌داشتم. یک ادویه فروشی همین حوالی بود. باید می‌پرسیدم شاید آن چیزی را که می‌خواستم داشته باشد. از جاده رد شدم. یک خانم داشت از ماشین پیاده می‌شد. آقایی هم همانجا منتظرش بود. به محض اینکه چشمش به پشت سرم افتاد ابروهایش را بالا داد؛ با لحنی که نیمچه نارضایتی در آن مشهود بود گفت: اجتماعات هنوز هست! بعد سرش را چرخاند و رفتند. انگار باورش سخت بود. هنوز کسی باشد، بعد بیش‌ از پنج ماه، همچنان صحن تجمعات شهر را برای انتهای روزمرگی‌هایش انتخاب کند... ... سماء نوشت... :) | Sama_wrote@
سماء نوشت... :‌‌‌‌)
به اندازه همه اشک‌های حسرت و چشم‌های درحال بارش مسئولیتی سخت بر گردن داریم اگر توفیق حضور در تشییع آ
کوله‌ام را همان روز بستم. سیزده تیر، به وقت تجمعات، جنب مسجد جامع، زمان و مکان حرکت بود. وقتی آمدم احساس غریبی داشتم. اتوبوس‌ها هنوز نرسیده بودند. مردم آرام آرام اضافه می‌شدند. ده تا اتوبوس و یک جماعت مسافر. سرگردان صحن شهدا¹ شده بودم. هر کجا چشم می‌چرخاندم خجالت می‌کشیدم. همه جا یک نفر در حال اشک ریختن پیدا می‌شد. یا حداقل کسی که می‌خواهد دم آخری برای خودش جا باز کند و بیاید. 《 اصلا کف اتوبوس می‌شینم، صندلی نمی‌خوام، توروخدا...》 شرمنده می‌شدم وقتی آن همه اشتیاق و حسرت را، در آنها جمع می‌دیدم. انگار آن صندلی حق من نبود. هر لحظه دلم می‌خواست بروم بگویم: 《 من منصرف شدم، یک اشک حسرت را به اشک ذوق بدل کنید...》 ... ۱. صحن شهدای مسجد جامع.(مزار ۵ شهید گمنام و شهید مدافع حرم شهید عسکری فرد در صحن می‌باشد) . سماء نوشت... :) | Sama_wrote@
بسم‌الله الرَّحمن الرَّحیم آمده‌ایم اولین مشایه عمرمان را تجربه کنیم. از مرز رد شدیم. بعد کمی استراحت و نماز، با اتوبوس هایی که فی سبیل اللهی می‌بردند، راه افتادیم سمت نجف... . سماء نوشت... :) | Sama_wrote@
سماء نوشت... :‌‌‌‌)
شلمچه، قسمت مواکب ایران، همسفرهای عزیز سیم کارت عراقی تهیه کردن، از یک موکب‌؛ اینترنت نامحدود به مدت یک هفته، یکی از ویژگی‌هایش بود! می‌خواستم به نتش متصل بشوم برای ارسال پیام بالایی، که با این شبکه مواجه شدم...! دوست دارم بدانم برای چه کسی بود....! . سماء نوشت... :) | Sama_wrote@
یک دل سیر را نمی‌فهمم دل مگر سیر می‌شود از تو از زیارت مگر که دل بکنی گرچه که، کنده نی‌شود از تو ... سماء نوشت... :) | Sama_wrote@
حجم دریای شور عمان است، که نشسته‌ست کنج سینه من گر لب از لب‌ به‌ سخن‌ باز‌ کنم، تر شود ساحلین چهره من گونه‌ام میزبان موج خلیج، سینه‌ام میزبان اقیانوس هرگز این بحر برّ نخواهد شد، گرچه با شمس، این خزینه من هر چه تبخیر کوشش خورشید، باز باران ز ابر می‌آید هر چه دل را تهی کنی از اشک، باز بارد ز ابر "بهانه من" ... سماء نوشت... :) | Sama_wrote@