مقداد:
_ابالحسن! در جمع های خودمانی، مثل ما هستی. متواضع، نرم، هماهنگ؛ اما با همه گشاده روییات، هیبتی داری که آدم احساس میکند اسیر دست و پا بستهات است.
+لبخند زدم. دست بردار نبود.
_ابوتراب! صورتت از زیبایی مثل ماه شب چهارده می درخشد. گردنت انگار آب ریز نقره است. چشم آدم که به تو میافتد، اصلا حیران میشود. تا میخندی، دندان هایت مثل مرواریدهای منظمی پیدا میشوند ...
-برشیازکتابحـیـدر